تبليغاتX
زمین شناس کوچولو
زمین شناس کوچولو
تو بگو

در این حال مستی صفا کردم تو را ای خدا من صدا کردم


از این روزگاری که من دیدم چه شبها خدایا خدا کردم


نهادم سر سجده بر خاکت به درگاهت امشب دعا کردم


که از من نگیری صفای دلم را به راه محبت تو دانی خدایا چه ها کردم


سبب گر بسوزد مسبب تو هستی سبب ساز این جهان تویی


ز دست که آید که دستم بگیرد مرا سایه ی امان تویی


شرار عمر فانی ام من فروغ جاودان تویی تو


نشان ناتوانی ام من توان بی نشان تویی تو

 

حرفم کلا چیز دیگه ای بود. میخواستم چیز دیگه ای بنویسم اما نمیدونم چرا یهو این شعر رو با خودم زمزمه کردم. حالا کاش واقعا اینطوری بود. چه سر به سجده ای. خیر سرم روزه میگیرم اما فقط گرسنگی و تشنگی میکشم. چار تا دونه آیه قران میخونم بعدش هدفون میزنم آهنگ گوش میدم. نمیدونم والله خدا آخر و عاقبتمونو بخیر کنه. البته بگما. من اینطوری بیشتر حال میکنم. دوست دارم همه قرآنمو بخونم هم آهنگمو گوش بدم چون منافاتی بین اینا نمیبینم.

 

صب تو مترو داشتم قران میخوندم یهو صدای جیغ و فریادهای وحشتناکی شنیدیم. اونم توی واگن خانوما. یه دختری بود فک کنم ناشنوا بود احتمالا از روی فشار عصبی همینطوری داشت داد میزد. یهو چنان ترسیدم که دستم درد گرفت و از اون به بعد زده به رگ گردنم و تا کتفم همینطوری داره آتیش میگیره. نمیدونم چش بود. مردا اومدن جلو فقط میخندیدن. نمیدونم خنده شون واسه چی بود لندهورا. بعد مترو در رو بست و حرکت کرد. باز شروع کرد به داد زدن و کوبیدن دستش به دیوار. بعدم ساکت شد. وقتی رسیدیم کرج بازم شروع کرد. نمیدیدمش اما صداش میاومد. ایستگاه صادقیه که پیاده شدیم توی ایستگاه هم همینطوری فریاد میزد قیافه اش یه طوری بود که مشخص بود از یه چیزی عصبانی شده. احتمالا فشار عصبی روش بود. چون ظاهرش خیلی خوب و مشخص بود داره میره سرکار. مامورای مترو هم وایساده بودن نگاه میکردن رفتم به یکی شون گفتم بیایید ببریدش این داره عذاب میکشه. نشست رو صندلی و سرشو با دستاش گرفت. خیلی اعصابم خورد شد. این از گردنم اونم از معده ام که حسابی بهم ریخته شد.

 

این روزها خیلی آشفته شدم. هر حرکتی میکنم برای بهبود اوضاع همه چیز خرابتر میشه. انگار یه وقتایی طلسم میفته به زندگی آدم. همه تلاشت برای بهتر کردن اوضاع بدتر همه چیزو خراب میکنه. نمیدونم چیکار کنم. هرکاری میکنم خودمو بیخیال کنم فایده نداره. توی بیخیالی باز یه اتفاقی میفته. وقتی به خدا گله میکنم جوابی نمیگیرم. بهش میگم آخه تو که دوس نداری بنده ات آزار ببینه. این اتفاقای مسخره که این روزا داره میفته واقعا چه دلیلی داره. جز عذاب روحی من که به هیچ چیزی ختم نمیشه. هر روز دم افطار میگم خداجون دیگه امروز اتفاقی نیفته اما فایده نداره. اعصاب خوردی جدیدی پیش میاد. امروز افطار خونه دختر خاله ام دعوتیم. خوشحالم چون بلاخره بعد از چند روز که از ماه رمضان میگذره میتونیم همه دور هم جمع بشیم. سعی میکنم از امروز استفاده کنم. از بودن کنار خونواده استفاده کنم شاید اعصابم یه خورده آروم بشه.

نمیدونم وقتی آدم از زندگی خسته بشه چیکار باید بکنه. دیشب با مامان و لیلی صحبت میکردم. اونا گفتن تو اخلاقت بده. خیلی حساسی روی همه چیز. ولی هرکاری میکنم که خودمو اصلاح کنم نمیشه. اون لحظه ای که به خودم امیدوارم میشم و میگم دارم آدم میشم گند بزرگی میزنم که دیگه حسابی از خودم کفری میشم.

 

دیروز که رفتم خونه مامان فهمید اعصابم خورده. جریان دیروز شرکت رو براش تعریف کردم خیلی ناراحت شد. اما بهم دلداری داد و گفت اونم جواب این کاراشو میبینه. یه خورده آرومتر شدم و سیمین به پیشنهاد جالب داد. شاید کاری که اون گفت رو انجام بدم. باید تا اول مهر صبر کنم.

 

چقده حرف زدم. سارری.

 

پ ن: یکی یه چیز شادی بگه بلکه دلمون وا بشه. از سورن اخموی عصبانی و بداخلاق اصلا خوشم نمیاد.

 

لينك | نوشته شده در پنجشنبه 29 شهریور1386ساعت 9:58 توسط سورنا |
دیگه میرم...

الهی خدا دلخوشی تو ازت بگیره که دلخوشی ام رو ازم گرفتی.  میدونم که با نقشه این کارو کردی. میدونم که چشم دیدن منو نداری. میدونم که از من بدت میاد. توی این چند سال جز خوبی چیکار کردم در حقتون؟ چه بی عزتی بهتون کردم. از روزی که از ما جدا شدی تمام سعیتو کردی که منو اذیت کنی. بی محلی کنی. چی داری که اینقدر خودتو بالا میبینی؟ به چیت مینازی بیچاره؟ تو هم خیر سرت آدمی. ناغافل میفتی میمیری. بگم چی؟ بگم حلالت نمیکنم؟ خیلی بهم بدی کردی. روزی که کمرت شکست یادته؟ وقتی اومدی با یه دسته گل اومدم به دیدنت. ولی یادته چطور تلافی کردی؟ روزی که از مکه برگشتی خوب تلافی کردی. جواب محبت اون روزت هیچوقت یادم نمیره. حتی نزاشتی بهت بگم زیارتت قبول باشه.

لعنتی... بغض داره خفه ام میکنه.

یعنی میشه اینبار دیگه رویاهام رنگ واقعیت به خودش بگیره؟ اونوقت میرم از اینجا. میرم و از شما و همه خاطرات لعنتی تون راحت میشم. میرم تا از خودخواهی و غروری که مث پیله دور خودت پیچوندی خلاص بشم. میرم تا ... میرم تا یادم بره توی این امپراطوری لعنتی تون هیچ کس رو جز خودتون آدم ندونستید ...

لينك | نوشته شده در چهارشنبه 28 شهریور1386ساعت 12:24 توسط سورنا |
هان!!!

کی منو پینگولیده هان؟؟؟ خودش بیاد اعتراف کنه.

 

پ ن: این پست برای آن دسته از عزیزان نوشته شده است که وقتی پینگیدن زمین شناس کوچولو رو مشاهده مینمایند و به کلبه خرابه این حقیر پا میزارند دور از جانشان اسکل نشده و دست خالی برنگردند. ما هم تلاش میکنیم انشالله به زودی زود یه چیزی جور کنیم و جای این پست آبکی رو پر کنیم.

اجرتون با... ثواب ببرید  ( از بیانات رضا مارمولک )

 

بابای


این تیکه بعدا اضافه شد:   

بابا این نــدا رایانه هم دیگه شورش رو درآورده. برداشته بلاگفا رو کلهم با جد و آبادش فی لتر کرده.    خداوکیلی آدم بزنه تو سرش با این سرویس دهی اش. از اونور سر بلاگرولینگ رو هم همین بلا رو آورده. آخ که آدم حرف دلشو به کی بگه آخه.

 

لينك | نوشته شده در دوشنبه 26 شهریور1386ساعت 9:55 توسط سورنا
نوستالوژی

دیشب دوباره کابوس همیشگی رو دیدم. آخرین ترم تحصیلی رو دارم میگذرونم و اگه همین یه درس رو قبول نشم نمیتونم مدرک بگیرم. همیشه هم توی کابوسهام بعد از یه وقفه میخوام برم امتحان بدم و هیچی هم بلد نیستم. همیشه این درس، ریاضی بود و دیشب عربی شده بود.  (خوبه که تو دانشگاه عربی نداشتم) این کابوس رو خیلی زیاد میبینم و حسابی اذیتم میکنه. صبح هم یهو از خواب بیدار شدم دیدم دارن اذان میگن رفتم به سیمین گفتم چرا منو صدا نزدید گفت هرکاری کردیم بیدار نشدی گفتیم لابد بی سحری میخوای بگیری. باز خوبه که دیروز افطار کله پاچه رو زده بودم تو رگ  البته کم خوردم چون معده ام درد گرفته بود. ولی خب الان یه خورده گرسنه ام شده.

روز پنجشنبه همینطوری عشقی نرفتم سرکار. اصلا حسش نبود. توی این چند سالی که شاغلم این اولین بار بود.  البته مهندس فوضول هم در به در افتاده بود دنبال شماره تلفن من.    بعد هم که از طریق لیلی پیغام داده بود من بهش زنگ بزنم  ( خوبه که شماره محل کار لیلی رو همین چند روز پیش بهش داده بودم وگرنه دق میکرد ) فقط گفت خب نخواستی بیای یه خبر میدادی. منم گفتم دوس نداشتم مگه تو فوضولی. آخرشم شماره خونه و موبایلمو ازم گرفت. خوبه که اصلنم اون رییس من نیست.  دقیقا تا امروز ریاست شرکت با خودم و از فردا مدیر عاملمون برمیگرده واسه همین بود این یه ماه حسابی جولون دادم در نبودش.

دیروزم رفتیم سینما فیلم کلاهی برای باران اینگده خندیدیم که ترکیدیم. نه اینکه بمب خنده باشه ها ولی خب فیلمش بد نبود. ( واسه اینکه حالم بهتر بشه سعی میکردم الکی هم که شده بخندم )

تازه همون پنجشنبه برای افطار کسترد و کاچی درس کردم. ( چقدر که اینا با هم جورن ) قبل از افطار رفته بودم بیرون برای تولد سیمین که دیروز بود کیک خریدم با زولبیا بامیه. شب که اومد خونه سورپرایز شد. یه کیک گنده و خوشدل که هنوز نصفش مونده تو یخچال.

 

امروز خیلی دلم گرفته بود. ماه رمضون بد جور منو میبره به حال و هوای شاهرود. به یاد اون روزا زنگ زدم به مریم حسابی تجدید خاطره کردیم. یاد خل بازیامون تو خوابگاه یاد ماه رمضون شاهرود. وای که دلم داره برای اون روزا پر پر میزنه.

اصن میدونی چیه. خودم مرض دارم. این آهنگ وبلاگ لیلی توی حال توپ هم باشی دلتو میترکونه از بس غم داره حالا دارم با اینکه دل گرفته اینم گوش میدم.

 

میدونی چیه؟ اونایی که روزه نمیگیرن عمرا یه لذ ت رو توی عمرشون درک نمیکنن. وای که چه کیفی داره اون لحظه که منتظر شنیدن صدای اذانی. تمام روز رو منتظر اون لحظه با شکوهم.  همه وجودم پر میزنه. خصوصا که تو خونه باشی. گهگداری بوی آش رشته بوی سیر و نعناع داغ. بوی نون تازه اونم البته یه وقتایی. سفره رنگوارنگ. نون و پنیر سبزی چایی داغ آش یا سوپ زولبیا بامیه.  همه اش به مامان التماس میکنم که سادگی این سفره رو با غذاهای رنگین از بین نبره. خداییش حیفه. اما نمیشه. دوس ندارم سر سفره افطار پلو خورش باشه. کباب باشه. ماهی باشه. دوس دارم همین چند تا غذای ساده باشه. یادته شاهرود هــــــــــــــــــــــــــــــی گذشت و رفت.  یه سوپ خوشمزه با نون پنیر با ماست چکیده که از ابر میاوردن. اینا رو از بچه های شهرستان یاد گرفتم. وگرنه منم رنگ و وارنگ غذا میپختم. یادش بخیر زرشک پلو مرغهایی که طاها درست میکرد تا من از دانشگاه برگردم. یا من درست میکردم و طاها میاومد میگفت امروز علی حلیم خریده اونو بزار برای سحر بیا حلیم بزنیم و الحق که حلیمهای رستوران گلبرگ حرف نداشت.

حالا هی بدو بدو میکنم آخرش هم بعد از افطار میرسم خونه.

خدایا اون روزا رو مفت از دست دادم به امید رسیدن به امروز؟؟؟!!! و امروز هم دارم خودم رو از بین میبرم با اینهمه غصه برای رسیدن به چی. واقعا به چی و کجا؟ از امروزم راضی ام امیدوارم که در اینده حسرت همین روزا رو نخورم.

آخیش چه کیفی میده آدم بشینه برا خودش درد دل کنه. حس میکنم سبکتر شدم. خاطرات قشنگم خیلی دوستون دارم. ولی تورو خدا با هجوم ناگهانی و دسته جمعی تون اینقدر عذابم ندید. شما هیچ جوری برنمیگردید. مریم شبنم شاید هیچوقت دیگه ندیدمتون. طاها تورو که دیگه هیچوقت نمیبینم. همه با هم به سراغم نیایید. خسته تر از اونی هستم که بتونم با خاطره زیبای شما در نبودتون به تنهایی تاب بیارم.

دیروز رفتم بادباک باز رو خریدم. هفته آینده احتمالا میخونمش. اثر خالد حسینی. کتاب قشنگیه. فروشنده وقتی لیست کتابای درخواستی ام رو دید حسابی تعریف کرد منم خر کیف شدم.

 

اگه زیاد حرف زدم سارری. برم ادیت کنم و بزارم تو وب که اگه خدا قسمت کنه میخوام ساعت چار در برم.

از همگی التماس دعا دارم. لحظه افطار ِ قشنگی داشته باشید.

لينك | نوشته شده در شنبه 24 شهریور1386ساعت 15:50 توسط سورنا |
هیس
 

حال من خوب است، اما تو باور نکن...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ ن: اینم برای کسایی که منتظر آپ جدید بودند.

 

 

 

 

 

لينك | نوشته شده در چهارشنبه 21 شهریور1386ساعت 14:2 توسط سورنا |
کارد بخوره تو شکمت...

دیشب رفته بودیم شاورما. توی فاصله ای که غذا سفارش بدیم و غذا آماده بشه توی فضای باز بودیم و داشتم اطرافمو نگاه میکردم. کنار شاورما بستنی نعمت هست که خیلی شلوغه. کسایی که اونجا سفارش فالوده شیرازی میدن باید بیان از مخزنهایی که بیرون مغازه هست روی فالوده شون آب لیمو و شربت آلبالو بریزن.

ناخوداگاه رفتم تو نخ یه آقاهه. آخه رفتارش مشکوک بود. دیدم این یارو یه ظرف فالوده آورده و میگیره زیر شیرهای این مخزن ( مث آب سرد کن بود ) هی روی فالوده ها رو پر میکنه از شربت و آب لیمو بعد اینا رو میچرخونه دور فالوده و کاسه رو میگیره جلوی دهنش و اونا رو سر میکشه و دوباره از اول... هم از تعجب خشکم زده بود هم از خنده روده بر. که بابا این شربت به این غلظت و این آبلیموی به این ترشی چون مفت هستن باید اینطوری سرشون بکشی. هیچی دیگه میدونم که بیش از پنج شیش بار این کارو کرد. یه بار که داشتم نگاش میکردم دیگه ترکیدم از خنده. rolling on the floorآخه وقتی کاسه رو از دهنش دور کرد دیدم سرشو داره تکون میده میگه به به.surpriserolling on the floor وای الانم خنده ام میگیره.rolling on the floor حالا فکر نکنید که این یارو گشنه گدا بودا. نــــــــــــــــــــــــــــه بابا. خیلی هم مرتب بود. با یه آقا و چند تا خانم سانتیمانتال هم اتفاقا بود. sick

خلاصه که این ملت ما اگه ببینن تو باغچه ها مرگ موش مفت و مجانی ریختن برای موشها جلوی اون شیکم بیصاحاب کارد خورده شون رو نمیتونن بگیرن و حتی شده بمیرن باید چیز مفتی رو بخورن. sick

 

ما لفتیم بابای

 

لينك | نوشته شده در شنبه 17 شهریور1386ساعت 15:6 توسط سورنا |
بازم موسیقی سنتی

دیروز عصر که میخواستم برم ونک سوار یه پراید شدم. دو تا خانم دیگه کنار من نشسته بودن یه آقایی هم جلو سوار بود. راننده اش از اون آدم باحالها بود. حدود چهل و خورده ای سن داشت و آدم تر و تمیزی بود. تا سوار شدم حسابی ذوقمرگ شدم چونکه یه موسیقی سنتی خیلی باحال گذاشته بود صداش رو هم زیاد کرده بود. منم که عاشق صدای دف و سه تار. خلاصه طبق عادت همون اول راه اومدم کرایه رو پرداخت کنم که گفت نه خانم من کرایه نمیگیرم.

گاهی پیش اومده که سوار ماشینی بشم و راننده بگه چون توی مسیرم بود سوار کردم. خانومی که کنارم بود گفت کاش همه راننده ها پول نمیگرفتن. منم گفتم اتفاقا داشتم فکر میکردم کاش همه راننده ها توی ماشین موسیقی سنتی میزاشتن. چون باعث آرامش ادم میشه.nerd Track بعدی رو که شروع کرد دیدم یکی از اشعار مولاناست.

" مژده بده مژده بده یار پسندید مرا..." وای که چقدر قشنگ بود. و چه موسیقی زیبایی داشت. love struckخواننده اش رو نمیشناختم. طبق معمول روم نشد اسم خواننده رو بپرسم. الان چند روزه آلبوم "بابا طاهر" علیرضا افتخاری رو ریختم توی MP3 و گوش میدم. دو سه تا از آهنگاش خیلی قشنگه اما بابا خوشش نمیاد چون آهنگای سیما بینا رو برداشته مدل جدید خونده بابا حرصش میگیره.

گروه شمس هم که این چند روز برنامه داشتن. خیلی دوس داشتم میرفتم و رقص سماع رو میدیدم. حیف شد.

 

همین گیده. بابای

لينك | نوشته شده در پنجشنبه 15 شهریور1386ساعت 11:41 توسط سورنا |
امان از حساسیت
  

وای خدا خسته شدم دیگه. ( باز این سورن شروع کرد به ناله کردن) خب وایسین بگم از چی. از دست این حساسیت. امسال یکی از بدترین سالها رو از نظر آلرژی داشتم. از صبح که از خواب پا میشم آبریزش بینی عطسه اشک شروع میشه تا خود شب. بعد هم که میخوابم فک کنم قطع میشه تا نزدیکای صبح که از بس بینی ام کیپ میشه از خواب میپرم و دوباره از همون زمان عطسه باز شروع میشه. البته وسط روز بهترم اما اول صبح و بعد از ظهر خیلی اذیت میشم. دیگه بیرون که هستم خجالت میکشم از بس مماخمو میگیرم. از این دستمالهای چهار لایه بزرگ خریدم اما افاقه نمیکنن. فک کنم باید پیشونیمو ایزوگام کنم. داروخونه هم ترفنادین نمیده. تازه پشت سر این حساسیت پاییزه شروع میشه. امسال از ترس اینکه حالم بد نشه نه خربزه خوردم نه هلو انجیری و هلوی آنچنانی.big grin ( در حد چند تا دونه که بعدش هم تاوانش رو پرداختمbig grin)

 

پ ن۱: من بلد نیستم بلاگرولینگ رو ردیف کنم. دوستان زیادی ازم پرسیدن گفتم اینجا رسما اعلام کنم که در این زمینه هیچگونه استعدادی نداشتهblushing و زحمت تمام این کارها رو یکی از دوستان عزیز برام کشیده. kiss

 

پ ن۲: چه پست کوچولو موچولویی شد. نازی

 

پ ن۳: چرا این کارو کردی؟ worried

لينك | نوشته شده در چهارشنبه 14 شهریور1386ساعت 15:10 توسط سورنا |
ای هو نو حوصله

سامن علیکم

آخیشششششششش. اینگده بی حوصله ام که فقط خدا بدونه. حوصله شخم زدن خاطراتو ندارم. سرجمع بگم این چند روز تهطیلی خوب بود و خوش هم گذشت. رونی و نازلی و ماری رو هم دیدم.

در حال حاضر هم از گرسنگی بسیار رو به موت میباشیم. دوباره رگ پرخوری ام عود کرده اما کماکان با عزت نفس ( چه ربطی داشت ) جلوش مث شیر وایسادم. خدا ماه رمضون رو بخیر کنه.

چشمام خیلی درد میکنه. این بلاگرولینگ هم که پاک مسخره مون کرده. با این اکانتم فیل تر ه. با اون یکی سرعت پایینه. ای بابا. تازه شم بلد نیستم باش درست درمون کار کنم. فک کنم یه عملیات انتحاری اینجا لازمه. همه چیو بترکونیم و از اول اینترنتی آباد بسازیم.

خب چی بگم گیده. اصن حوصله ندارم. نه بابا مسافرت کیلو چنده. حس مسافرت هم ندارم. چمیدونم خُ چه مرگمه.

هورااااااااااا نون تازه رسید. سد جوع کنیم تا ساعت ناهار.

آهان الان یه چیزی یادم افتاد. چند روز پیشا تقریبا ظهر بود و کسی تو قسمت ما نبود. نون تازه برامون آورده بودن. ما هم که همه پایه. یهو رفتم تو آشپزخونه یه تیکه نون برداشتم آوردم با ذوق بلند گفتم بچه ها بیاین نون آوردم. دیدم صدایی از خانومها در نیومد. رفتم جلوتر دیدم مهندس ایستاده تو چارچوب در. وایییییییی که از خجالت و خنده مرده بودم.

 

اه من نمیدونم چرا اینقدر با شماره هایی که هفت و هشت توشون زیاده مشکل دارم. الان زنگ زدم به لیلی که گفت چرا موبایل منو میگیری. با هر قسمت که کار داری زنگ بزن همون قسمت با خودشون صحبت کن. منم گفتم آخه اینا همه اش مشغوله. 5 تا خطشون که پشت سر همه رو بهم داد اما از بس اولش هفت و هشت داد که نفهمیدم چی میگه. منم واسه اینکه دهوام نکنه قط کردم. مثلا شما تند تند بخونید 888748782 یا مثلا 887787158 یا مثلا 887767887 شماره هایی از این قبیل دیگه.

فهلا همینا. تا ببینیم هی چی یادم میاد بیام اضافه کنم.

لينك | نوشته شده در یکشنبه 11 شهریور1386ساعت 14:14 توسط سورنا |
تو را من چشم در راهم...

آخیش. انگار خدا بخواد حس نوشتن داره برمیگرده. این چند روز هرچی به خودم نهیب ( کلمه رو حال کردید؟ big grin) زدم که بابا جون تنبل خانوم پاشو دو خط مرقوم بفرما دیدم نچ اصلن حسش نمیاد که نمیاد. اما امروز دیدم ای بابا عجب حسی داریم واسه نوشتن. صب کله سحری جاتون خالی وبلاگ خانومی رو خوندیم حسابی سرحال اومدیم با سوتیهایی که دادن  وبلاگ نیما و تانی عزیزم رو خوندم که پر بود از تبریکات و حسابی خوشحال شدم.

خب حالا چی چی بگم؟

یکی اینکه تعجب کنید. آخه اینبار حوصله ندارم بریم مسافرت. هرجور حساب کردم دیدم این سه روز کیف میده آدم بمونه خونه و استراحت کنه. البته اگه بشه استراحت کرد.

راستی شنیدید که دو لت کری مه 100 لیتر بن زین برای مسافرت به مردم داده یا میده. دیگه آخه از جون این آق ایان چی میخواید.waiting بیاین بن زینتونم داد. حالا هی بگید ...

 

حیف که بانو نمیخونه وبمو چون میخواستم ازش تشکر کنم بخاطر علاقه ای که در من برای خوندن کتاب " خنده در تاریکی" ایجاد کرد. آقا عجب کتابی بود. آنچنانی نبودا اما باحال بود.

دیروز رفتم سه تا کتاب خریدم. آی سرگردون بودم تو این کتاب فروشی.at wits' end اصلن نمیدونستم کدومو بردارم. هی اینو برمیداشتم هی میزاشتم سرجاش. وقتی از کتابفروشی اومدم بیرون حس میکردم با این سه تا کتابی که الان دستمه – دقیقا هرکدوم هم در یک فاز مختلف بودند- خیلی فرهیخته شدم. nerd

 

وای دیروز بازی والیبال ایران و چین رو دیدید؟ من که سکته کردم تا بازی تموم شد. تا قبل از رسیدن به شرکت از توی رادیو گوش دادم. ست سوم از همه باحالتر بود. بعد هم تا اومدم شرکت رفتم تی وی رو روشن کردم. آخرای ست چهارم دیگه حس کردم قلبم درد گرفته از بس حرص خوردم. خلاصه وقتی بردیم و قهرمان شدیم یکی از همکارا گفت باید شیرینی بدی. گفتم باشه - فک کردن منم مث خودشونم که تا اسم شیرینی جلوشون میاد فورا زرد میکنن و با یه بهونه در میرنsick- آقا مام رفتیم بستنی وانیلی خریدیم و چون میخواستیم سلیقه به خرج بدیمbig grin یه بسته هم شکلات خریدم و اومدم بستنی ریختم توی ظرفها و شکلات رو آب کردم ریختم روش. من که خودم اصلا اهل بستنی نیستمsick ولی یکی از همکارا دو تا ظرف پر بستنی خورد.نوش جونش ولی نمیدونم اینهمه چربی و شکر رو چطوری تو شیکمشون جا میدن. sick

 

امروز با دو تا از بر و بچز وبلاگی قرار داریم.big hug فعلا نمیگم کین شاید سکرت باشه. فردا هم دوباره با مریم گلی و یه نفر دیگه قرار داریم. big hugالبته مریم دو هفته قبل اومد خونه مون و تا عصر هم پیشم بود. خوش به حالش بابا چه مرخصی به اینا میدن. اونوقت منو فرانکلین در حسرت یه تعطیلی روز پنجشنبه موندیم. worried

 

همین الان یادم اومد باید یکی از همکارا رو میفرستادم پل چوبی چیزی سفارش بده. وای چقدر من حواس پرت شدم.

آقا سهیل یک ختم صلوات گرفتند. اگه دوست دارید میتونید شرکت کنید.

میخوام از فردا بنویسم اما هیچی به فکرم نمیرسه. انگار حرفها از دلم بیرون نمیان.

چیزی نگم بهتره.

فقط از صمیم قلب میلاد گل نرگس رو بهتون تبریک میگم.roseroserose از خدا میخوام چشم انتظاری مون رو پایان ببخشه.

 

 

 

لينك | نوشته شده در سه شنبه 6 شهریور1386ساعت 10:46 توسط سورنا |
Copyright By justgeology - This Template Designed By HOTWEBS