آهان چی شد؟ دهنت مسواک شد؟
حقت بود. هی میگم این پیرزنا سر صبی هیچ کاری ندارن تو خیابون جز این پاشن هلک و تلک
( اره دقیقا مث همین-------- >
چه با نمک شد.
) را بیفتن سمت امامزاده صالح و از اونورم یه زیارت و بعد هم خرید و دم غروبی و دوباره تلک و هلک برگردن سر خونه زندگی شون.
حالا اگه یه اتوبوسم وایسن که به جایی بر نمیخوره. بعد تو هی عذاب وجدان مث بختک چنگ بزنه به جونت که گناه داره بیاد بشینه. خب جونت درآد بکش. یه ساعت و نیم سرپا همچی دهن آدمو سر*یس میکنه که فک نکنم یه بار دیگه بخوای امتحان کنی.
هیچی دیگه این بساط امروز ما بود. مونولوگ بالا رو هم رو به خودمون گفتیم. کاری به ثواب و بخاطر خدا و اینا ندارم. فقط دلم سوخت. پا شدم و جامو دادم به پیرزنه و این درحالی بود که توی اون بی اتوبوسی یه اتوبوسم وایساده بودم تا بعدی بیاد بلکه بشینم.
بعد که جامونو دادیم به خانومه کهنسال شیک و ترو تمیز همچین محبتی کرد که واقعا ازش ممنون شدم.
خوب ترتیب شلوار مشکی مو داد و از خجالت کفش خودشو و شلوار ما و خاک مالی کردن دراومد.
حالا یه چیزم بگما. من همیشه همینطورم. یعنی هروقت جامو میدم به یه پیرزن بعدش یه دنیا غر میزنم. آخه نه دلم میاد سرپا وایسه نه میتونم خودم وایسم.
وقتی اومدم تو شرکت کلی غر زدم. همکارم گفت بابا در عوضش ثواب کردی منم هی میگفتم من ثواب نمیخوام که.
اون که دیرش نشده بود خب وامیستاد با اتوبوس بعدی میاومد. مث این گربه های زیر بارون مونده زل میزنن تو چش آدم
منم که دلســــــــــــوز.
حالام خیال نکنید همیشه اینجوره ها.
یُــــــخ بابا. امروز مهربون بودم.
ووووی چقده حرف زدم.
دیروز رفتیم جاده چالوس جای همه خالی کلی صفا داد. اینم یه عکس از پاتوق ما. البته هنوز درس حسابی خزان نشده.
اینم یه عکس از محمد که الهی بمیرم براش. یادتونه پارسال گفتم زانوش مصدوم شده و این صوبتا... هیچی دیگه آخرش مجبور شدیم امسال گچش بگیریم. از مچ تا بالای رونش تو گچه. این از وضع نماز خوندنش. البته فک کنم دیگه خیلی داره ریلکس نماز میخونه. ![]()
خدا اون روز رو نیاره که آدم انگیزه هاشو از دست بده.
هرچی زندگیمو زیر و رو میکنم میبینم هیچ انگیزه ای برای ادامه ندارم. هیچ چیزی نیست که دلمو خوش کنه. همین اینترنت که یه زمانی همه سرگرمی ام بود و خودش یه پا انگیزه بود برام الان دیگه هیچ رغبتی بهش ندارم. انقدر زندگی تکراری شده که همه شو از حفظم. مهر هم شکر خدا داره تموم میشه اما خب که چی؟ چه تغییری مگه میخواد توی آبانماه بوجود بیاد؟ مگه چی میخواد بشه. هیچی. جز اینکه اون هم ورژن جدید مهر و شهریور و مرداد و ... است. خیلی گیج و سردرگم شدم. هیچ پنجره جدیدی نمیبینم. هیچ چراغی برای ادامه راه نمیبینم. از زندگی خیلی بیشتر از این حرفها ملولم. استرس پدرمو داره در میاره. چنان حالم بد میشه که حس میکنم به مرز سکته میرسم. البته اگه اینطور هم میشد باز خیلی خوشحال میشدم اما فقط درد شدید قفسه سینه و سوزن سوزن شدن رگها و مچ دست برام می مونه. اوایل هفته خیلی شارژ بودم اما اصلا حوصله نوشتن نداشتم چون همون استرس نمیزاشت چیزی تایپ کنم. نمیدونم استرس از چی. شاید ادامه زندگی مبهم. شاید تاریکی که جلوی راه میبینم. شاید از دست دادن انگیزه ها. نمیدونم. امروز صب گلاب به روتون اونقدر عق زدم تو دستشویی که همه استرسم ریخت بیرون. الان شکر خدا آروم شدم. اما باور کنید حس وحشتناکیه. اینکه ندونی فردا و فرداهات چی میشه. اینکه حس کنی وسعت جاده زندگی تنها به اندازه یه تار موشده برات عذاب آوره. واقعا دلم میخواست همین جا زندگیم کات داده میشد. حس میکنم به همه چیزهایی که میخواستم رسیدم. چیزی نیست تو زندگی که حسرتشو داشته باشم. ناشکری هم نمیکنم. امااز اینکه حس میکنم خدایی که تنهای یاورم بود داره کم کم منو از آغوش خودش دور میکنه برام خیلی سخته.
نمیخوام ناراحتتون بکنم به خدا. الان بد نیستم حتی بگو و بخند هم میکنم ام به محض اینکه با خودم تنها میشم همه ترسها میاد سراغم.
چی بگم خواهر. اینم روزگار ماست دیگه. برم که استرس و دلشوره داره دوباره شروع میشه. اگه فقط میدونستم علت اینهمه استرس چیه خوب بود. زندگی که داره میگذره پس من دیگه چه مرگمه.
آهان اینم بگم. یه زمانی هست که زندگی همچین به سرعت میره که سرگیجه میگیری. دوس داری توی بعضی لحظاتش توقف کنی. اما این روزا حس میکنم زندگی چرخش رو گذاشته روی کولم و بهم میگه برو تا جونت در بیاد. سنگینی اش داره له ام میکنه.
آخـــــــــــــــــی که این روزا حتی دیگه گریه هم نمیتونم بکنم. اشک هم دیگه یاری ام نمیکنه.
شکرت خدا. اینم میزارم به حساب مصلحتت. از من به دل نگیر. دوست دارم خدا.
پستم که جایی برای گذاشتن آیکون نداره اما این چند تا اشانتیون میزارم. آخه پست بدون اسمایلی اصلا لذت نداره.
ای جونم این چگده خنگه :))
![]()
شلام. ![]()
من یه هفته نبودم. کجا بیدم.
همین دور و برا. ![]()
خداوکیلی یکی دو تا پست تو ذهنم بود که نمیدونم چرا ننوشتم. به جاش امروز میخوام یه جملهء موچولو بنویسم
آقا ما دیروز یه اس ام اس خوندیم که همینطوری هی تو مخمون داره بالا پایین میپره.
خب وایسین. از این شیطانسل و الیاس و هستی و دار و دسته سریالهای ماه رمضونی نیست.
خودتون بخونید. ما که هی هی میخندیم.
البته مواد لازمش اینه که مث ما خوش خنده و اصولا : دی باشید.
به یه یارویی میگن از چه تیمی خوشت میاد. میگه قربون جدش برم آ سد میلان. ![]()
اینطوری با چشای قلمبه منو نیگا نکن. برو تو بحرش میفهمی چگده باحاله.
الان لنگه دمپایی میاد تو سرم پس فــــــــــرار.![]()
{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{
اینم بگم و برم.![]()
پیشاپیش عید سعید فطر رو به همه تون تبریک میگم.
انشالله که نماز روزه هاتون به درگاه خداوند پذیرفته شده باشه. اینم اضافه کنم اگه حوصله داشتید بازم روزه بگیرید فردای عید فطر ثواب خیلی زیادی داره. تا تنتون داغه یه روزه دیگه بچسبونید.
دل همگیتون خوش عیدتون شاد و مبارک.
لينك | نوشته شده در پنجشنبه 19 مهر1386ساعت 9:41 توسط سورنا |
خاک و چوک.
* چقده ملت بی حیا شدن.
ای تو اون روحت حاجی فتوحی.
شرم و حیا رو قورت دادی یه آبم روش. میای به زنت پیشنهـاد بیشــرمانه میدی که بیا بی سر و صدا طلاق بگیریم تا آبروریزی نشه.
وای چه باحاله این میــوه ممـنوعه. هی بهم گفتن نگاش کنا. گفتم بابا من اون موقع خوابم.
هیچی دیگه مام اسیر و عبیرش شدیم دو شب نشستیم دیدیمش. باحاله.
یعنی با این دو قسمتی که من دیدم
زیاد نمیشه قضاوت کرد
اما دلم یه جورایی واسه حاج آقا فتوحی میسوزه. حالا درس درمون نمیدونم چی شد که اصلن عاشگ شد.
اما خب عاشگی اش هم دل آدمو میسوزونه.
اون اوایل که گریز میزدم و نگاش میکردم یهو این اومد تو ذهنم که:
"پیرانه سرم عشق جوانی به سر افتاد وان راز که در دل بنهفتم به در افتاد"
چی بگم والله. اینم از بدبختیشه.
چی میشه که آدم ییهو دین و ایمون و عبادت هفتاد ساله رو به نگاهی به باد میده.
تازه اون دختره ( که هنوز نمیدونم اسمش چیه:D
هانیه توسلی منظورمه
) فک نمیکنم چش و ابرو واسه حاجی اومده باشه.
پ ن: چقده برای پست قبلی کامنتهای خصوصی داشتم.
بابا چیزایی که آرزو میکردید که بد نبودن. خب تایید نشدن اما به نظرم همه اونایی که کامنت خصوصی گذاشتن هم ارزوهای جالبی داشتن.
فک کن روبروت یه در بسته است.
دوست داری وقتی این درو باز میکنی پشتش چه چیزی/ چه کسی/ کجا باشه. میتونید به هر سه مورد یا یکی از این سه تا اشاره کنید.
zخواهشا جواب کلیشه ای ندید.
تازه شده مث من.![]()
هر روز که میام شرکت تقویم روی میزم رو ورق میزنم اما انگار بدجوری این روزهای لعنتی مهر سرجای خودشون جا خوش کردن. چرا این روزها نمیگذره. چرا تموم نمیشه. دیگه دارید حالمو بهم میزنید. این بدترین مهری بود که توی تموم عمرم داشتم. خدا خودش ختم به خیرش کنه.
انگار همه یه جورایی با این مهر درگیر شدن.
پ ن: با اینکه ازت خوشم نمیاد اما اعتراف میکنم دیروز حرفای جالبی توی دانشگاه کلـــمبیا زدی.
شلام
اگر از احوالات اینجانب جویا هستید باید عرض کنم که ملالی نیست جز دوری شما که آن هم انشالله با خرید یک عدد اشتراک ماهانه برطرف میگردد.
در حال حاضر به شدت در مضیغه میباشیم و مجبورم این قطرات باقیمانده رو جیره بندی کنم تا برم کارت بخرم. به همین دلیل نیز میباشم که کم به شما سر زده و از خواندن کامنتهای متری و کیلویی اینجانب خلاص شده اید که البته اگر اینگونه فک میکنید کور خوانده اید
و به زودی باز میگردم و دهان مبارک کامنت دونی ها مسواک زده خواهد شد امشالا. ![]()
سوالی از برای بنده پیش آمده پاسخ دهید جان چارتا بچهتان. از چه شبکه ای کارت بخرم بهتر میباشد که فیل ترینگش هم کمتر باشد.
بابا فیل ترینگ وبلاگا منظورماان است مثلا این شبکه که مهر الان باهاش یواشکی آنلاین شده ام کرم دارد و برخی گونه از وبلاگها رو بیخودکی فی لتر میکند.
الا ایحال سرعت هم مناسب باشد و روی اعصاب ما اسکیت سواری نکند.
ضمنا تر اینکه اون زمونا یکی گفت چو از علم نحو چیزی ندانی نیم عمرت ای خواجه بر فناست و امروز با علم به یقین میگم هرکس که کتاب "بادبادک باز" اثر "خالد حسینی" رو نخونده همه عمرش به فناست. آقا میخکوبمون کرده همچیــــــــــــن که خدا میدونه. محشـــــــــــره.
جدن برید بخرید بخونید و حالشو ببرید.
حال ما هم مصداق این کلام است که: حالمان بد نيست غم کم میخوريم کم که نه هرروز کم کم میخوريم. حالا شمام دعا کنید ضرر نداره. انشالله که بهتر بشه.
حرف خیلی زیاد دارم اما خدا وکیلی وقت ندارم. الهی که روزه نماز همه تون قبول باشه.
هرچیزی که از خدا خواستیدا امیدوارم که بهتون بده.
از بیخ و بن دلم خدا شاهده دعا کردم.
یا حق. التماس دعا و خدانگهدار.![]()



