خرّم آنروز کزین منزل ویران بروم
خدا پاشو من باهات حرف دارم
لينك | نوشته شده در چهارشنبه 26 اردیبهشت1386ساعت 10:39 توسط سورنا |
پرستو جان این هم جواب سوالی که پرسیده بودی. امیدوارم به جواب برسی ![]()
سلام ![]()
الهی چقدر پست قبلی دلم طفلکی شده بود. آخی چقدر ناراحت بودم.
طبق معمولِ یه وقتایی، تعریف کنم که این یکی دو روز چه خبر بود.
روز 5شنبه قرار بود برم نمایشگاه اما نرفتم.
یکی از دوستام که گفته بود میخواد بره و قرار بود تو نمایشگاه همدیگه رو ببینیم تماس گرفت و گفت ما در رفتیم تو هم نیای بهتره. از بس اوضاع نمایشگاه افتضاح بود. هم خیلی شلوغ بود هم نور نبود. منم چند تا تصمیم گرفتم که کجا برم و نهایتا رفتم سینما
. دوس داشتم برم خون بازی اما اگه میرفتم شریعتی موقع برگشت دیرم میشد. برای همین رفتم ولیعصر و فیلم قلقلک.
البته مطمئن بودم فیلم مزخرفی خواهد بود اخراجیا رو که دیده بودم صحنه جرم ورود ممنوع هم دوس نداشتم برم.
و اما روز جمعه
دیروز صبح ساعت 5 حرکت کردیم به سمت رشت.
ساعت حدودا 7 بود که ابتدای کوهین ایستادیم و کله پاچه رو زدیم تو رگ. چقدر چسبید.
البته از خونه آورده بودیم. چون روز قبل گوسفندی قربونی کرده بودیم و مامان شب کله اش رو پخته بود. کوهین طیق معمول بسیار سرد بود طوریکه توی ماشین صبحانه خوردیم و شدیدا هم مه بود. بعد منجیل پیاده شدیم و توربینهای بادی رو دیدیم که نسبت به قبل تعدادشون خیلی زیادتر شده. آب سد هم که حسابی بالا اومده بود. رودبار و رستم آباد و سد تاریک رو هم رد کردیم و رسیدیم به رشت. یه کمی توی رشت دور زدیم. بعد رفتیم فومن. یه خورده هم فومن رو زیر و رو کردیم. با اینکه کلوچه های فومن خیلی معروف هستند اما صومعه سرا همین کلوچه ها رو خیلی خوشمزه تر میپزند.
من دوباره از فومن کوکی خریدم.
بعد رفتیم سمت قلعه رود خان. اولین بار بود میرفتیم قلعه رود خان. قبلا نمیدونستم زیباترین جای شمال کجاست. اما الان میتونم با اطمینان بگم قلعه رود خان زیباترین منطقه ایه که دیدم.
انگار تیکه ای از بهشت گروپپپی افتاده رو زمین. البته ما چون فرصت زیادی نداشتیم نتونستیم به دیدار خود قلعه بریم. چون 1800 پله و یک ساعت و نیم پیاده روی داره که انشالله موکول شد به سفرهای بعدی.
به هر حال دیدار از این منطقه رو به شدت بهتون توصیه میکنم. بعد رفتیم صومعه سرا. اول رفتیم از خیابون جعفری کلوچه فومن !!! خریدیم.
بعد هم نون خرمایی که البته نمیدونم چطور نون خرمایی کرمانشاه سر از صومعه سرا در آورده
و هیچ فرقی از نظر طعم با اونها نداشت. بعد هم برای نماز رفتیم امامزاده ای که توی همون خیابونه. امامزاده خوشگل و تر و تمیزی بود که نماز جمعه رو همونجا داشتن میخوندن. بعد رفتیم رشت که ناهار بخوریم. میخواستم روز تولدم یه جشن کوچیک تو خونه بگیرم اما وقتی رفتیم شمال تصمیمم عوض شد و همه رو به ناهار دعوت کردم. اول رفتیم گلسار. دفعه اول بود میرفتم. خیلی شبیه جهانشهر کرجه ولی خونه های جهانشهر خیلی شیکتر از گلسار هستن. گلسار فقط پیتزایی دیدیم که خب بوف و این چیزا توی شهر خودمونم بود. بعد رفتیم محرم که خیلی شلوغ بود. البته محرم همیشه اینقدر شلوغه اما فرصت زیادی برای صف ایستادن نداشتیم و رفتیم رستوران خانواده. رستوران خیلی خوبی بود که بجز جوجه کبابش بقیه غذاش عالی بود. برامون سیر ترشی هم آوردن که من به شدت ذوق کردم و یه عالمه خوردم
و همه اش میترسیدم که فشارم پایین بیفته.
خلاصه رژیم رو تعطیل کردیم
و زدیم تو رگ.
قابل توجه پت عزیز کلی بخاطر سفارشی که کرده بودی یادت کردم و بخاطر تو جوجه سفارش دادم و البته سرم کلاه رفت.
چون ماهی اش خیلی خوشمزه تر بود. لطفا دفعه بعد هوس ماهی کن.
ساعت 3 راه افتادیم به سمت کرج. یه مغازه زیتون فروشی در رودبار هست که همیشه از اونجا زیتون میخریم. مغازه اش هم خیلی تابلوهه چون مال دو تا برادر دوقلو هست. وقتی رفتیم داخل یهو لیلی به یکی شون گفت شما از پارسال تا حالا چقدر بزرگ شدید.![]()
اینا به قدری شبیه هم هستند که انگار واقعا جلوی آینه ایستادند. حتی مدل ریششون هم شبیه هم میزنن. ![]()
سفر بسیار خوبی بود. یاد سهیل عزیز افتادم که توصیه کرده بودن برم مسافرت. واقعا برای روحیه ام خوب بود. خیلی تجدید خاطره کردم و ... ![]()
پ ن1: توضیح تکمیلی پیرامون قلعه رود خان. با تشکر از وبلاگ ایران زمین Persialand.blogfa![]()
مطالعه آزاد در امتحان نمی آید. ![]()
رودخان نام قلعهاي است متعلق به دوره ساسانی كه برفراز ارتفاعات جنگلي شهرستان فومن در روستاي رودخان ساخته شده و 6/2 هكتار مساحت و 65 برج و بارو و ديواري به طول 1500 متر دارد. در دورهٔ سلجوقیان این قلعه تجدید بنا شده و از پایگاههای مبارزاتی اسماعیلیان بوده است. بر روی سردر ورودی آن درج شده است که این قلعه در سال ۹۱۸ تا ۹۲۱ هجری قمری برای سلطان حسامالدین امیردباج بن امیر علاءالدین اسحق تجدید بنا شده است. این کتیبه در موزهٔ گنجینهٔ رشت نگهداری میشود.
این قلعه در ارتفاعی بین ۶۶۵ تا ۷۱۵ متری از سطح دریا واقع شده است و در کنار آن رودخانهای با همین نام جاری است. علاقهمندان به ديدن قلعه بعد از عبور از شهر فومن، پس از گذشتن از روستاهاي گشت , كر و محله، گشت رودخان، سياهكش، گورابپس، ملسكام و سعيدآباد به روستاي قلعه رودخان رسيده و پس از گذشتن از حيدرآلات و طي سه كيلومتر جاده خاكي وارد اراضي پارك جنگلي قلعه رودخان شده و بايد مسير 5/1 كيلومتري صعود تا محل قلعه را از راه پله احداث شده, عبور كنند.

پ ن2: امروز تولد سورن کی یر کگارد فیلسوف دانمارکی هست. سورن پدر اگزیستانسیالیسم لقب داشت. این جمله معروف رو حتما شنیدید:" کدام سختتر است؟ بیدار کردن کسی که خواب است یا بیدار کردن کسی که خواب میبیند که بیدار است؟! " خب این از سورن هست.
به امید چاو ![]()
سودی عزیز سلام. امروز تولدته. بی معرفت تولدت مبارک. میدونستی عمرا یادم نمیره. اما تو وفایی کردی. ما رو فراموش کردی. مگه من میتونم تورو فراموش کنم. یادته چه شبها نشستیم با هم درس خوندیم. من و تو و سیمین. امتحان ریاضی یادت میاد؟ تو و سیمین همه اش میخوابیدین و من بیدارتون میکردم. تو التماس میکردی و میگفتی تورو خدا فقط 5 دیقه دیگه بخوابم. آخرش هم من و تو افتادیم. ریاضی یک رو دوباره با هم برداشتیم. سر کلاس اون خانومه. یادته. همه اش میگفتیم اگه اینبار بیفتیم زمین شناسی ساختمانی مون مالیده شده. یادته یه شب سه تایی درس میخوندیم شما دوتا گرسنه تون شد. من رفتم یه عالمه برنج با قورمه سبزی که برای چند روزم درس کرده بودم رو گرم کردم و خوردیم. چقدر خندیدیم. ساعت سه نصفه شب بود و بجز ما کسی تو سالن خوابگاه نبود. یادته وقتی از خوابگاه رفتین خونه گرفتین چقدر غصه خوردم. روز اول اومدم خونه تون. من و تو و مامانت و سیمین رفتیم پارک آزادی. مامانت بستنی خرید برامون. چقدر اونجا از خودتون تعریف کرد برام. ناسلامتی بدجور همشهری بودیم و من عاشق مامانت و لهجه اش بودم. بعدا بخاطر اون جریان مسخره که زهره در آورد و از خونه اون یارو رفتید خونه مولایی یادته؟ هر وقت دلتنگ میشدم میاومدم پیش شما. یه روز کاچی درس کردی و به جای زعفرون توش زردچوبه ریختی. وای که چقدر خوشمزه شده بود. یه بار هم کشک بادمجون درس کردی. وقتی حوصله نداشتم تو خوابگاه باشم یه چیزی از توی فریزر در میاوردم می اومدم اونجا میگفتم یه چیزی میپزیم با هم میخوریم. یادته دو ساعت آرایش میکردین بعد هوا که خنک میشد میرفتیم 22 میگشتیم. برای خرید اسپری 4*8 طوسی همه جا رو زیر و رو کردیم. بلاخره پیدا کردیم. منم بعدا یکی خریدم و هر بار زدم یاد اون روزا افتادم. یادته عملیات صحرایی گردنه خوش ییلاق با مهندس حسینی نژاد. تو نتونستی از یه شیب بالا بیای و زدی زیر گریه گفتی من برمیگردم. دستت رو گرفتم و گفتم خودم میبرمت. بعدا چقدر به گریه کردنت خندیدیم. یادته با سیمین مینشستیم دو ساعت ادای استاد صدر… و می..نی رو در میاوردیم و بلاخره هم گند کاراشون در اومد. یادته میخواستم بیام خونه تون یخچالتون خراب شده بود. توی تابستون با گرمای وحشتناک. یه بطری آب یخ آوردم اما زود تموم شد. یادته آش دوغ درس کردم و با بقیه بچه ها اومدین خوابگاه ما. اکیپ زمین شناسی اون روز جمع بودن. آش دوغ خوردیم با میگو و چقدر خندیدیم. گفتم شورا داره عروس جنوبیا میشه باید میگو هم بخوره. یادته وقتی با سیمین دعواتون شد و قهر کردین نذاشتین تو کارتون دخالت کنم. سیمین میخواست بره یه خوابگاه غریبه اما آوردمش و شد هم اتاق خودم. جات خالی بود ببینی چه روزایی با سیمین داشتیم. اونها خودش یه غصه جداست. هر کاری کردم آشتی نکردید تا اینکه بلاخره توی بازدید صحرایی از عباس آباد ته مینی بوس آشتی تون دادم و از خوشحالی گریه میکردم. بعد به بچه ها شیرینی آشتی کنون چیپس دادم. گفتم این دوتا دوست قدیمی بلاخره آشتی کردن. سوپر صدف یادته. اون اولا شیک ترین سوپر شاهرود بود. شب احیا بود رفتیم اونجا شما یه جعبه بیسکوییت گرجی خریدین. گفتین امشب میخوایم بریم احیا گرسنه مون میشه. حسابی بهتون خندیدم. اونوقت شب خودم کلوچه آوردم با ساندویچ. یادته قرار شد هر کس ترم 6 قبول شد شیرینی بده. با شهناز و شورا رفتیم پارک مهمانسرا. اول من بستنی دادم. اسمش چی بود. آهان بستنی شاه بیگیان. چقدر هم زیاد بود. بعد شهناز دوغ آبعلی خرید خوردیم. شورا هم پفک خرید و تو هم تخمه. وقتی همه رو خوردیم شورا حالش بد شد و بردیمش درمانگاه. اما خودم حالم بدتر از شورا بود و مجبور شدم برم خوابگاه و من هم اونجا متهوع شدم. یادته وقتی دلم میگرفت میاومدم خونه تون گریه میکردم. خداییش تو و سیمین خیلی خوب بودید. وقتی با هم سر یه موضوع بحث میکردیم مثلا سر نقشه کشی هر کسی حرف خودش رو میزد آخرش کارمون داد و نهایتا به خنده میکشید چقدر خوب بود. یادته یه روز هوس جیگر کردیم. اول رفتیم ساندویچی بابا بزرگ بعد رفتیم روبروش جیگر خوردیم. آخ که چقدر خندیدیم. من و تو بودیم با شورا. یادته وقتی شبا میخواستیم درس بخونیم میاومدیم توی سالن بعد تو میگفتی قیافه مون مث بدبختا شده. از بس چشماتونو میمالوندین ریملها همه میریخت زیر چشمتون و توی شب حسابی ترسناک میشدین. یادته وقتی عصبانی میشدی چطوری پا میکوبیدی زمین. بعدا خودت ادای خودت رو در میاوردی. یادته یه روز اومدم اتاقتون داشتین تکیه کلام منو تکرار میکردین. میگفتین … همه اش میگه خداییش. خداوکیلی. یادته اون آخرا که داشت درسمون تموم میشد چقدر گریه میکردم. شما میگفتید داریم راحت میشیم. یادته وقتی بابات فوت کرد تا سه چهار ماه نتونستم بهت زنگ بزنم. چطور میتونستم بگم سودی تسلیت میگم بابات فوت کرد. آخه تو عاشق بابات بودی. و من همه اش میگفتم یه خونه با 5تا دختر و بدون هیچ مرد خیلی وحشتناکه. وقتی سیمین گفت سودی عقد کرده فقط خدا میدونه چقدر خوشحال شدم. حالا فقط دو تا کوچیکا موندن. وای که مامانت چقدر تنها میشه. سودی عزیزم. تو چه میدونی چقدر دلم برات تنگ شده. تو چه میدونی چه وسعتی از خاطراتم مال تو و سیمینه. سودی عزیز دوست دارم صد بار صدات کنم. دوست دارم کنارم بودی و همه خاطراتمون رو مرور میکردیم. چرا بی وفایی کردی. چرا هر دختری ازدواج میکنه اینقدر بی وفا میشه. نه من به تو نمیگم بی وفا. روی روزگار سیاه بشه که این مرام روزگاره. مرام من و تو این نبود. مگه همون روزا برای هم کم گذاشتیم. نه والله. جز خوبی هیچی در خاطره مون نموند. حتی یکبار هم قهر نکردیم. سودی عزیز. امروز تولد تو هست و هیچوقت فراموش نمیکنم اون شبی که از بیرون اومدید و یه جعبه شیرینی گرفتید من باورم نمیشد تو اردیبهشتی باشی. همه اش میگفتم شوخی میکنی. سودی عزیز. تو همیشه سودی عزیز من می مونی. مگه نه. حتی اگه هیچوقت نبینمت. حتی اگه خاطراتت داغونم کنه. سودی عزیزم آخرین بار سال 82 بود که دیدمت. عید غدیر. اومدم تهران تو هم اومده بودی تهران خونه سیمین. با هم رفتیم بیرون. من روزه بودم. صبر کردیم اذان رو گفتن و بعد رفتیم پیتزا خوردیم. بعد کاپ کورن. چقدر دلم میخواست مینشستیم درست حسابی درد دل میکردیم. یه خورده صحبت کردی اما فهمیدم توی دلت چیزایی هست که اونجا نمیتونستی بگی. از بابات گفتی و اینکه چقدر جاش خالیه. حالا من هم از سودی خودم میگم که چقدر جاش خالیه. چقدر حرف زدم. سرت رو درد آوردم. هزاران خاطره دیگه دارم که اگه یه روز روزگار بهم این مهلت رو داد که بازم ببینمت همه رو برات میگم.
بغض و گریه و آه سرد و نفرین به روزگار…
سودی عزیزم تولدت مبارک. برات آرزوی خوشبختی دارم. امیدوارم به همه آرزوهات برسی.
سلام![]()
روز 5 شنبه به همراه لیلی رفتیم برای کادوی تولدم طلا بخریم البته یه چند روز زودتر چون برای پنجشنبه آینده برنامه داشتیم. یه طلا فروشی هست که همیشه طلاهامونو از اونجا میخریم. لیلی برای خودش گوشواره ای خرید که قبلا دستبندش رو خریده بود. من هم یه گوشواره نشون کردم اما با این حال کل طلافروشهای راسته رو سر زدیم و دوباره اومدیم به آقا رضا گفتیم که همون گوشواره ای که اول دیدم رو میخوام.
یه دختر پسر با مادرش هم اومده بودند برای دختره حلقه بردارند. وای که چقدر اعصاب خورد کن و بچه بودند جفتشون.
تابلو بود که دختره میخواد یه جوری سنگینتر برداره و پسره هم هی حرص میخورد که اگه به دستت گشاد باشه چی.
اول زندگی دختره فقط تو فکر کندن از پسره بود. ![]()
خلاصه گوشواره طلا سفید تو مایه های پابندم خریدم.
روز جمعه هم حسابی کدبانو شدم. اول کیک کشمشی با سیب پختم.
برای ناهار هم پیتزا درست کردم. حسابی خسته شدم و با اینکه میخواستم برای شام هم پاپا (سیب زمینی کبابی با مواد مختلف) درست کنم اما از شدت عذاب وجدان که ناهار زیاد خوردم بیخیالش شدم.
خب اینا رو خلاصه تعریف کردم تا ماجرای باربد رو براتون بگم. به قول میثم: باربد! یادش بخیر. ![]()
آخه من یه زمانی یعنی قبل از وبلاگ زدن توی وبلاگها با اسم باربد کامنت میزاشتم. ![]()
وقتی فیلم میخواهم زنده بمانم رو برای اولین بار دیدم واقعا از اسم باربد و قیافه پسره خوشم اومد.
وقتی دانشجو بودم یه خرس برای روز تولدم کادو گرفتم که اسمش رو گذاشتم باربد.
و دقیقا 17 اردیبهشت امسال 5 سالش تموم میشه. ![]()
خب باربد اصلا کی هست. همون زمونا خیلی دوست داشتم بدونم این اسم چقدر ایرانیه و فهمیدم که کاملا ایرانی هست و اتفاقا داستان جالبی هم داره.
داستان باربد اینه که:
خسرو پرویز اسبی داشت که اونو خیلی دوست داشت. یعنی همون شبدیز. خسرو به اطرافیانش گفته بود هرکسی خبر مرگ شبدیز رو برای من بیاره سند مرگ خودش رو امضا کرده.
از قضا یه روز میزنه و شبدیز میمیره. هیچ کس هم جرات نداشت این خبرو به خسرو بده. میان به باربد میگن که تو چاره کار کن. حالا این شازده کی بوده؟ باربد نوازنده دوران ساسانی در دربار خسرو پرویز بوده. شخصی هم به نام نکیسا بوده که ایشون خواننده بودن ولی به ماجرای ما الان کار نداره. خلاصه باربد هم میره و تا جایی که امکان داشته یک آهنگ غم انگیز میزنه طوریکه خسرو بهش میگه آخه چی شده؟ مگه شبدیز مرده که چنین مینوازی؟
در واقع خبر مرگ شبدیز رو خود خسرو اعلام میکنه و بقیه از مرگ نجات پیدا میکنند. ![]()
ببینید مدتیه که اینجا یا سری سوالاتی میپرسم یا مث امروز چیزی تعریف میکنم. این کار برای این نیست که اطلاعاتم رو به رخ بکشم.
بلکه دوست دارم محرکی باشه که حتی یک نفر هم که شده چیزی از دانسته هاش توی وب خودش یا توی کامنت دونی ابراز کنه.
من خودم واقعا دوس دارم که اطلاعاتم زیاد بشه و در هر زمینه که باشه فرق نمیکنه. مث چیزایی که خودم تا بحال گفتم. پس دوست دارم شما هم اگه نکته جالبی بلد هستید برای من توی کامنت دونی یا وب خودتون بنویسید. ![]()
پ ن1: این استقلال هم اینقدر فس فس کنه تا صدتا مدعی قهرمانی دیگه پیدا بشه و داغ قهرمان شدن رو دلمون بمونه. ![]()
پ ن2: کتاب " شما که غریبه نیستید" از هوشنگ مرادی کرمانی
رو هم خوندم. وای که چقدر قشنگ بود. زهره جون خیلی مرسی![]()
پ ن3: وای خدا جون چه رعد و برق باحالی.![]()
به امید چاو ![]()
سلام ![]()
میگم شنیدید میگن خدا حاجت شکم رو زود میده. شده حکایت ما از بس اون هفته حرف کوکی زدیم خدا قسمتون کرد و طلبید که بریم کوکی بخوریم. ![]()
جاتون خالی دیروز صبح رفتیم نوشهر و نمک آبرود.
شب هم برگشتیم. اول رفتیم بازار محلی نوشهر. خیلی تمیز بود و اصلا هم بوی ماهی نمیداد. یه مقدار خرید کردیم. من یه مقدار نشاء سبزیجات خریدم که بیام توی حیاط بکارم. ( به حق کارای نکرده
) آخه خیلی خوشم اومد. بعد رفتیم لب دریا. آب دریا حسابی سرد بود. بعد از اونجا رفتیم نمک آبرود. هوا عالی بود و آفتابی. اومدیم بریم سوار تله کابین بشیم اما به دلیل نپذیرفتن تراول و نداشتن دستگاه خودپرداز نتونستیم سوار شیم.
هوای بالای کوه خیلی قشنگ بود و با اینکه پایین آفتاب بود اما بالا ابر بود.
آهان اینم بگم که اول راه چون حساسیت شدیدی گرفته بودم یه دونه آنتی هیستامین خوردم و همون باعث شد تا آخر راه حسابی گیج بودم و خیلی هم بد اخلاق.
خیلی هم بد با همه صحبت کردم.
به مامان گفتم این اثر همون قرصه اس شما باید تحمل کنید تا اثرش بره.
بعد از نمک آبرود رفتیم لب دریا و اینبار حسابی خوش گذشت. یه عالمه سنگهای گرانیت گرد شده برای توی شومینه جمع کردم که سبز و صورتی و حتی زرد بودن و خیلی هم خوشگل. حسابی با محمد شلوغ کردیم و یه آشغالماهی!!!
رو نشون میکردیم و بهش سنگ پرتاب میکردیم. من که نمیتونستم سنگ رو زیاد پرتاب کنم اما محمد خیلی خوب میزد. ساحل تنکابن رو به دلیل سنگی بودن خیلی دوس دارم. ![]()
وقتی از دریا برگشتیم یهو لیلی دید روی مغازه ای نوشته ای کوکی. منم به بابا گفتم بزن رو ترمز. با لیلی پریدیم بیرون و رفتیم یه بسته بزرگ کوکی خریدیم.
همونجا داشتن میپختند و تازه تازه هم بود. یه ظرف هم ماست محلی چکیده خریدیم. یه عالمه ترشی و مرباهای باحال داشت. اما کلن اهل مربا نیستیم و معمولا ترشی بازاری نمیخریم. خلاصه اگه رفتید نمک آبرود حتما به این مغازه ها دقت کنید چون توی مازندران اصولا کوکی نمیپزن.
توی راه برگشت هم بعد از تونل کندوان انواع آش و عدسی و چیزای دیگه روی هیزم میپزند که ایستادیم و از همه اش خریدیم.
آش دوغش خیلی خوشمزه بود. عدسی اش رو هم آبلیمو زد با روغن زیتون که خیلی مزه خوبی داد( اصولا عدسی هم دوست نداریم!!!) ولی وقتی اومدیم لیلی به مامان گفت برای شام امشب عدسی درس کنه که اون مدلی بخوریم. ![]()
ساعت هفت رسیدیم خونه شکر خدا ترافیک نبود توی راه. بعد با مامان اومدیم سبزیها رو بکاریم که یهو داد زدم و گفتم اصلا به من چه.
آخه توی پلاستیک نشای فلفل سبزها یه موجود موذی از نوع کرم داشت وول میخورد.
یاد بزرگ و سهیل عزیز افتادم که به نظرم با همین چیزا سر و کار داشتن و چطوری حالشون بهم نمیخورد. ![]()
صبح رو مرخصی گرفته بودم که مثلا استراحت کنم ولی از خواب زود بیدار شدم بعد هم خونه رو تمیز کردم و اومدم سرکار.
و اما سوال امروز:
میدونید شقاقل SHAGHAGHOL چیه؟ بدون تقلب بگید.
به امید چاو ![]()
