غيرمحرمانه، مادر، بزرگ مرد کوچک، درياييها، سيندرلا، تولدي ديگر، دنياي شيرين دريا، نوعي ديگر، قطار ابدي، دلبندم، سيب خنده، همسران، علي و غول جنگل، چاق و لاغر، در خانه، هاچين و واچين، محله بهداشت، محله برو بيا. تك تك اين اسمها براي ماهايي كه دهه شصتي هستيم خاطره اس. اصلا هركدومش براي اينكه بشينيم و يه ساعت بگيم آخيش يادش بخير كافيه.
مسعود رسام كسي كه دنيايي از خاطرات كودكي مارو ساخت هم رفت.
دلم پر از حرفاي نگفته اس. خيلي داغونم. خيلي از خدا گله دارم. از زندگي سير شدم. خيلي وقته ازش چيزي نخواستم. خيلي وقته ديگه براي خواسته هام نذر نميكنم. ميگم حالا كه قراره هرچي اون ميخواد همون بشه پس من چي بگم.
اما خدا ميدوني كه اينبار نذر كردم. نه براي خودم كه ميدوني براي خودم نخواستم. نميدونم چرا ديگه صدامون به گوشت نميرسه. يا فقط صداي من به گوشت نميرسه. درهاي رحمتت بسته شده. به دهنم قفل زدي كه چيزي ازت نخوامو اگرم صدات زدم اونقدر صدام در گلو خفه است كه به هيچ كجاي عرش كبريايي ات نميرسه.
نميدونم اين چه گره هاييه كه توي زندگي اطرافيانم انداختي. نميدونم چرا بايد هرروز شايد ذره ذره آب شدنش باشم. چرا بايد هربار كه ميبينمش بشنوم كه ميگه مرگم رو از خدا ميخوام. خدا اين با رحمان و رحيم بودن تو ميخونه؟ چه بر سر بنده ات مياري كه مرگش رو طلب ميكنه.
خدايا نميتونم ببينم اين روزها رو. نميتونم كنار بيام با اين تلخيها.
خدايا بشنو صداي بنده اي رو كه ديگه خيلي وقته چيزي براي خودش طلب نميكنه.
خدايا دلشكسته ام. نذار انتهاي اين سرنوشت به تلخي ختم بشه.
حال من دست خودم نیست
دلم از کسی گرفتست که میخوام براش بمیرم
باز قصه های آشنایی
باز لحظه های غم انگیز جدایی
باز لحظه های نا گزیر دل بریدن
بازم آخر راه و حس تلخ نرسیدن
پای دنیای تو موندن
مثل عاشقای عالم
تا منو ببخشی آخر
تا دلت بسوزه کمتر
مثل آینه روبرومه
مثل با تو بودن من
دارم از دست تو میرم ،
عاشقی کن
منو نشکن
باز سرنوشت و قصه های آشنایی
باز لحظه های غم انگیز جدایی
باز لحظه های نا گزیر دل بریدن
بازم آخر راه و حس تلخ نرسیدن
چقدر دلم گرفته
چقدر دلتنگم این روزا
پ ن: حالم خوبه فقط دلم گرفته همین.
لينك | نوشته شده در سه شنبه 28 مهر1388ساعت 21:29 توسط سورنا |
آره میدونم هنوز پاییز نیومده. البته توی تقویم هنوز نیومده اما بو و رنگ و روش بدجور رسیده. دیشب هم با بارونی که بارید و شرشرش بدجور صدامون زد. فک میکنم بیشتر شهرا دیشب بارونی شدن.
نمیدونم چرا امسال خیلی دوس دارم از راه برسه. البته سوغاتیشو بیشتر از یه ماهه که برام فرستاده. حساسیت رو میگم. وای خدا که دیگه کشته منو. همه اش فش فش میکنم. عطسه میکنم. حس بدیه اما امیدوارم با باریدن بارون حالم بهتر بشه.
خلاصه که خوش اومدی.
لينك | نوشته شده در پنجشنبه 26 شهریور1388ساعت 16:39 توسط سورنا |خوشم مياد ما ايرونيا يا از اينور بوم ميفتيم يا از اونورش. چيزي به اسم اعتدال راست ِ كارمون نيس.
عليرغم اينكه خود خداهم گفته خير الامور اوسطها ولي اين تو كشور ما مصداقي نداره
قضيه، قضيه ي سريالاي ماه رمضونه
چند سال پيش چنان به كوب سريال نشون ميدادن كه صداي چند تا از اين آخو**ند ماخوندا دراومده بود كه اينطوري مردم نميرسن نمازشونو بخونن. چون از كانال 3 ميزنن 2 و بعد ميزنن 5 و بعد هم 1. بايد يه آنتراك بدين تا وسط سريالا ملت برن نمازشونم بخونن. اين اتفاق همون سالايي بود كه "اويك فرشته بود" و اينا رو پخش ميكردن.
بعد يه جوري شد كه آخرين سريال ساعت 12 تموم ميشد. زماني كه نصف ملت خواب بودن چون فرداش بايد ميرفتن سركار.
حالا جوري شده كه امسال عملا فقط كانال3 سريال داره. اونم كه امشب خدايي كِركِر خنده بود. يعني سريالو بردن به زمون جنگ اونم فقط براي اينكه يه خمپاره زارپ بياد بخوره تو حياط تا اينا عتيقه ها رو پيدا كنن.
آخه زمان جنگ كي سوسيس! تخم مرغ ميخورده. برادر من اون موقع خيلي مردم گيرشون مياومد بخورن سيب زميني پخته بود. سوسيس كه از نعمات سالهاي اخيره كه اينطور فراگير شده
ازاونور زمون جنگ تلفن كجا بود. توي شهراشم تا همين ده سال پيش مردم چند تا درميون تلفن داشتن.
خلاصه كه واقعا متاسفم براي خودمون.
درسته كه اونقدرا هم چيز دندون گيري پخش نميكردن اما خب بلاخره عطاران و برو بچز از يه طرف جواد رضويان و دارو دسته اش از طرف ديگه. سيروس مقدم هم كه خط مقدم رو در دست داشت.
ولي حيف. امسال كورس سريالهاي ماه رمضوني تعطيله.
پس لطفا سرخودتون با چيزهاي ديگه گرم كنيد
لينك | نوشته شده در یکشنبه 1 شهریور1388ساعت 21:30 توسط سورنا |واي وبلاگ قشنگم
چقدر رنگو روت پريده
چقدر دوست دارم.
امروز اومدم ديدم يه سري از دوستاي خيلي قديمي برام كامنت گذاشتن
چرا ديگه بهت سر نميزنم؟ چرا اينقدر من بيمعرفت شدم؟ چرا به تويي كه دنيايي از خاطراتم رو در خودت نگه داشتي بيوفا شدم؟ وبلاگ قشنگ و قديميه من: سكوت مينويسه منو يادته؟ اريك ميگه منو يادته؟ هومن ميگه منو يادته؟
همه رو يادمه. مگه ميشه يادم رفته باشه
درسته كه خيليا ديگه بهم سر نميزنن. همونطور كه من بهشون خيلي وقته سر نزدم. اما هنوز به ياد همه هستم
چرا نميتونم بيام حرفامو باهات بزنم
زندگي عوض ميشه. هم رنگش هم سبك زندگيمون. بزرگ شدم؟نه فكر نميكنم. بيمعرفت هم نشدم
ولي يادت بخير اون روزايي كه مياومدم دنيا دنيا برات مينوشتم. حرفاي دلمو ميزدم. ياد همه ي دوستايي كه داشتم بخير
چقدر دلم براي تك تكشون تنگ شده
وبلاگ قديمي و دوست داشتني من:
زمين شناس كوچولو هنوز به يادتم. هنوز در فكر نوشتن توي دل بزرگت هستم.
دوستاي قديمي و خوبم به ياد همه تون هستم.
خب چی میشه گفت
باید خفه شد و به این زندگی اجباری ادامه داد.
آیا رواست؟
حرفی برای گفتن ندارم. سکوتم نه از سر رضا که از روی نفرتیه که همه وجودم رو پر کرده.
حضرت علی (ع) پس از به حکومت رسیدن حکومتی که دلیل تقبل آن را هجوم مردم ودرخواست آنها از حضرت میدانند که اگر آن نبود به فرمایش خود حضرت افسار شتر خلافت را بر پشت آن می انداختند وگرنه حکومت دنیا را از آب بینی بز پست تر می دانند و امروزه میبینیم برای رسیدن به حکومت از هیچ اقدامی دریغ نکردند !!!برای مملکتی که ته نامش یه اسلامی هم میچسبونه خیلی زشته که نهج البلاغه رو نخونده باشه.
دیگه باور دارم که تمام دستورات خدا برای ماهاست. نه برای کسایی که ظاهرا مسئول اجرای اون رو سر مردم هستند.
لينك | نوشته شده در چهارشنبه 10 تیر1388ساعت 15:55 توسط سورنا |من سبزم. فقط هم طرفدار سبزم. از دروغ هم بیزار بودمو هستم.
برای سبز دعا میکنم. اگه تقلب نشه خيلي اتفاقا ميفته.
براي بزرگ عزيز:
اي كاش ميتونستم دوباره مث اون روزا مينوشتم. بله با شما موافقم. منم دلم براي اون روزا تنگ شده. ولي اون روزا توي همون سال موندند و خاطره شدند. ما هم با خاطره شون زندگي ميكنم.
ولي خب خيلي سعي ميكنم دوباره بنويسم. اما ديگه چيزي به ذهنم نميرسه. قول نميدم اما ميگم دوس دارم بيشتر بنويسم.
لينك | نوشته شده در پنجشنبه 21 خرداد1388ساعت 5:48 توسط سورنا |

تولد سه سالگي وبلاگم مبارك![]()
درسته ديگه كمتر بهش سر ميزنم اما هنوز دوسش دارم. هنوز دوس دارم بيام مث اون موقعا توش پستاي هچل هفت بزارم. اما خب وقت نميكنم.
يه وقتا ميرم آرشيومو ميخونم واي يه هالي ميده.
چقدر كامنت برام ميزاشتن. چقدر كل كل توش بود. اما خب به خيليا كه سر ميزنم يا نمينويسن ديگه يا وبلاگشونو حذف كردن. يا اونقدر از جريانات عقب موندم كه خيلي شخصيتا و موقعيتهايي كه مينويسن رو يادم رفته يا جديدن برام.
به هر حال هنوزم اين وبلاگ جاييه براي درد دلهام. براي چيزايي كه به نظرم جالب ميان. خلاصه من دوستامو فراموش نكردم.
راسي طبق معمول برنامه ارديبهشتي ِ هر سال، امسال هم رفتيم نمك آبرود. خيلي هم خوشگذشت جاي دوستان هم خالي. سوار تله كابينش هم شديم كه چقدر ترسناك بود. من تا حالا فقط ديزين سوار تله كابين شده بودم. ولي اين خيلي باحالتر بود.
يه مسافرت يه روزه بود. هوا هم عالي. برعكس هميشه كه نمك آبرود گرم بود اينبار هوا خنك بود. طبق معمول هم فرداي تولدم رفتيم.
نميدونم چرا هميشه يكي دوز قبل يا بعد از تولدم ما يه مسافرت شمال داريم.
ليلي هم چون رفته بود آستارا همراه ما نبود. به اونم خوش گذشته بود.
اين عكس کلانه است كه توي سنندج درست ميكردم. به همراه آش دوغ. كلانه تشكيل شده از خمير كه داخلش رو با پيازچه پر ميكنن. واي كه چقدر خوشمزه بود. آش دوغش هم چون بلغور توش داشت محشر بود. ببخشيد اون دستها مال خوشمزه بودن بيش از حد كلانه اس كه بهش حمله ور شدن
اينم عكس دنده کباب كرمانشاه. چقدر عالي بود. طبيعيه كه بهتر از اينجاييا درست ميكنن. خورش خلال رو كه خودمون درست ميكنيم بنابراين ترجيح داديم كه دنده كباب طاق بستان رو امتحان كنيم
عكس خيلي زياد داشتم اما خب عكساي خوردنيا همين دوتا بود.
تا پست بعدي به اميد چاو
![]()
لينك | نوشته شده در شنبه 2 خرداد1388ساعت 14:25 توسط سورنا |
برام خیلی جالب بود. البته من خودم هم خیلی از روایت این فیلم راضی نبودم. خب خیلی جاهاش با اون چیزی که حداقل خودم تو قران خوندم یا توی روایات شنیدم فرق میکرد.
اعجاز سلحشور
جناب آقای سلحشور من اصلا کاری ندارم که بیست میلیارد مملکت را هدر داده ای و اصرار داری که شش میلیارد است . و از اینکه خیال مردم را نسبت به یوسف و قصه زیبایش خراب کرده ای ناراحت نیستم .
و به رگ غیرتم برنمی خورد که ساق پای زلیخا و گردن زن یوذارسیو پیداست .
و از این که اردلان به جای جبرییل بازی می کند خنده ام نمی گیرد .
و از این که خیال می کنی از همه علما و فضلای قم باسوادتری و می توانی بفهمی کدام روایت صحیح است و کدام خراب و جواب سبحانی و شیخ حسین و…را با قدرت تمام می دهی هیچ خیالی ندارم .
و مطمئن باش از این که هنوز نمی دانی زبان معیار چیست و گونه های زبانی چیست از تو انتقاد نمی کنم.
و تعجب نمی کنم وقتی یک برده بی سواد می گوید ” کاهنان ما را به استعمار کشیده اند و مانع توسعه یافتگی مملکت مصر شده اند ”
و یا مسئول آن دو سیلویی که قرار است هفت سال گندم را نگهداری کنند به کسی می گوید ” نام شما در لیست نیست ” .
و به من چه که نمي دانی آن زمان نمی گفتند ” سوریه ”
و اهرام مصر بعد از یوسف ساخته شده اند .
و اصلا به من چه که زلیخا جوان شد را از کجا درآوردی .
کسی کاری ندارد که روایت شما توراتی است نه قرآنی .
از این که پرتقال تامسون را جای ترنج به خورد زیبارویان مصر می دهی.
و موش پلاستیکی را جای موش واقعی بازی می دهی گله ندارم .
من گله نمی کنم چون جوابت این است که این آقا نماز نمی خواند و غرض مرض دارد .
و کاری ندارم که یعقوب از هزار کیلومتری بوی یوسف را می شنود ولی از نزدیک نمی داند کدام یوسف است .
و یوسف یک قسمت عالم الغیب است و یک قسمت هم سلولی اش را نمی شناسد .
و از این که یک گله بیست گوسفندی را یازده چوپان می رانند شگفت زده نیستم .
و از این که یعقوب یک آدم جاهل و احمق نشان داده شد نمی پرسم در حالی که زلیخا عارفی بالله بود که حقایق عرفان را درک کرده بود ولی یعقوب هنوز اسماعیلش را ذبح نکرده بود .
فقط یک سوال مهم دارم . این گفت و گو و محاوره زیر را که در حد اعجاز است از کجایت درآورده ای ؟
یعقوب : آه آنها چیستند . کوهند یا تپه .
یکی از بچه های یعقوب : نه آنها اهرام مصرند .
یعقوب : اهرام مصر ؟
یکی از بچه ها : آری اهرام و این ها ساخته دست بشرند .
یعقوب : اوهوم .
به همین سادگی
به همین خوشمزگی
قربونت برم فرزانه جون. فقط تو یادت بود
یعنی الان من پیر شدم!!!
تفلدم مبارک دیگه. بیاید تبریک بگید. اینم پستش
لينك | نوشته شده در پنجشنبه 17 اردیبهشت1388ساعت 14:46 توسط سورنا |

