خب از کجا شروع کنیم؟
اول اینکه ماریای عزیزم منو به یه بازی دعوت کردن که به نظرم جالب اومد. گفتم خب مام شرکت کنیم.![]()
اینکه:
اگه بخواین بهترین کارو برا کسی که دوسش دارین انجام بدین چیکار می کنین؟؟؟
خب و اما جواب اینجانب
خب من برای کسی که دوسش دارم بخوام بهترین کارو انجام بدم اینکه یه میز براش میچینم و روی اون رو پر میکنم از انواع غذاهایی که بلدم درست کنم و اون دوست عزیز رو به صرف یک شام خاطره انگیز دعوت میکنم.
فکر میکنم این بهترین کاریه که میتونم براش بکنم. بعد هم یک کتاب به عنوان یادگاری بهش میدم.
نمیدونم چرا جواب اکثر کسایی که اینو نوشتن یه جورایی رمانتیک یا غیر واقعیه.
مثلا چطوری همه عشق و محبت رو میشه نشون داد یا همه جور فداکاری کرد.
به نظر من انجام دادن یک کار واقعی خیلی بهتر از صحبتهای رمانتیکه. چون اون شخص میتونه هر کسی باشه و برای یک دوست خوب میشه خیلی کارا کرد.
امروز با یکی از دوستای خوبم مجبور شدم خداحافظی کنم. چون در یک شرکت دولتی کار پیدا کرده و از ما جدا شد. برای یادگاری یک کتاب بهش دادم و توش هم خاطره اولین باری که دیدمش رو نوشتم. خنده اش گرفته بود. گفت چرا اینو تا حالا نگفته بودی. خداییش خیلی جالب بود چون بین اولین بار دیدنمون تا دوست شدنمون سه سال فاصله افتاد. ![]()
فردا نیستم. اصفهانم. هوای وب ما رو داشته باشید تا بیام. ![]()
![]()
نمیدونم میشناسیدش یا نه. اما خوره های فوتبال حتما میشناسنش.
Taribo West
دیروز که شنیدم که این مدافع باحال به تیم پیکان تهران پیوسته حسابی جا خوردم
و خوشحال شدم. ![]()
وست اهل نیجریه است و برای اینترمیلان آث میلان ایتالیا اوسر فرانسه و کایزرسلاترن آلمان بازی کرده همچنین در دو دوره جام جهانی هم در ترکیب تیم ملی نیجریه بوده و کلن بازیکن خوبی هستش.
مبلغی هم که برای قرار داد توافق شده ۲۲۰ هزار دلار هست.
من که رسما از دیروز طرفدار پیکان شدم. یادش بخیر بچه که بودیم عاشق این جور فوتبالیستها بودیم. گولیت، وست، والدارما، باجو، اه اسم اون یوونتوسیه اهل هلند که عینک میزد تو زمین رو یادم نمیاد. خلاصه عاشق اینا بودیم با این مدلهایی که برای موهاشون درست میکردن.
هی جووووونی![]()
راستی یه چیزی:
میگم نکنه تو این هاگیر واگیر بگیر نگیر ب را دران و خ واهر ان ماشین ... نشین بریزن سر این گل بابای از همه جا بیخبر و بخوان مو ها ی نازنینش رو ار ش اد کنن. ![]()
پ ن: تف به این روزگار
![]()
قربونت برم سامه جون
اون لحظه چت کرده بودم.
بله درست فرمودید ادگار داویدز رو میگفتم
سه ساعت بعد نوشته شد: دارم اینو گوش میدم. چقده باحاله
لينك | نوشته شده در دوشنبه 29 مرداد1386ساعت 11:32 توسط سورنا |مدتی پیش بطور اتفاقی با شاعری آشنا شدم که اشعار بسیار دلنشینی داشت. نزار قبانی شاعر سوری است. اگه میخواهید بدونید کی هست و اینا میتونید توی گوگل سرچ کنید بهتون میگه که زندگی نامه اش چی بود. معروفترین شعر نزار قبانی رو ممکنه خیلیا شنیده باشید: یک مرد برای عاشق شدن به یک لحظه احتیاج دارد و برای فراموش کردن به یک عمر.
من زیاد اهل شعر و شاعری نیستم اما خب یک سری شعرها به دل میشینه. در ضمن قلمبه سلمبه هم نیستن.
الان یکی از اشعارش رو از صد عاشقانه اش براتون مینویسم. اگه خوشتون اومد میتونید از اینترنت بقیه شعرهاش رو هم پیدا کنید.
پیش از ورود من به سرزمین دهانت
لبهات گلی سنگی
جامی خالی از شراب
دو جزیرهء منجمد در دریای شمالی
روزی كه رسیدم مردم شهرت آمدند مرا با گلاب بشویند
و زیر پاهام قالیچهء سرخ پهن كنند
تا با شاهزاده خانم بیعت كنم !
چطور بود؟ خب عاشقانه اس دیگه. بقیه شعرهاش هم همین مدلی هستند. تشبیهات بسیار جالبی داره.
كمی از چشمم دور شو
تا رنگها را تشخیص دهم حجم هستی را
قانع شوم زمین گرد است
قول دادم هنگام نام تو باوقار باشم
خواهش می كنم از قول من بگذر
هر وقت نام تو را شنیدم
مثل پیامبران صبور بوده ام تا فریاد نزنم !
همینا دیگه. بسه الان رودل میکنید.
دوزشون بالاس این شعرها.
*** هی هی سوال نفرمایید اون روزشمار برای چیه.
خب؟ میخوام برم یه جایی
برای همین این روزشمار رو گذاشتم. نمیشه چند روز تعطیلی رو آدم بمونه توی خونه خب. وقتی برگشتم براتون میتعریفم. ![]()
![]()
مدتی پیش وبلاگی رو پیدا کردم و کنجکاو شدم و خوندمش. وبلاگ رو دختری مینویسه که با پسری دوست شده ( کاری به دوستی ندارم نحوه دوستی شون اشتباه بود- گیر ندید ) هر کدوم از پستهای این دختر جوون رو که میخوندم بیشتر تعجب میکردم البته نمیتونم کار دل رو نادیده بگیرم. چون به هر حال وقتی دل به جایی بسته میشه عقل زایل میشه و تصمیم گیری به دست دل میفته. ولی چیزی که این وسط من رو متعجب کرده کامنتهایی هست که برای اون دختر 18 ساله گذاشته میشه. این دختر سنش کمه و مطمئنا خیلی چیزا رو متوجه نیست. درحالیکه اکثر کسایی که براش کامنت میزارن خانومهای متاهل هستن.
این رو از روی اسمشون که مثلا "فلانی مامان فلانی" هست متوجه شدم.
توی کامنتاشون اصلا اشاره ای نمیکنن که دختر جون اینجا رو اشتباه کردی. فقط توی کامنتای رنگ و وارنگ بهش میگن قوی باش تو بهش میرسی. بدتر از همه اینکه پای خدا رو هم میکشن وسط و میگن خدا یار عاشقاست و بهم میرسید و نذر کن و فلان کن.![]()
واقعا موندم که این خانوما توی زندگی خودشون هم اینگونه تصمیم میگیرند و همه رو راهنمایی میکنن. یا فقط به صرف اینکه کامنتی بزارن و رد بشن این کارو میکنن. اگه این طرز تفکر رو در زندگی خودشون داشته باشن که فاتحه اون زندگی خونده میشه. شاید اون دختر در این سن حساس متوجه نیست و نمیدونه داره اشتباه میکنه اما چرا دیگران به آتیش شوق اون دامن میزنن و اون رو امیدوارم میکنن. وقتی سنگ بنایی اشتباه گذاشته بشه نمیشه به انتهای اون دلخوش بود.
ببنید من اصلا کاری به دوست شدن ندارم. 80 درصد دوستای من همینطوری ازدواج کردند و اکثرا خوشبخت هم هستند و نهایتا مشکلاتی دارند که همه زندگیا درگیر اونه. ولی اشتباه آشنا شدن دردسر ساز میشه.
من میگم چرا همدیگه رو درست راهنمایی نمیکنیم. چرا همه میترسن که حرف حساب بزنن؟ میترسن که به مذاق طرف خوش نیاد.
پ ن: پیشاپیش فرا رسیدن اعیاد شعبانیه رو به همه تون تبریک میگم. خداییش انگار زیباترین روزهای خدا در این ماه قرار گرفته. این روزهای عزیز بر همه تون فرخنده باد.
![]()
قلعه رودخان
![]()
مسافران لب ساحل. ساعت ۶ صبح ( عجب زاویه توپیه
) انگار شیطون بازاره- محل فروش پراید![]()
![]()
دریای آستارا- طلوع آفتاب ۶ صبح
![]()
آش دوغ- گردنه حیران![]()
این یعنی همون به امید چاو ![]()
هوراااااااااااااااااااااااااا ![]()
![]()
![]()
من اومدم.
گفته بودم تا نرم مسافرت دیگه چیزی نمینویسم. خب رفتم گیده.
حالام برگشتم و دارم برای شما مینویسم. شما نمیگید این دخمله الان چهار روزه کجا داره چه آتیشی میسوزونه؟
خب بسه دیگه بریم سر اصل مطلب که همانا سفر میباشد.![]()
روز چهارشنبه رو برای انجام یکسری کارهای شخصی مرخصی گرفتم و تا ظهر مشغول بودم.
مریم گلی هم بهم زنگ زد ولی چون مهمان عزیز داشتم که نمیشد تنهاشون بزارم نتونستم باهاش زیاد صحبت کنم که عذر خواهی میکنم.
تا شب هم چون مهمون داشتیم جایی نرفتیم و فقط به درست کردن سالاد اندونزی که به شدت هوس کرده بودیم بسنده کردم.
ولی مهمون جان چند قاشق بیشتر نخورد. به من چه که بعد از ناهار دو قدم هم از جاش تکون نخورد که غذاش هضم بشه. ![]()
صبح ساعت چهار بیدار شدیم و تا غش غش ِ خنده مون
رو جمع کنیم و راه بیفتیم ساعت 5 شد. با خاطره بدی که از سفر قبلی داشتیم ( روز 14 خرداد که جاده رو بسته بودن) با ترس و لرز جلو رفتیم. وقتی رسیدیم قزوین طبق معمول کله پاچه مشت زدیم تو رگ.
جای همه خالی چقدر محشر بود. توی راه دیگه نخوابیدم و مث جغد با دقت همه جا رو نگاه میکردم.
هوا گرم بود و مجبور بودیم کولر رو بزنیم و نمیشد از هوای شمال استفاده کرد. اول رفتیم رشت و لیلی رو پیاده کردیم چون با حدود 15 نفر از مشتریهاش قرار داشت. بعد رفتیم فومن و از اونجا هم قلعه رودخان. ولی آب رودخونه اش خیلی کم شده بود و زیبایی اردیبهشت ماه رو نداشت. اول راه یه شربت محلی خوشمزه زدیم به بدن و رفتیم بالا ولی هر چند دیقه یه بار صدای جیغ من میرفت بالا
چون مارکولکهای ( مارمولک ) سبز و خیلی زشت از جلوی پام رد میشدن.
مامان و بابا رفتن بالا و ما سه تا رفتیم توی آب تا عکس بندازیم و پایی به آب بزنیم.
بعد از اینکه یه خورده رفتیم بالا بیخیالی طی کردیم و مامان رضایت دادن که تا قلعه نریم.
بعد رفتیم صومعه سرا که اونجا یه کاری داشتیم و اون رو انجام دادیم بعد رفتیم ناهار جوچه زدیم تو رگ که با وجود اینکه ساعت نزدیک چهار بود بخاطر کله پاچه صبح که من خودمو خفه کرده بودم هنوز اشتها نداشتم.
بعد لیلی از رشت ماشین گرفت اومد صومعه سرا و حسابی بهش خوش گذشته بود و یکی از مشتریهاش هم به همراه پدر و خواهرش اونو به ناهار دعوت کرده بود. لیلی میگفت همراه غذا اشپل آورده بودن که خودشون خیلی دوس داشتن ولی چون خام بود و به ذائقه ما نمیخورد نتونسته بود بخوره.
بعد راه افتادیم سمت آستارا. گرما واقعا کلافه کننده بود و اصلا نمیشد از ماشین پیاده شد.
عصر رسیدیم آستارا و از دیدن اونهمه مسافر که رو سر و کله هم راه میرفتن کلی تعجب کردم. ولی خب ما خیالمون راحت بود چون رفتیم خونه دایی.
شب چون خسته بودیم جایی نرفتیم و از همه بدتر شام خوشمزه زندایی حسابی سنگینمون کرد. فردا صبح ساعت 5 بیدار شدم و به همراه مامان که خوابش نمیاومد رفتیم لب دریا/ آفتاب تازه داشت طلوع میکرد. خیلی قشنگ بود. مسافرها همونجا لب ساحل چادر زده بودن خوابیده بودن. نزدیکای ظهر هم رفتیم خرید ولی کلا چیز زیادی نخریدیم. بعداز ناهار سه ساعت خوابیدم.
نمیدونم چرا آستارا اینقده خواب میچسبید. عصر هم رفتیم گردنه حیران که نرسیده به گردنه از شدت کثرت ماشین حیران شدیم و 5 Km مونده به گردنه رفتیم یه جایی آش دوغ میل نمودیم
و خیلی هم چسبید. بعد هوا خیلی شب شده بود که اومدیم دیدیم آستارا هنوز از شدت هجوم مسافر داره منفجر میشه. فردا صبحش که دیروز یعنی شنبه باشه رفتیم دریا که طوفانی و خیلی خوشدل بود یه هوار لمه کیف کردیم.
کلی روی ماسه ها نوشتیم و عکس انداختیم. خواستیم گربردیم ( برگردیم) که دایی نذاشتن و اهل و عیال موندن و من و لیلی که باید امروز میاومدیم در تجارتخونه
به همراه سهیل ( پسردایی ) که باید میرفت پادگان گربشتیم توی راه هم اول مطالعه نمودیم
که باعث شد حالت تحول بهم دست بده بعد هم یه خورده باز جغد شدم بعد شروع کردم به آهنگ گوش دادن.
نشون به اون نشون که تا خود کرج بجز دو ساعت آهنگ بهونه هنگامه رو گوش دادم طوریکه دهن MP3 مورد عنایت خاصه قرار گرفت.
آخه اون شب که رفتیم گردنه حیران اینو تو ماشین با صدای فوق بلند گوش دادیم و حالشو بردیم. ![]()
همینا دیگه. تازه کلی چیزای دیگه هم بود که دیگه حس نوشتن نمیاد. ![]()
پ ن: این سفرنامه رو تقدیم میکنم به مریم گلی
جونم که ( خودش میدونه چرا ) دوم به بزرگ، سهیل و پونه
عزیز و سوم به رونیکای
عزیز و کلاغی
خوبم.
استفاده شد.
مگه من شکمو ام. ![]()
به امید چاو ![]()
![]()
آی چه حالیییییییییییییییییی میده این آهنگ. امروز نوبت مسواک شدن
پی سی شرکته ![]()
طبق تماسی که در ساعت ۱۶ با اهل منزل گرفتم اونا از صبح که زدن بیرون از آستارا هنوز به رشت نرسیدن. یعنی من و لیلی رسما رفتیم تو پیچ. خب منم ساحل گیسوم میخوام.
به رونیکا: خانوم میبینم که بلاخره اسم کوکی رو یاد گرفتی.

