سلام![]()
واي ميدونم كه اين طولانيترين غيبتيه كه داشتم اما در عوض رفته بودم جاهاي خوب خوب.
اول بزاريد يه پيش درآمد داشته باشم.
حدود دوازده روز قبل داشتم بطور اتفاقي با يكي از دوستان وبلاگي چت كردم. صحبت از یکی دیگه از دوستان وبلاگی شد. گفتم ايشون چقدر ميرن مشهد. به تازگي اونجا بودن. خلاصه حرف زيارت شد و من هم مقداري گله كردم كه چرا من نميتونم برم. همين دوست عزيز ما خودشون مشهدي بودند و چون دفعه سوم بود صحبت ميكرديم تا اون لحظه نميدونستم. خلاصه يه خورده غر زدم كه منم ميخوام برم مشهد. ايشون در جوابم گفتند:
انشاءالله كه سروقتش كه شد شما را مي طلبه
اصلا از كجا كه شما اينقدر برنامه ريزي مي كنيد نشه
ولي يكوقت يهويي ببينيد كه توي مشهد هستيد
خب حالا ميخواستم بگم سهيل عزيز ببينيد چطور حرفتون درست از آب دراومد.
همون شبي كه اعلام كردند چهارشنبه و پنجشنبه تعطيل رسمي هست سريع وسايلمون رو جمع كرديم تا بعد از هشت سال بريم مشهد. راسش ما تا حالا يكبار بيشتر مشهد نرفته بوديم. صبح سه شنبه به سمت ساري حركت كرديم. قبل از ظهر رسيديم و رفتيم خونه خاله ام. حسابي دلم براي ساري تنگ شده بود. اما تنها كار مفيدم اين بود كه حسابي خوابيدم.
فردا صبح به سمت مشهد راه افتاديم و حدود هفت شب بود رسيديم مشهد. طبق تماسي كه يكي از دوستان بسيار عزيز با ما گرفته بودن ابتدا رفتيم منزل اونها. اين دوست عزيز مدتها بود كه شب و روز براي ما نذاشته بود.
از بس ميگفت پس كي مياي مشهد.
خلاصه وقتي ديدمش بينهايت خوشحال شدم. بعد رفتيم حرم زيارت. اصلا باور نميكردم اينطوري قسمت بشه بيام مشهد. خداييش خيلي دلم تنگ شده بود. وقتي وارد صحن شدم پاهام سست شدن. خوبي اش اين بود كه اصلا شلوغ نبود. رفتم يه جايي نشستم مشغول دعا كردن. اونم به اين شكل كه وقتي خواستم دعاي توسل بخونم موبايلم رو درآوردم و دفتر تلفنش رو گرفتم جلوم. بعد تك تك اسمها رو مياوردم و براي هر كدوم دعاي مخصوص ميكردم. شماره چند تا از دوستان وبلاگي رو هم داشتم همين باعث ميشد كه افراد بيشتري توي ذهنم بياد. گفتم حالا يكي ببينه ميگه همه دارن دعا ميكنن دختره داره با همراهش بازي ميكنه. آخر سر هم گفتم همه دوستان وبلاگي و مدرسه و دانشگاه و همكاران و اينور اونور. خلاصه خيلي باحال بود. ساعت يك رفتيم منزل دوستم. از بس خسته بودم نتونستم زياد صحبت كنيم. به نيم ساعت حرف زديم و از اونجايي كه همه خواب بودن ما هم گرفتيم خوابيديم. صبح رفتيم حرم دنبال مامان و ليلي بعد هم راه افتاديم به سمت گرگان. آهان همون دوست عزيز هم زحمت كشيد و چند تا كتاب ناب بهم داد به همراه دو تا سي دي معركه.
يكي از كتابا صحراي محشر جمالزاده بود كه توي راه شروع كردم به خوندن و خيلي هم جالب بود. اول قرار بود بريم ساري اما يكي از دوستانمون كه گرگان هستن وقتي شنيدن تماس گرفتن و گفتن بايد بريم اونجا. خلاصه برنامه رو عوض كرديم و شب رو منزل دوست ديگر مونديم كه حسابي هم خوش گذشت. ساعت نه صبح رسيديم ساري و ظهر حركت كرديم به سمت تهران. توي راه حسابي ترافيك بود و ساعت نه شب رسيديم كرج. حسابي خسته شديم
اما خب واقعا سفر دلچسبي بود. خيلي به اين سفر نياز داشتم. ![]()
پ ن1: سحر عزيزم خواسته تا پست زمين شناسي بنويسم. بايد بگم چشم. بزار چند روز فكر كنم ببينم اينبار از چي بنويسم. سعي ميكنم پست بعدي زمين شناسي باشه.
پ ن2: اينم يك دسته رز خوشگل تقديم به همه دوستهاي خوبم. ![]()
گل رز ماه تولدتون رو ميتونيد ببينيد. قشنگه. ببينيدش.![]()
بهترين كادو تولدش رو گرفت. آخه بابا سه بار در طول اين سفر جريمه شد
اون هم اساسي.
دوبار سبقت يكبار هم كمربند. كه اين دوتا به فاصله يه ربع بود. بابا تا بحال دوبار جريمه شد بود. يه بار هم كه اصلا نميدونيم كي بوده. از اينا كه بيخودي جريمه كردن. توي سفر دفعه اول حالمون گرفته شد اما دفعات بعدي پوستمون كلفت شد فقط ميخنديديم.
خلاصه مامان بهش گفت اگه يه بار ديگه جريمه بشي خودت پرداخت ميكني. اينا رو بخاطر تولدت من پرداخت ميكنم. ![]()
![]()
به اميد چاو ![]()

