سلام![]()
من اومدم. ميدونم غيبت اين دفعه ام به خورده طولاني شد اما شرمنده.
اوضاع روحي ام سامان نداشت. بلاخره ديروز فهميدم چم شده.
كه البته چاره اش دست خودم نيست.
يه نفر ديگه كه نميشناسمش ميتونه منو از اين وضعيت بيرون بياره. كسي كه هنوز وجود خارجي نداره. چقدر مرموز شدم.
خواستم فقط بدونيد كه حداقل فهميدم چه مرگمه.
بلاخره خريدمش.
چيو؟!!!
هموني كه توي چند تا پست قبلتر نوشته بودم. همون كه با 150 تومن كارم جور ميشد. اما الان ارزونتر خريدم. به اين گرونيها هم نبود. خب بالا نوشتم ديگه. يه MP3 Player.
روز پنجشنبه بلاخره بعد از زدن مخهاي متوالي
از مامان و ليلي راضيشون كردم كه عطف به اين مساله كه گوشامو داغون نميكنم اجازه بدن برم بخرم.
(خيلي ناجوره خواهر كوچيكتر آدم حكم براش صادر كنه.
اما اشكال نداره. هميشه حق با اونه.
خدا كنه اينا رو نخونه وگرنه پررو ميشه
)
خلاصه ديگه روز پنجشنبه به همراه دو تا از بر و بچز رفتيم جمهوري. مسئله اينجاس كه من تا حالا اونورا يكي دوبار بيشتر نرفتم
و اونها چون بچه هاي تهران بودن رو با خودم بردم. رفتيم مجتمع علاالدين. حالا نميدونم توي خود جهموري هست يا نه. جاتون خالي خريد خود ام تي (خلاصه كردم اسمشو) يه طرف خنده ها و شلوغ بازيامون از يه طرف ديگه حسابي بهمون حال داد. صد بار تصميمم عوض شد. آخه هر فروشنده اي يه چيزي ميگفت. اما قصدم اين بود كه زير 512 مگ نخرم. فقط مهم ماركش بود. كه از اول نظرم به كريتيو بود. اخر هم همونو خريدم. مشكي هم خريدم تا با گوشي ام ست بشه. رنگ مشكي يه كلاس خاصي داره به نظر من. از رنگ نقره اي خوشم نمياد. خصوصا درمورد ماشين كه اصلا.![]()
تا اومدم خونه ديگه تقريبا شب شده بود و حسابي خسته بودم.
اما با اين حال بعد از همه كارا فيلم ازدواج به سبك ايراني رو براي بار دوم ديدم. خيلي فيلم توپيه.
وقتي اومدم خونه ديدم همه در تدارك انجام يه كارايي هستن. گويا قرار بود كه روز جمعه بريم شمال.
يه سفر تفريحي يه روزه. آخرین بار پارسال شهریور ماه بود که این مسیر رو رفته بودیم. با همه خستگي تا ساعت 12 بيدار بودم. صبح هم ساعت۳ بيدار شديم و چون دو خونواده بوديم تا از كرج زديم بيرون شد ساعت 4. توي راه يه بارون زيبايي مياومد كه ادم كيف ميكرد. همه جا مه بود. ساعت 8 رسيديم كلاردشت. نميدونم قبلا رفتين يا نه. اما كلاردشت كه يه زماني سرسبز بود الان شده اكباتان و آتي ساز همين تهران.
وجب به وجب اون رو داشتن ميساختن.
تا خود كوه خشك بود و اثري از حتي علف
نبود. تمام كوه پوشيده از خارهايي بود كه توي كوير لوت هم ميشه ديد اونها رو. من نميدونم اين ادميزاد چرا اينقدر كله خره.
اينا ميرن شمال تا از هوا و سرسبزيش لذت ببرن. اگه ميخواين برين چشمتون تو چشم ساختمونا و ويلاها باشه كه توي شهراي خودتون هم ميتونين اونها رو بخريد. اينا چطور زميناي خدا رو صاحب ميشن. كه يه وجبش هم به ما نميرسه. واقعا صحنه هاي زشت و مشمئز كننده اي رو ديروز ديدم.
ديگه اون سرسبزي هيچ جا ديده نميشد. بعد از اون يه دور زديم و رفتيم به سمت شهراي ديگه تا به نمك آبرود رسيديم. خيلي شهر باحاليه. ناهار رو هم اونجا خورديم و راه افتاديم به سمت نوشهر كه بريم دريا.
آخه ساحلش خيلي قشنگه. دريا طوفاني بود . براي خودم يه جايي رفتم تنها نشستم و به بيكرانش چشم دوختم. هوا هم خيلي عالي بود. اصلا هم گرم نبود. حدود ساعت چهار تصميم گرفتيم كه برگرديم. با بچه ها نشستيم توي يه ماشين تا همه پيش هم باشيم. چقدر چنگولك بازي در آورديم. توي راه يهو دلم براي ماشين خودمون شور زد. يه صدقه اي از نظر گذروندم كه به سلامت برسيم خونه. يه جايي كه ماشينا بهم رسيديم بابا گفت كه خدا خيلي بهمون رحم كرد. يه سنگ از كوه كنده شد و افتاد درست زير لاستيك ماشين. بابا هم ماشينو كنترل ميكنه اما بغل گليگر بوسيله سنگ مثل كاغذ پاره شد. ![]()
جاي همه تون سبز بود. خيلي خوش گذشت. سعي كردم خيلي خلاصه بنويسم تا حوصله تون سر نره.
پ ن۱: ديروز به اين فكر ميكردم چرا ما بلاگر شهرستاني اينقدر كم داريم. يا همه از شهراي بزرگن يا از تهران. شهرستانيا ميتونن از شهراشون خيلي چيزا بنويسن.
پ ن۲: آیا این امکان وجود داره که ام تی توسط کامپیوتر ویروسی بشه؟ فکر کنم احتمالش زیاد باشه مثل فلاپی اما مطمئن نیستم. لطفا روشنم کنید. این شکلی![]()
![]()
به اميد چاو![]()
سلام![]()
امروز دو تا مطلب ميخوام براتون بنويسم. يكي اش زمين شناسي هست و ديگري رو در ادامه بهتون ميگم. مطلب امروز مستقيما ربطي به زمين شناسي نداره اما مبحث مهم و جالبي در اين رشته اس.
جواهرات (Gemstone) يكي از زير شاخه هاي زمين هستن. چون منشاء اكثر اونها (منهاي مرواريد و مرجان) فعاليتهاي زمين شناسي و آتشفشاني هست.
در زمانهاي بسيار دور برخي از مواد به واسطه سليقه شخصي، مد، نادر بودن در محيط، پندارهاي خرافي و فرهنگ و خواص فيزيكي ويژه به عنوان گوهر مورد توجه انسانها بودهاند. در طول تاريخ، مسايل مختلفي بر روي ارزش جواهرات تأثير گذاشته كه ميتوان به موقعيتهاي سياسي و پيشرفت علم بشر اشاره نمود. چنانچه آلومينيوم به دليل ناياب بودن، در سدههاي قبل به عنوان جواهر مصرف ميشد، در صورتيكه امروزه پيشرفت تكنولوژي و كشف ذخاير بزرگ اين كاني، ارزش آن را در حد يك فلز صنعتي پايين آورده است. اما چيزي كه همواره ثابت بوده، افزايش طرفداران جواهر و به تبع آن ارزش گوهر است كه بشر را به فكر ساخت انواع مصنوعي آنها انداخت، به طوريكه مصريان قرنها قبل به ساختن جواهرات بدلي از شيشه يا لعابهاي رنگين ميپرداختند. سعي در ساخت مواد مصنوعي با كيفيت مطلوب، سرانجام سبب شد كه شركت جنرال الكتريك در فوريه هزار و نهصد و پنجاه و پنج اولين الماس مصنوعي را كه البته فاقد ارزش جواهري بود بسازد. رشد اين صنعت در سالهاي اخير منجر به توليد كانيهاي مصنوعي شده كه تنها از طريق بررسيهاي دقيق فيزيكوشيميايي از انواع طبيعي قابل شناسايي هستند. البته بايد توجه نمود كه سنگهاي مصنوعي و بدلي را جواهر نميتوان ناميد.
يك جواهر زيبا رو الان معرفي ميكنم.
آكوامارين Aquamarine
رنگ : آبي روشن، آبي، آبي مايل به سبز
ميزان شفافيت : شفاف تا مات
سختي :7/5
يكي از انواع بريل با شكستگي صدفي.
نام اين كاني به دليل رنگ آبي دريايي آن است به همين دليل در ايام قديم به عنوان طلسم جهت حفاظت در مقابل حوادث دريايي مورد استفاده قرار ميگرفته است.
بلورهاي با كيفيت پايين رنگ را ميتوان پس از حرارت دادن تا حدود 400 درجه سانتيگراد به رنگ آبي سير و مرغوب درآورد.
ترك برداشتن از مهمترين معايب آن به شمار ميرود.
به اميد چاو![]()
سلام به همه دوستاي خوبم. ![]()
دوستايي كه چند روز اخير غر غر هاي منو تحمل كردن.
حالا امروز يه پست شاد ميخوام بنويسم. از ديروز بگم. از روزي كه تمام خوشي و شادي اونو اول مديون خدای مهربون
و بعد خواهرم و شاگرداي شاد و سرزنده و شيطونش هستم.
اليته نه شاگرداي كلاس اولي و كوچولو. شاگرداي بيست ساله. كه بااينكه فقط دوماه با اونا بود اما به قدري بچه هاي با معرفتي بودن كه بعد از گذشت هفت ماه ليلي رو فراموش نكردن و مرتب باهاش در تماس بودن. ديروز به همراه چند تا پسر پر از انرژي و سرزنده رفتيم دركه.
همين جا بگم شايد اين پست براي شما خسته كننده باشه اما اينو بيشتر براي خودم مينويسم تا خاطره خوب اين روز رو ثبت كنم. روزي كه بعد از سالها پر از خنده بود برام.
ديروز صبح ساعت 6:30 با مترو حركت كرديم به سمت ايستگاه ميرداماد جايي كه با بچه ها قرار داشتيم. ديديم يكي شون خواب مونده و هيچ جوري نتونستن بيدارش كنن. هفت نفر بوديم و راه افتاديم به سمت تجريش. تا اونجا خيلي رسمي بوديم و چون هيچ شناختي روشون نداشتيم همه در حالت انجماد بودن.
وقتي رسيديم تجريش بهزاد گفت محمد (داداشم) چي ميگه؟!!!
ميگه دان دو تكواندو داره. گفتيم خب آره مگه چيه. راست گفته. و اونها حسابي در كف مونده بودن. خصوصا كه اصلا به جثه و قيافه محمد نميخوره. اونجا كم كم با هم بيشتر آشنا شديم و يخمون باز شد. اول راه با اينكه تقريبا صبح بود (شما بخونيد لنگ ظهر ساعت 10
) ولي هوا گرم بود. ما هم با ديدن آب و عده اي كه از توي آب رد ميشدن خاطره تنگه واشي كه سال قبل رفته بوديم رو حسابي زنده كرديم. نزديكهاي ظهر بود كه مجتبي كه خواب مونده بود زنگ زد و گفت تجريشه و منتظر بمونيم تا اون هم بياد. خلاصه مجتبي هم به ما ملحق شد. كم كم ظهر شده بود و داشت گرسنه مون ميشد. جاتون خالي بساط كباب رو به راه انداختيم. نكته جالب اين وسط اين بود كه من كه هيچوقت دست به سياه و سفيد نميزنم و همه جا مهمونم مسئول درست كردن كباب شدم.![]()
با چه بدبختي اون همه جوجه رو كباب كردم. آخراش كه ديگه داشت درست ميشد بابك اومد پيشم كمك كردن. يه خورده مشكوك بود.
بعد از يه چند دقيقه گفت بيا بهشون پاتك بزنيم. من هم كه پايه.
خلاصه به يكي از سيخها پاتك زديم و مشغول شديم كه ليلي با ديدن صحنه مچمونو گرفت و لو رفتيم ما هم فورا باقيمونده رو توي آب پرت كرديم و آثار جرم رو پاك كرديم. ![]()
![]()
از قضا بابك اصالتا اهل شاهرود بود و حسابي با هم تجديد خاطرات شاهرود رو كرديم.
بعد من به اين سيل آدمهاي گرسنه كبابهايي كه حاضر شده بود رو دادم و من و بابك و مجتبي مونديم آخرين نفر. مجتبي بنده خدا كه با وجود اينكه گرسنه بود صداش در نمياومد و مشغول خوردن نون بود. راسي چون نون گيرمون نيومد كباب رو با نون باگت خورديم. بعد از ناهار هم زديم تو گوش هندونه كه مجتبي از تجريش خريد. يه خونواده شلوغ هم كنارمون بودن كه پر از بچه بود (بچه هاي20-23 ساله) و هوس هندونه كردن. يه مقدار هم داديم به اونا. خونواده باحالي بودن و همه اش مشغول خيس كردن همديگه بودن. بهزاد با خودش ام پي تري پلير آورده بود ولي آهنگايي كه من دوست داشته باشم فقط چند تا توش بود.من و آرش مشغول گوش دادن به آهنگ ونجلس و جيپسي كينگ بوديم
و ليلي غر ميزد كه الان حرف بزنيم آهنگ بعدا گوش كنيد. مجتبی صدای فوق العاده قشنگی داشت و با خوندن آهنگای سنتی حسابی سرحالمون آورد. سيمين و بابك اين وسط يهو هوس آلو كردن و بهزاد كلي راه رفت تا آلو بخره. ولي من كه از بس ترش بود نتونستم بخورم. حدود ساعت 4 تصميم گرفتيم كه برگرديم. اول رفتيم يه جايي چاي بخوريم چون سرمون هم درد گرفته بود. تراژدي خنده ما از همونجا شكل گرفت كه من و بابك از بس خنديديم رو به موت بوديم ديگه.
بابك خيلي خوش خنده بود و يهو سر يه چيزي خنديديم. همه از خنده ما خنده شون گرفته بود. شايد باور نكنيد كه اونجا به اندازه چندين سال توي عمرم خنديدم. آرش بچه آرومي بود و خيلي توي خودش بود. اس ام اس هايي كه بابك رو خنده ميتركوند هيچ تغييري توي آرش نميداد. ولي همين اخلاقش هم خيلي بامزه بود.
توي راه كه ميخواستيم برگرديم تجريش بعد هفت تير و بعد هم امام خميني فقط در حال خنديدن بوديم.
ايستگاه امام خميني از هم جدا شديم.
بابك دل نميكند و ميخواست با ما بياد.
خلاصه بعد از كلي جنگولك بازي و شلوغ كاري از هم جدا شديم. اونا خيلي از خواهرم تشكر كردن كه يه روز خوب براشون درست كرده بوديم. جالب بود كه منو به اسم كوچيك صدا ميكردن اما به خواهرم كماكان ميگفتن خانوم. ميگفتن رومون نميشه خانوممونو به اسم كوچيك صدا كنيم. وقتي رسيديم خونه حسابي سر مامانو خورديم و ازش تشكر كرديم. (بماند كه بابا با چه جريان خنده داري بهمون اجازه رفتن داده بود) .
اين بار تلافي دفعه قبل براي پي نويس در مياد.
پ ن1: میلاد حضرت فاطمه زهرا (س) رو به همه دوستاي خوبم تبريك ميگم. ![]()
پ ن 2: فردا تولد يه عزيزيه كه براش ميميرم.
تولد محمد عزيزم بهترين داداش دنياس.![]()
![]()
محمد تازه امسال ميره توي 15 سال. الان بيشتر از دو ساله كه كمربند مشكي داره تو تكواندو اما چون 15 سالش تموم نشده بهش پوم ميدن تا وقتي 15 تموم بشه. نمايشهاي محمد رو تا حالا چند بار بصورت پخش زنده از تي وي نشون دادن. سال گذشته هم توسط آقاي خاتمي در روز خداحافظي ايشون از ورزشكاران، مورد تفقد قرار گرفت.
پ ن3: روز 5شنبه طي قراري كه با يه سري از دوستان خوب اينترنتي ام داشتم (و فقط يكي شون رو تا حالا نديده بودم)كلي كتاب گيرم اومد. دوستان حسابي لطف خودشونو نشون دادن و ميزي رو رزرو كرده بوديم پر از كتاب كردن. زهره جون
هم طبق معمول يه عالمه كتاب با فيلم Shall we dance? رو برام آورد كه تا جايي كه ديدم واقعا لذت بردم. جنيفر لوپز توش بازي ميكنه.
پ ن4: از داشتن دوستاي خوب واقعا خوشحالم و از خدا ميخوام همه اونا رو براي هميشه برام حفظ كنه.
هر كس كه ذره اي شادم ميكنه خداوند هزار برابر دلش رو شاد كنه.
از خداوند هم ممنونم كه پنجشنبه و جمعه روزهاي بسيار خوبي رو برام رقم زد تا بعد از مدتها شادي رو با همه وجود احساس كنم و از ته دل بخندم.
به اميد چاووووووووووووووووووووووووووووووووو![]()
سلام. ![]()
خوب هستين كه ايشالله.
اون پست قبلي خيلي چرت و پرت بود. مثلا ميخواستم دلم سبك بشه اما نشد هيچي بلكه هنوز دارم بيشتر به زمين و زمان فحش ميدم.
دلم از خيلي چيزا گرفته. اما بجز اينكه توي خودم خفه شون كنم راه ديگه اي ندارم. خيلي دلم ميخواست دنيا زودتر تموم ميشد. چون هر طرفش رو كه نگاه ميكنم جز بدبختي هيچي نميبينم. منظورم از دنيا زندگي شخصي خودم نيست. بلكه كل دنيا رو ميگم. خيلي زور داره به آدم كه بخاطر يه چيزي حسابي از خدا تشكر كني و از اينكه اين نعمت رو بهت داده سپاسگزاري كني اما نزاره يه بيست و چهار ساعت بگذره همچين اتفاقايي برات بيفته كه بيفتي به ناشكري. نميدونم چرا اينطوري شدم.
خيلي دختر بدي شدم.
همه اش از خدا طلبكارم. همه اش با تهديد باهاش حرف ميزنم. اما وقتي به حرفام گوش نميده راه ديگه اي بلد نيستم.
بگذريم.
دیروز چون نوبت دكتر داشتم زودتر از شركت اومدم بيرون. ميدون ونك با يه دوست بلاگر خيلي خوب قرار داشتم. تازه با هم آشنا شديم. قرار بود براي فيلم كد داوينچي رو برام بياره. داستان آشناييمون خيلي جالبه و البته اينكه حرفاي هم رو خوب ميفهميم. يه جورايي حرفاي منو قبول داره و تونستم روش تاثير گذار باشم. خب من هم خيلي خوشحال شدم كه براي يه نفر مفيد بودم. با اينكه چند دقيقه بيشتر با هم نبوديم اما به بزرگي اش كاملا واقف شدم. ديشب هم حدود بيست دقيقه از فيلمو ديدم. متاسفانه چون زير نويس نداشت خيلي حاليم نشد
اما با چند بار ديدن فكر كنم همه چيز دستم مياد. گرچه ميدونم مجله فيلم تا ريشه فيلمو نكشه بيرون ولش نميكنه پس حسابي ازش سر در ميارم. من چون داداش بزرگ ندارم
توي تهيه فيلم خيلي در مضيقه هستم. اما خب در عوض تا حالا دوستهاي خوبي داشتم كه نذاشتن خيلي از قافله عقب بمونم.
مثلا فيلم مصائب مسيح كه ميگن دل و روده آدم مياد تو حلقش.
چون پايه خوندن مجله فيلم هم هستم وقتي از اينهمه فيلم كه هيچ كدومشون رو در اختيار ندارم ميخونم دپرس ماژور ميشم. ![]()
ديروز بعد از ساليان متمادي بلاخره ارتودنسي دندونامو برداشتم. البته پلاك ثابت رو و حالا متحرك گذاشتم. حرف زدنم خيلي مسخره شده.
اما بهتر از اون پلاكهاي ثابته. سختترين كاري كه با اون پلاكها انجام ميدادم اين بود كه به مهموني شام يا ناهار دعوت ميشدم. مجبور بودم از اول تا آخر سرمو بندازم پايين و با دستمالي كه جلوي دهنم بود استتار كنم.
اما حالا از اينكه دندونام اينقدر رديف شدن خوشحالم. فكر كنم به همه زحمتش و درد و زبون سوراخ شدنهاش ميرزيد.
در مورد چند تا پست قبلتر كه در مورد مجموعه تخت سليمان بود ميخواستم اينو اضافه كنم كه اولا تكاب در استان آذربايجان غربي هستش. چون يكي از دوستان ازم پرسيده بود كه بگم كجاس. دوم اينكه من اصلا يادم رفت مبحث زمين شناسي اش رو بگم. توي اون درمورد تراورتن نوشتم. خيلي جاها تراورتن و سنگ مرمر رو به يك نام ميگن و هر دورو مرمر ميگن. در حاليكه سنگ مرمر يك سنگ دگرگوني هست كه از دگرگون شدن كلسيت بوجود مياد. اما تراورتن سنگي هست كه از نهشته شدن كربنات كلسيم در كنار چشمه هاي معدني با مقدار كليسم بالا بوجود مياد. تراورتن گاهي تخلخل زيادي هم داره يعني مقدار فضاهايي كه حاوي حباب گاز co2 بوده و بعدا اين حبابها از سنگ خارج شدن و حفره خالي رو در سنگ باقي گذاشتن. از اين سنگ در ساختمان مثل نما، چارچوب و درگاهي و پله اسفاده ميشه. اينم ربط اين مطلب به زمين شناسي كه خيلي هم باستان شناسي نباشه و من رسالت خودم رو انجام داده باشم.
پ ن: استثناْ ندارد.![]()
به اميد چاو![]()
سلام.
ميخوام بنويسم اما نميدونم از كجا بايد شروع كنم. خير سرم وبلاگ زدم كه باهاش خودمو سبك كنم اما تا الان دلم سبك شده اما حرفا تو دلم گنديد.
چند روز قبل داشتم با يك دوستي چت ميكردم. بهش گفتم دلم ميخواد غر بزنم. گفت واسه چي گفتم مرض دارم. يه خورده كه براش حرف زدم گفت حس ميكنم زندگي سختي داري. پر از مشكل. گفتم اتفاقا اصلا اينطور نيست. من همه چيز تو زندگيم دارم آروزي هيچ چيزي رو ندارم (فقط يه چيز كه اگه بهتون بگم خنده تون ميگيره كه با صد و پنجاه هزار تومن حله اما خواهرم نميزاره بخرم ميگه پول حروم كردنه . اخه حساب بانكي من به اسم اونه. خودم هيچ كاره ام. ميگه وقتي تو مردي هيچ زحمتي نميخاد بكشم نه انحصار وراثت نه چيزي. ميگه بزار زياد بشه پولات تا قلمبه بالا بكشم. خيلي جيگره. همه اينا رو شوخي ميكنه. خيلي برام زحمت كشيده) به هر حال اگه ادم بخواد حرف دلش رو نزنه خب دق ميكنه اگه بزنه اونوقت ممكنه چون همه چيزو نميشه گفت برداشتهاي بد بكنن. مثل همين الان كه فقط ميخوام غر بزنم. اتفاقا اون دوست هم صحبت خوبي هم هست و اون شب غرغر هاي منو تحمل كرد.
امروز داشتم آرشيو وبلاگ فرانكلين عزيزم رو ميخوندم. يه جاش گفته بود هر كس هرچيزي ازم ميپرسه هرکی هر سوالی ازم می پرسه انگار موظفم بی کم و کاست جوابشو بدم. خب منم دقيقا اينطوريم. ليلي ميگه وقتي براي يه سوالي بيش از حد جواب بدي يا بخواي يه سوتفاهمي رو با سماجت زياد رفع كني اونوقت همه در حسن نيتت شك ميكنن. بدبختانه من وقتي يه مشكلي پيش مياد اين جوري ميشم. ميدونم خيليا تحمل شنيدن توضيحات اضافي رو ندارن اما از سوتفاهم متنفرم.
چند روز قبل با يك دوست خوب بلاگر صحبت ميكردم. موضوع بحثمون دوست بود. چون اين چند روزه از دوستام خيلي رنجيدم. آدم زود رنجي نيستم اتفاقا خيلي هم پوست كلفتم اما ميخوام به خود خرم بگم چرا اينقدر واسه كسايي برات ارزشي قائل نيستن ارزش ميزاري. همين دوستي كه چند لحظه قبل گفتم يه جمله اي بهم گفت كه خيلي به نظرم قشنگ بود. و دهنمو كاملا بست.
كاشكي اداما ميدونستن كه بدنيا امده اند تا كمي از سختي هاي ديگرانو كم كنن و به بقيه ارامش و محبت هديه بدن.
فكر كنم منم در مقابل دوستام هميچين وظيفه اي دارم پس بزار به وظيفه ام عمل كنم. شايد اونا اين موضوعو نميدونن و درك نميكنن.
چقدر چرت و پرت دارم مينويسم. حرفاي دلم مال خودمه اما ديگه از بس خودشونو واسه پرتاب شدن به در و ديوار دلم كوبيدن، خسته شدم. كي حوصله داره بشينه حرف دل رو بخونه. اما من عاشق اين كارم. وبلاگ خيليا رو كه حتي خودشون هم خبر ندارن سيو كردم. آرشيو شونو سيو كردم و ميخونم. چون اونا به اين اميد از دلشون مينويسن كه يه نفر بخونه. من ميخونم و هر وقت كه وقت داشتم براشون كامنت ميزارم. شايد فكر كنيد خيلي بيكارم اما نيستم. اگه ده ديقه وقت خالي داشته باشم سريع يه صفحه باز ميكنم و ميخونم.
امروز يه دوست خيلي عزيز برام ميل زد. كسي كه ايتاليايي ياد ميداد. نيماي عزيزي كه خيلي بچه ماهيه. ميخواستم ميلش رو ديليت كنم چون هيچ نشونه آشنايي نداشت اما وقتي باز كردم و ديدم سريع شناختمش. بعد از ماهها از ايتاليا برگشته.
راستي ديروز زنگ زدم ايتاليا. با يه بنده خدايي صحبت ميكردم. گفتم ديشب اونجا جشن بود خوش به حالتون گفت تا ساعت 5صبح مشغول بوديم. گفت فيلم گرفتم از جشن. هفته آينده دارم ميام ايران براتون ميارم ( خالي بسته من كه ميدونم نمياره) گفت طرفدار چه تيمي بودم گفتم از اول فقط ايتاليا. كيف كرد. فكر نميكرد يه دختر اينطوري از يه تيمي طرفداري كنه. ديشب كه داشتم صحنه هاي بازي رو ميديدم ميخواستم داد بزنم. منم اندازه خودشون خوشحال بودم.
پ ن: به علت چرت و پرت گویی حذفش کردم. خدایا منو به خطار اون حرفا ببخش. خوب زود جوابمو دادی. دیدی داشتم چه غلطی میکردم خدا جون منو ببخش و هیچوقت تنهام نذار هیچوقت نذار خودم کارامو بکنم. خودت همیشه کمک و همراهم باش![]()
امیدوارم حالا دیگه از من نارحت نباشن دوستان خصوصا پویا.
اینم برای اینکه بگم حالم یه خورده بهتر شده
به امید چاو![]()
لينك | نوشته شده در سه شنبه 20 تیر1385ساعت 16:11 توسط سورنا |
سلام![]()
ایتالیا قهرمان شد.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
يه پست آبي ميخوام بنويسم. ![]()
ميخوام بنويسم هميشه ايتاليا
. قهرمان ايتاليا
و عشق ايتاليا
.
نميدونم چطور بايد بگم. خيلي وقت بود منتظر همچين روزي بودم كه من هم بتونم قهرماني ايتاليا رو ببينم.
جام 94 جام تلخي بود. برزيل در ضربات پنالتي ... . و حسرت شادي ايتاليا به دلم موند تا اشكهاي باجو
توي ذهنم نقش ببنده تا به امروز. جام 98 كه اصلا حرفش رو هم نزن. و ديشب ايتاليا انتقام اون جام رو از فرانسه گرفت. در سال 2002 هم فقط سكوت تا رسيد به ديشب كه بلاخره من هم تونستم قهرماني تيم خودم رو كه از اول جام حرص و جوشش رو خوردم، ببينم. الان كه اينا رو مينويسم دارم تو چند تا سايت سرچ ميكنم تا عكساي باحال رو سيو كنم. دلم ميخواد همه تون اين عكسها رو ببينيد. اگه فرصت داريد به سايت رسمي بازيها http://fifaworldcup.yahoo.com/ يه سري بزنيد و در قسمت ايتاليا روي پرچم اون كليك كنيد و عكسهاي ناب ديشب رو ببينيد.
ديشب بعد از اينكه يه نيمه رو ديدم از داداشم خواستم تا وقتي ايتاليا قهرمان شد صدام بزنه. انگار تازه خوابيده بودم كه يهو محمد صدام زد و گفت ايتاليا قهرمان شد.
سريع پريدم پايين از رو تخت و رفتم جلوي تي وي. از خوشحالي ميخواستم پرواز كنم. بلاخره تلويزيون ما براي يه بار هم كه شده جشن قهرماني رو بطور كامل نشون داد. درسته كه يه جاهايي اش تابلو حذف ميشد اما بلاخره از هيچي بهتر بود. حيف كه صحنه هاي دريافت مدال بخاطر حضور خانمها با دامن كوتاه خيلي حذف شد. زماني كه جام طلا رو بالاي سر بردن من هم از خوشحالي اشك ريختم.
حیف که توی این قهرمانی جای روبرتو باجو ، پائولو میالدینی، دیمیتریو آلبرتینی، کریستین ویری، جیان لوکا پالیوکا، دانیل ماسارو، جیان فرانکو زولا و خيلي از بازكنان قديمي و حاضرين جام ۹۴ خالي بود.
خوشحالي عجيب و غريب ايتاليايي ها. كوتاه كردن موهاي كامورانزي (اگه اشتباه نكرده باشم) توي زمين![]()
. بهت ديويد ترزگه
، راه رفتن جبرييل سيسه با عصا توي زمين
، اشكهاي ليليان تورام
، انتخاب جيان لوييجي بوفون به عنوان بهترين دروازه بان
شباهت بيش از حد زامبروتا با ايوان زامورانو زوج مارچلو سالاس بازيكنان نه چندان دور شيلي، كلاه عجيب غريب ماركو ماتراتزي با اون خالكوبيهاي وحشتناك روي دستاش خلاصه همه و همه خاطرات ديشب شد. ![]()
پ ن۱: خدا جون خيلي شكرت.![]()
پ ن2: ديشب خيلي ياد ساحل بودم وقتي توتي محجبه شده بود و دست از جنگولك بازيش برنميداشت. ![]()
پ ن3: با اينكه ديشب ساعت يك خوابيدم اما اصلاخوابم نمياد. خيلي برام عجيبه.![]()
پ ن۴:خدايا مرديم و زنده شديم تا اين جام رو برديم. ![]()
به اميد چاو![]()
سلام به همه ![]()
خوب كه هستين انشالله. چند تا از دوستان بهم ميگن چرا ديگه مطلب زمين شناسي نمينويسي. امروز يه مطلب كوچولو كه هم زمين شناسي هست هم به درد گردش و سياحت ميخوره براتون مينويسم. تا كساني كه نزديك منطقه هستن، از وجود چنين مكان ديدني با خبر بشن.
مجموعه تخت سليمان
45 کیلومتركه از تکاب به سمت شمال شرق حرکت کنی ، محوطه ای تاریخی خودنمائی می کند که یادگاری است از عصر ساسانی. تخت سلیمان که یکی از سه آتشكده معروف ساسانی را درخود جای داده و محل تاجگذاری پادشاهان این سلسله بوده احتمالا در دوران پیروز، پدر بزرگ انوشیروان بنا شده است. هر چند کاوش های باستان شناسي در محوطه تخت سلیمان آثاری به جای مانده از دوران هخامنشی و مادی را نیز نشان داده است اما شهرت این محوطه بیشتر مدیون بناهای دوران ساسانی است : آتشکده آذر گشنسب ، معبد آناهیتا ، موزه هدایا ، کوه زندان و دژ بلقیس. بقایای تنها کاخ به جای مانده از دوره ایلخانی امتیاز دیگری برای این مجموعه تاریخی است. مسافر تخت سلیمان علاوه بر مشاهده بناهای تاریخی در مقابل ایوان خسرو دریاچه ای را می بیند که همچون طاووس رنگ به رنگ می شود و بیننده را خیره می کند. دریاچه تخت سلیمان در عمیق ترین نقطه 112 متر عمق دارد و چشمه ای جوشان در بستر، آبی 40 درجه را به آن می بخشد که در سطح حرارتش نصف می شود. مجموعه تخت سلیمان و منظر فرهنگی آن نخستین اثر ایرانی است که پس از انفلاب در سال 1382 به فهرست میراث جهانی یونسکو افزوده شد.
با قرار گرفتن مجموعه اي از چشمه هاي معدني و تراورتن ساز در اين منطقه، شاهد به وجود آمدن چندين مجموعه تاريخي مربوط به تمدن هاي مختلف هستيم.از ديدگاه زمين شناسي سه پديده قابل توجه در منطقه وجود دارند كه عبارتند از: آبگير بزرگ يا درياچه تخت سليمان، ديواره اژدها و كوه زندان سليمان. اين عكسها رو از سايت اطلاعات زمين شناسي كشور تهيه كردم. (كپي رايت رو حال كردين
)
پ ن۱: فردا شب بلاخره برنده اين جام مشخص ميشه. اميدوارم كه ايتاليا
با يك برد شيرين دل همه مونو شاد كنه.
پ ن2: فردا يعني هجدهم تير تولد بازيگر محبوب من "تام هنكس" هستش.
تام متولد سال 1956 هست و اين روزها فيلم جنجال برانگيز كد داوينچي رو بر پرده سينماهاي اروپا و آمريكا داره. اين عكس تام رو در فيلم "دالان سبز" نشون ميده. تام در فيلم "فورست گامپ"بازي بسيار زيبايي از خودش به نمايش گذاشت. در كد داوينچي تام با بلند كردن موها قيافه هميشهاش رو كمي دستخوش تغييرات كرده.
پ ن۳: یکبار بطور کامل پست رو آماده کردم اما با یهو هنگ کرد.مجبور شدم از اول لینکها رو وارد کنم. واقعا که یه وقتایی آدم دلش میخواد این اینترنت و کامپیوتر و بیل گیتس و بند بساطش رو همه با هم خورد کنه.![]()
![]()
سلام. ![]()
خوب هستين كه ايشالله. امروز راسش حوصله تايپ كردن رو اصلا ندارم اما خب گفتم سفرنامه رو تموم كنم چون اگه بيات بشه ديگه فايده نداره.
خب جونم واستون ميگفت كه روز پنجشنبه صبح تصميم گرفتيم بريم اروميه. تا از درياچه اروميه هم ديدن كنيم. صبح به پيشنهاد من اول رفتيم تا بزنيم تو گوش كله پاچه
(جاتون خالي). رفتيم يه جاي تميز و درست حسابي. وقتي نشسته بوديم و در انتظار رسيدن سفارشات بوديم ديدم يه ماشين نگه داشت جلوي مغازه و يه خانوم ازش پياده شد آهههههههههههههه. هيبت و هيكل آ ماشالله.
به رضا زاده ميگفت زكي.
ما تو كف مونده بوديم كه اين خانوم با اين وزن که راحت ۱۵۰ کیلو رو داشت تازه با حداكثر 35 سال سن چطور اومده كله پاچه اون هم به اين چربي رو بخوره.
خب كارد بخوره تو اون شيكم صاب مرده ات.
يه خورده جلوشو بگيري ضرر نداره. بنده خدا چنان در راه رفتن مشكل داشت كه همسر گرامي ايشون رو در پياده شدن و راه رفتن كمك ميكردن. ![]()
بگذريم. بعد از خوردن كله پاچه راه افتاديم به سمت اروميه اون هم از راه درياچه. كسايي كه ميخوان برن بايد توجه به تابلو حركت لنج قبل از حركت دقت كنن. چون در مواقع طوفاني و يا ترافيك زياد لنج حركت نميكنه (اطلاعات عمومي!
) ساعت 8:30 رسيديم به درياچه. چقدر خوشگل بود. اما براي اينكه يه مسافتي كه جاده نداره و بايد با لنج پيمود رو طي كنيم حدود دو ساعت و نيم معطل شديم. بعد از اينكه سوار لنجي شديم كه گنجايش 45 ماشين رو داشت حركت كرديم و مسافت كوتاهي هم بود.
اول رفتيم نماز بخونيم. وارد يه مسجد شديم كه خيلي تميز بود. موقعي كه ميخواستم وضو بگيرم ديدم يه مدليه. گفتم اينجا به درد سني ها ميخوره. وقتي رفتم بالا ديدم مامان اينا كه زودتر از من اومدن هنوز دارن دنبال مهر ميگردن. يه دختر جووني كه اومده بود مسجد گفت اينجا مسجد سني هاس و مهر نداره. خيلي باحال بود. خلاصه رفتيم سنگ آورديم و جاي مهر گذاشتيم. (سه ماه با سني ها هم اتاق بودم. خيلي آدماي خوبي بودن. همه اهل بندر تركمن. اين خانوم هم واقعا مهربون بود) خلاصه بعد خواستيم بريم مرز كه گفتن چون وقتتون كمه بيخيال مرز. در نتيجه رفتيم جاده SERO. يه بازاري بود به اسم بازار تركيه. خيلي چيزاي خوبي داشت. يه عالمه خريد كرديم. خيلي حال ميداد. همه جنسا ترك بودن. البته از آستارا خيلي بهتر بود.
براي ناهار رفتيم بند كه اينقدر تعريف ميكردن. به هر كس ميگفتيم كجا بريم ميگفت بند. ما كه رفتيم و هيچي هم نديديم. فقط يه رودخونه داشت كه جاده چالوس خودمون صدبرابر از اون بهتر بود. بعد رفتيم يه كم شهر رو گشتيم. خيلي مردمش خوب و خونگرم بودن.
واقعا همون چند ساعت لذت بردیم. موقع برگشتن به تبريز چون جاده خيلي شلوغ بود اجازه عبور نميدادن ديگه و مجبور شديم درياچه رو دور زديم و از بالا اومديم. صبح جمعه هم اول رفتيم مقبره الشعرا قبر شهريار رو ديديم. نوشته بود قائم مقام فراهاني هم اونجاس اما تا جايي كه من ميدونم ايشون در حرم حضرت عبدالعظيم هستن. از يه نگهبان پرسيديم بقيه كجا هستن گفت از بين رفته قبرشون. چه دروغا. محمد خياباني كه مال هزار سال قبل نبوده همه اش مال صد سال قبل بوده چطور مقبره اش از بين ميره؟ بعد رفتيم از غزل خداحافظي كرديم و راه افتاديم به سوي خونه.
اين بود چكيده اي از سفر به تبريز و اروميه و در صدر همه كندوان.![]()
پ ن1: واي خدا. امشب ايتاليا بازي داره. يعني ميشه آلمان رو ببره؟ اميدوارم يه بار ديگه تيم محبوب من به فينال برسه. ![]()
پ ن2: از ريتاي عزيز
به امید چاو ![]()
چااااااااااااااااااااااااااو![]()
خوب هستيد؟ من برگشتم. خيلي جاتون سبز بود. خوش گذشت. ميخوام يه شبه سفرنامه براتون بنويسم.
اما اول از همه دوستايي كه بهم سر زدن و سفر خوش گفتن خيلي تشكر كنم. اميدوارم شما هم سفرهاي خوب و شادي بريد.
طبيعتا اين چند روز نتونستم به شما سر بزنم. انشالله در روزهاي بعد جبران ميشه.![]()
اميدوارم حوصله داشته باشيد اين سفرنامه رو بخونيد چون سعي ميكنم اطلاعات جالبي بهتون بدم.
روز چهارشنبه ساعت چهار صبح حركت كرديم به سمت تبريز. توي راه اصلا خوبم نمياومد و طبق معمول مشغول تماشاي جاده بودم تا احيانا پديده نابي رو شكار كنم. اتوبان قزوين رو كه بارها طي كرده بوديم. ميدونستم مورد جالبي اونجا نيست. اما زنجان بخاطر اينكه سازندهاي آشنايي داشت و اونها رو توي پايان نامه بررسي كرده بوديم برام خيلي جالب بود. گنبد سلطانيه رو از دور ديديم اما از اتوبان فاصله زيادي داشت و به همون ديدار از دور بسنده كرديم. حدود 60 كيلومتر كه از زنجان دور شديم يه دفعه داد زدم واي چه گسلي.
از بابا خواستم نگه داره اما وقتي نگه داشت ديدم خداي من چقدر گسل اينجاس
اتوبان اون وقت صبح خيلي خلوت بود و با خيال راحت از ماشين پياده شديم. راسش اولين بار بود گسل اون هم اينقدر واضح ميديدم. رشته ما يه رشته عملي بود اما خيلي از مسائل رو روي كاغذ برامون تشريح ميكردن.
توي تمام بازديدهاي صحرايي مون هيچ وقت همچين گسلهايي رو نديده بودم. بعضي از جابجايي ها حتي به نزديك دو متر هم ميرسيد و اين بيانگر فعاليت زياد اون گسلها بود. با توجه به اينكه جنس لايه ها متفاوت بود به راحتي ميشد اونها رو تشخيص داد. خلاصه بعد از اينكه حسابي اونها رو نگاه كردم دوباره راه افتاديم. بعد از اون هم سازندهاي مختلف رو بررسي ميكردم. خصوصا سازند لالون كه ماسه سنگهاي قرمز رنگش كاملا مشخص و متمايز هست و در صدر همه اونها عضو پنجم سازند ميلا لايه تاپ كوارتزيت كه مثل كمبربند سفيدي دور تا دور منطقه رو احاطه كرده بود.
خب ديگه تخصصي اش نميكنم. ساعت 11 رسيديم تبريز. رفتيم دنبال دختردايي ام
كه اونجا درس ميخونه. اول ازش تاييديه گرفتيم كه اومدنش به امتحانش لطمه نميزنه بعد هم براي ناهار رفتيم شاه گلي. بعد از ناهار به پينشنهاد غزل (دختر دايي) رفتيم تا سومين روستاي شگفت انگيز ايران رو ببينيم. ماسوله رو ارديبهشت و ابيانه رو فروردين پارسال ديده بوديم. سومي هم نوبت امسال بود. اول از اسكو رد شديم كه خيلي شهر جالبي بود. همه اش باغ بود و از بالا كه شهر رو ميديدي يكپارچه سبز بود. چند صدمتر قبل از کندوان روستايي بود به نام روستاي مدفون شده كه اين روستا توسط مغول تار و مار شد. بخاطر اينكه در دل كوه بود و ديد نداشت بهش ميگفتن حيله ور. مايه تاسف اينجا بود كه از اين مكان بسيار جالب فقط چند تا ورودي باقيمونده و بقيه اش توسط سيلابهاي فصلي از رسوبات پر شده. نه حفاظتي نه مراقبتي.
تنها يه تابلو زده بودن كه روش اطلاعات محدودي نوشته بودن. اين روستا هم مثل كندوان توي دل كوه كنده شده اما از اون خيلي جالبتر. فكرش رو بكنيد كه كوه به اون سختي رو با قلم تراشيده بودن. وقتي رفتم داخل يكي از اون خونه ها كه حداقل هزار سال از عمرش ميگذره متاسف شدم كه چرا اينهمه آشغال بايد توش باشه.
بسيار خنك بود و روي ديوار فضاهايي كه چراغ پي سوز ميزاشتن و اتاقها به طرز جالبي مشهود بود.![]()
وارد روستاي كندوان شديم. احتمالا ميدونيد كه اين روستا به كله قندي هم معروفه چون خونه هاي اون شبيه به كله قند مي مونه. چشمه هاي آبمعدني اين روستا بسيار خنك و پر از املاح هستن و آب معدني كندوان از همين محل تهيه ميشه. سبزيهاي معطر و داروهاي گياهي، سماق كوهي، هل، برگه هلو و آلوهاي مختلف، محصولات لبني، آب معدني كه مستقيما از خود چشمه پر ميشه خلاصه اينا همه سوغاتيهاي روستاي خيلي كوچيك كندوان هستن. ![]()
تا برگشتيم تبريز تقريبا شب شده بود و استراحت كرديم تا فردا كه به سمت اروميه حركت كرديم. اون هم باشه براي آپديت بعدي.
پ ن1: خدايااااااااااااااااااا چرا آرژانتين حذف شد. واقعا حيف بود. آلمان مرده خور. ![]()
پ ن2: امروز سالروز وفات مولاناست. سبب سروده شدن مثنوي را چنين گفته اند: حسام الدين چلپي روزي درخواست كرد كه مولانا كتابي پند آموز چون "الهي نامه" يا "منطق الطير" عطار تاليف كند كه راهنماي شاگردان باش. مولانا در همان لحظه هجده بيت آغازين مثنوي را مشهور به "ني نامه" سرود و به وي داد. " بشنو از ني چون حكايت ميكند..." از آن پس طي 21 سال، مولانا مثنوي را بر چلپي انشا كرد و او نوشت. تا شامل 6 دفتر و 26660 بيت شد. دفتر ششم با رحلت مولانا ناتمام ماند. مثنوي با اين بيت تمام ميشود:
در دل من آن سخن ز آن ميمنه است ////////////////// چون كه از دل جانب دل روزنه است. به مثنوي " قرآن عجم" لقب داده اند .
به اميد چاو![]()
سلام![]()
امروز اومدم ازتون اجازه بگيرم. آخه يه سفر كوچولو ميخوام برم. برعكس خيلي از دوستان كه فقط ميگن ميخوايم بريم مسافرت و دل آدمو آب ميكنن و نميگن كجا ميرن من بهتون ميگم. براي اولين بار ميخوام برم تبريز. نميدونم اين شهر چه جاهاي جالب و ديدني داره. شايد بابا بدونه. آخه دوران تخصصي اش رو توي اين شهر گذرونده. و چه عكساي جالبي هم از تبريز داره كه علاوه بر خودش براي ما هم جالبه. مثلا پشت يكي از عكسا كه توي يه پاركي گرفته بود نوشته بود غروب غمگين تبريز. البته تنها نبود و با چند تا از دوستاش بود كه ازدواج هركدوم از اونها ماجراي جالبي داشت.
من فقط توي تبريز ايل گلي رو ميشناسم. اگه شماها بتونيد جاهاي ديدني اش رو معرفي كنيد تا به اون مكانها هم سري بزنيم ممنون ميشم.
فردا حدود ساعت چهار صبح حركت ميكنيم تا صبح زود برسيم. دلم ميخواد يه سري به زنجان بزنيم. ميگن اون منطقه هم قشنگه. اصلا همه جاي ايران قشنگ و ديدنيه. من خيلي از شهرا رو ديدم. اما اين سمت رو تا بحال نرفتم. دلم ميخواست يه روز بار سفر ميبستم همه ايرانو ميگشتم. خدا كنه يادم نره كتاب زمين شناسي ام رو با خودم ببرم تا در طول راه پديده ها رو كنكاش كنم و چيزاي جديد كشف كنم.
خواهرم يكماه قبل رفت تبريز پيش دختر دايي ام كه اونجا درس ميخونه. اما خب خوشش نيومد. خصوصا كه تركي هم بلد نبود باعث شد حسابي بهش سخت بگذره. ميگه اونجا هيچكس فارسي حرف نميزنه.
آخرين مسافرتم به اهواز بود. عيد امسال. واقعا بي نظير بود. اكثر شهرا رو رفتيم. خيلي خوشم اومد. اولين چاه نفت ايران در مسجد سليمان كه بهش ميگن چاه نمره يك. دشت لاله هفت تپه. كارون اهواز. آبشارهاي شگفت انگيز شوشتر. خلاصه يه مسافرت خاطره انگيز بود. يكي از دوستاي اينترنتي ام هم كه بچه اهواز بود رو ديدم. آرتميس اسمشه.
خيلي دختر گليه.
خصوصا با لهجه خيلي قشنگش.
پ ن1: ديشب حال كردم با گلي كه توتي زد.
ايتاليا فقط سه ثانيه مونده به پايان بازي تونست خيال خودش و ما رو راحت كنه و كار رو به وقت اضافه نكشه. حسابي ياد ساحل عزيزم كه عاشق توتي افتادم.
پ ن2: ديشب يكي از دوستان خوب اینترنتی ام، خبر داد كه داره ميره مكه. منم زود براش مسج زدم و التماس دعا گفتم. امسال خيلي ها دارن ميرن. خدايا قسمت ما هم بكن ديگه.![]()
به اميد چاو ![]()
سلام![]()
اين دو روز در تنهايي سپري شد. نه خوب بود نه بد. هر چي بود گذشت. سورنا هم نرفتيم. چون ليلي حوصله نداشت. به زور بردمش خريد. پنجشنبه رفتيم بيرون يه عالمه خريد داشتم. ديروز هم رفتم بقيه اش رو خريدم. خيلي وقت بود دلم يه دستبند خوشگل ميخواست. بلاخره ديروز پيدا كردم. با يه جفت گوشواره. البته طلا نه. چون من از طلا خوشم نمياد. در عوض كلي تيتانيوم دارم. وقتي رفتيم بيرون هوا به شدت دم كرده و خفه بود. اما بعد باد شديدي اومد كه باعث شد هوا هم يه مقدار خنك بشه هم ابري. بعد از اينكه دخل كيف پول رو آوردم پياده برگشتيم خونه. آخه حوصله ام سر ميرفت و نميخواستم زود برسم خونه. وقتي رسيديم بجز من و دو تا خواهرام هيچكس توي ساختمون به اين بزرگي نبود. خيلي دلم گرفت.
به جاي اينكه بريم بالا رفتيم توي حياط نشستيم. ديگه داشت گريه ام ميگرفت. خيلي شب غمگيني بود. اما كم كم سر و كله همسايه ها پيدا شد كه از مهموني برگشته بودن.
طبقه سوم، بالاي سر ما يه دختر دارن و در همين طبقه يك پسر در واحد روبرويي هست. اين دو تا عزيز دل با هم دوست شدن. اينا ميان توي بالكن مي ايستن و با هم حرف ميزنن. شبنم يه داداش داره كه با كامبيز دوسته. اگه يه زماني بو ببره از جريان فقط خدا به دادش برسه. بچه هاي خيلي خوبي هستن. اما ما يه وقتا اذيتشون ميكنيم.
مثلا تا ميبينيم صداشون داره مياد ميريم توي بالكن و سريع كامبيز به شبنم اشاره ميده كه برو تو. واااااااااااااي كه ما ميميريم از خنده. يه بار اين كارو كرديم اما بعد به ليلي گفتم گناه دارن. الان تو دلشون بهمون فحش ميدن. بعد رفتيم تو اتاق. دوباره اين دو تا اومدن بيرون و با هم صحبت كردن. سنشون هم كمه ها براي همين يه وقتا دوست داريم سر به سرشون بزاريم. پريشب هم توي اتاق بوديم كه باز ديديم دارن با هم حرف ميزنن. همون موقع من رفتم تو بالكن يهو شبنم يه كامبيز اشاره داد برو تو. بايد حركات اونو فقط ميديديد. من از توي شيشه اتاق كامبيز ميديدم كه شبنم داره با سر و دست بهش اشاره ميده. يه بار ديگه وقتي با ليلي ميخواستيم بريم بيرون ديديم توي پاركينگ دارن صحبت ميكنن. تا مارو ديدن شبنم رفت به سمت در خروجي و كامبيز رفت تو حياط. ميخواستيم بهشون بگيم بابا ما مزاحم نيستيم تازه از همه چيز هم خبر داريم. مشغول باشيد. ساختمون باحاليه. هيچوقت كسي توش نيست. چون اكثرا زوجهاي جووني هستن كه يا سركارن يا مهموني. يا دو سه تا هم آدماي مسن هستن كه بچه مچه ندارن. خلاصه ميمونيم ما و يه چند تاي ديگه كه معلوم الحال هستيم.
پ ن1: روز دوشنبه برابر با26 ژوئن تولد پائولو مالديني. ![]()
پ ن2: قرار بود اين پست يك پي نويس داشته باشه و روز شنبه آپديت بشه. اما فكرش رو بكنيد كه همه كارها رو بكنيد. پست تون رو كامل كنيد. ژيگول پيگولش بكنيد بعد يهو اديسون يه حالي يهتون بده و برق قطع بشه.![]()
اونوقته كه بوي يه پست مونده به مشام ميرسه. باز خوبه اينا رو تو Word داشتم. ![]()
پ ن3:با تشكر از سلطان بانوی عزیز كه واسه خوشگل شدن وبلاگم زحمت كشيدن.![]()
پ ن۴: به دلیل مسائل امنیتی از اسامی مستعار استفاده شده.![]()
به اميد چاو![]()
![]()
این دفعه یه خورده زودتر اومدم. آخه یه چیزی میخوام براتون بگم که اگه تعریف نکنم فی الواقع تو دلم جوجه میشه.![]()
دیشب این مسج باحال برام رسید . تا خوندم فورا واسه همه دوستان و اقوام STA کردم. شما هم بخونید تا تازه اس.
در پی درخواست هموطنان عزیز، هواپيماي حامل تيم ملي فوتبال ايران در قزوين فرود خواهد آمد.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
واقعا كه خاكككككككككككككك. بااون بازي نكردنشون.![]()
حال آدمو بهم زدن.
ضمنا تاريخ اين مسج تا ۲۴ ساعت ميباشد و پس از اون حذف ميشود. ![]()
ديروز يه خورده زودتر اومدم بيرون از شركت. تازه ديگه آرياشهر هم نرفتم چون مطمئن بودم اگه با مترو برم به سوت پايان ميرسم. يه راست با يه سواري رفتم تا خونه. اينم از دفاع از حيثت فوتبال ايران. خيلي دلم ميخواد زودتر رنكينگ فيفا رو ببينم. فكر كنم ايران فانوس به دست باشه.
ولي امشب....
خدا رحم كنه. اگه ايتاليا مقابل چك امتياز نياره حذف ميشه
. حيف كه خونه نيستم تا بازي رو ببينم. يعني نهايتا نيمه اول رو فرصت ميكنم ببينم. منتظر ميمونيم تا ببينيم اين تيم محبوب ما چيكار ميشه. ![]()
ايشالله دلتون هميشه شاد باشه.
به اميد چاووووووووووووووووووووو![]()


