خیله خب بابا بشینید تا براتون بگم جریان این تست چی بود.
وبلاگی رو اتفاقی پیدا کردم که توش اطلاعات جالبی از همه چیز مینوشت. مرتب بهش سر میزدم و بخش زیادی از آرشیوش رو هم خوندم و نکات جالبشو توی دفتر یادداشتم نوشتم. یه روز دیدم یه تست روانـشناسی گذاشته و از بازدیدکنندگان خواسته که جنسیت و سن و عدد و خلاصه یه چیزایی که یادم نیستو براش بزارن تا با توجه به این اطلاعات حلاجیشون کنه. نکته قابل توجه اینه که کامنتای این آقا همیشه به زور به 5 تا میرسید ولی در اون پست دیدم شونصد نفر اومدن اطلاعات دادن. برام خیلی جالب بود که این همه مشتاق و خواننده و علاقمند از کجا یییهو سردرآوردن. راستش نمیدونم دیگه اون شخص جواب افراد رو داد و پستی برای جواب گذاشتن یا نه. چون دیگه بعد از اون دیر به دیر به وبلاگش سر میزنم. آخه اطلاعاتش مث قبل قابل توجه برای من نیست.
خلاصه از یه طرف برام جالب بود که ماها چرا اینقدر نسبت به تستهای روانـشناسی کنجکاو هستیم و از طرف دیگه با این پست میتونستم ببینم بین افراد غریبه کی هست که خودشو لو میده.
و اتفاقا به مورد جالبی برخوردم.
حیران مچتو گرفتم.
نمیدونم بازم میای اینجا یا نه. اما باز خوبیه اون پست این بود که فهمیدم هنوزم این دور و برا پیدات میشه
.
گرفتید موضوع چی بود؟ حالا برید جوجه ها رو یه سیخ بکشید و میل کنید.
من به جواب خودم رسیدم از دوست و آشنا و غریبه هم ممنونم که کمک کردند.
اینم کامنت من که برای اون پست همون تست گذاشته بودم.

اوووووووووووفففففففففففف
آقا ما از کیش یه جفت نیم بوت Timberland خریدیم که خیلی راحته و خوب و اصلا توی برف و بارون و پیاده روی اذیت نمیکنه. اما درعوض یه بوی بدی میده که واقعا کلافه ام کرده.
موندم باهاش چیکار کنم. جالب اینجاس که خود کفش بو میده. یه وقتایی فک میکنم جنس از کلاغ مرده باشه. هم رنگش که سفیده رو خیلی دوس دارم هم راحتی اش توی پا رو با این حساب دلم نمیخواد یه کفش دیگه بخرم. اما باور کنید اگه جایی برم که بخوام کفشمو در بیارم آبروم میره. به نظر شما چیکار کنم. چطوری میتونم بوی بد کفشو ( نه پا رو ) از بین ببرم. اینطور که کفش بو میده فک نمیکنم بوگیر و اینا موثر باشه.

خدا جوووووووووووووووون قربونت برم چه بارون نازی اومد دیروز. گرچه باعث شد ساعت 8:5 دقیقه برسم خونه و کلی خیس بشم اما دیگه کم کم داشتیم نگران میشدیم که ماه باران ریز هم تموم شد و بارونی نبارید.
دیروز دختره بی ادب تو مترو میگفت خدا رو شکر که کرج بارون نیست.
ای زبونتو مار بزنه ایشالله.
شکر خداش چیه دیگه. به کوری چشمت که به حرفت بارون نمیاد دیدی بارون کرج از تهرانم بدتر بود. برکت خداس. ببــــــــــــــار بارون
آقای درنای عزیز سلام ![]()
من از شما بسیار ممنون میباشم. چون شما پن کیکهای بسیار خوشمزه ای برای ما میپزی و ما وقتی آنها را با چای میخوریم بسیار کیفور میشویم.![]()
پ ن1: شما از چه هله هوله ای خوشتون میاد؟ ![]()
من که میمیرم برای چیپس با ماست موسیر
میدونم الان پت میاد چیا مینویسه. شما مجازی شونصد تا اسم ببری. فقط یادت باشه غذا نباشه ها.
پ ن2: صد بار گفتم اون تست قبلی سرکاری نبود. دهههههههههههههه. چند بار بگم آخه.
یه روز میام جریانو براتون میگم. آخه مفصله. فک کنم تا اون موقع تو دلتون جوجه بشه. ![]()
جلوی کنجکاوی آدمها رو هیچ سدی نمیتونه بگیره. ![]()
این جواب مشترک شما برای پست قبله. اصلا حس و حال توضیح دادن هم ندارم. خیالتون تخت که هیچ کدومتون خدای نکرده سرکار نبودید. بزرگترین جواب رو هم خودم که گرفتم که متاسفانه نمیتونم نتیجه اون رو به همه بگم.
به هر حال از اینکه شرکت کردید واقعا ازتون ممنونم. ![]()
بگذریم.
هفته گذشته سه روز بیشتر سرکار نیومدم.حالی به هولی
تصمیم گرفتم اساسی به خودم مرخصی بدم. گرچه هنوز هم 4 روز طلب دارم. امسال نمیزارم دیگه یه ساعت هم طلبکار بمونم. همون 50 روز مرخصی ام رو که خوردن کافیه. ![]()
شنبه رفتم سازمان زمین شناسی که داشتم بال بال میزدم.
خیلی وقت بود آرزو داشتم برم. رفتم نقشه بگیرم که مناطقی که میخواستم روشون کار کنم رو تموم کرده بودن.
الان شدیدا دپرسم.
اصلا حالو حوصله ندارم. ولی جون به جونمم شده باید سرحال بیام. ![]()
اصلن حوصله افسردگی رو ندارم. اما چه کنم که دست خودم نیس. باز دوباره دارم خل و چل میشم. تنها چاره دردم اینه که دوباره دستی به سر و روی وبلاگ بکشم و اینجا رو رونق بدم. ![]()
بعد از بیخوابیهای مفرط
حالا دارم به یه خرس تپل مپل تبدیل میشم. هرچی ظهر میخوابم شب میخوابم اینگار نه انگار. بازم تا یه کم دور و برم گرم میشه و دمای اتاق میره بالا مث یه خرسی خانوم خوب میرم یه گوشه کپه لالا میزارم.
اون هفته در یک اقدام ناجوانمردانه یک فقره گوشواره ام رو در آرایشگاه گم کردم.
وقتی از آرایشگاه اومدم طبق عادت مالوف داشتم با گوشواره هام ور میرفتم که دیدم جای یکی خالیه. نگو یکی از گوشواره ها افتاده. سریع رفتم آرایشگاه اما فقط اون چیز پشتشو پیدا کردم.
خود بخش اصلی اش گم شد. جالب اینه که اینقده پوس کلفت شدم که خم به ابرو نیاوردم.
در حالیکه قبلنا اگه سوزن گم میکردم تا پیداش نمیکردم خوابم نمیبرد. ![]()
تازگیا خیلی اینطوری (پوس کلفت) شدم. اون هفته برای یه جایی گل سفارش دادم. وقتی رفتم و برگشتم مث خوشحالا داشتم گله رو نیگا میکردم که تازه فهمیدم اصن یادم رفته گلو با خودم ببرم.
بازم بگم؟ ....................... نه بابا بسه آدم چقد مگه باید آبروی خودشو ببره.
تازه شم اون هفته هم رفتم پسران آجری که مث آجر خورد تو مخم
هم رفیق بد که ایرج طهماسب و حمید جبلی بازی میکردن. خشنگ بود. ![]()
تازه تر ِشم اینکه کتاب هزار خورشید درخشان رو خوندم که بسیار جالبناک بود اما نه به اندازه بادبادک باز. دو تام کتاب خریدم یکی پر که خدا آخر و عاقبتمو به خیر کنه چون هویجوری انتخابش کردم. یکی ام عطر سنبل عطر کاج. این یکی میدونم خشنگه.![]()
خب گیده آمار خودمو کامل دادم بهتون. یه وقت فک نکنید این یه هفته مرده بودیم یا چیزی شده بوده. آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ آهان سُر و مُر و گنده جلو چـِشـِتونَم.
عجب گوشفند خر الاغی
خب برو کنار دیگه میخوام برم.
خدافس ![]()
یه تست روانشناسی باحال پیدا کردم.
بین اعداد یک تا ده یک عدد و بین رنگهایی که مینویسم یکی رو انتخاب کنید.
زرد- آبی- قرمز- سبز- سفید- سیاه- صورتی- بنفش
حالا بگید کدوم یک از این رنگها رنگ مورد علاقه شماست.
اونها رو (یعنی عدد و رنگ مورد علاقه) رو توی کامنتها برام بنویسید. آنالیز شخصیت شما رو توی کامنت وبلاگ خودتون براتون مینویسم و برای کسانی هم که وبلاگ ندارن یه آدرس ایمیل بزارن به آدرس ای میلشون میفرستم. یا آی دی شون. خلاصه جواب رو توی وبلاگم نمینویسم چون این تست رو به تازگی پیدا کردم و خودم ترجمه اش کردم. نیست که اینجا کپی رایت خیلی رعایت میشه به همین خاطر میخوام فعلا جوابش عمومی نشه.
چیه خب مگه. فک کردید اینم مث توپم همینطوری ولو میکنم اینور اونور هر نی نی کوچولویی اومد برش داره ببره برای خودش.
آره پس چی. هنوز یادم نرفته توپ نازنینم دودر شد.

طیبا جونم
به هیچ وجه من الوجوه
نمیتونم برات کامنت بزارم. همین که نصفشو مینویسم چنان اروری میده صفحه نظراتت که تمام پنجره هایی که باز کردم بسته میشه.
من توپمو میخواممممممممممممممممممممممم 
انقد بدم میاد از این مامانایی که وقتی با بچه شون میرن یه جا مهمونی باید حتما یه یادگاری از خونه صابخونه کش برن. 
ای بابااااااااااااااااا
چند شب پیش یه بنده خدایی که قبلا با هم همسایه بودیم اومده بودن خونه مون. خودش و عروسشو و نوه اش. نوه اش به نظر بچه آرومی می اومد که از همون اول موبایل بابا رو برداشته بود و آروم باهاش بازی میکرد. طبق معمول چون ساعت خوابم بود شب بخیر گفتم و رفتم خوابیدم.
پریروز اتفاقی از محل خونه قبلی مون رد شدیم و کاری داشتیم اونجا. یهو دیدم عروس همون خانومه اومده بیرون از خونه و توپ من دستشه.
منو میگی کپ کردم.
گفتم توپ این منـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه اینجا چیکار میکنه!!!
بچه ها گفتن اون شب که سجاد خونه مون بود موقع رفتن دستش گرفته بود مامان هم بهش گفت ببره. 
مامان خانـــــــــــــــوم...![]()
حالا این چه توپی بود. پارسال همزمان با جام جهانی شرکت تی ان تی به کسانی که توی اون مدت بسته ای رو با این شرکت ارسال میکردن یه توپ با آرم تی ان تی هدیه میداد. منم چون یه بسته فرستاده بودم ایتالیا یه توپ هدیه گرفتم.
من توپمو میخوامممممممممممممممممممممممم 
این آسیاب آبی خوشدل توی جاده چالوسه. جنب رستوران ریحان. روز جمعه دوباره جاده چالوس بودیم. یه خورده خزان بیشتر شده بود.
کامل تعریف نکردم. اونایی که شنیدن به اونایی که نشنیدن بگن.
قیصر امین پور ... چقدر برای رفتن عجله داشتی.
روحت شاد
این دو تا شعر رو ازش خیلی دوست دارم. شعرای دیگه هم خوندم ازش ولی تک و توک. خصوصا این اولی واقعا دلنشینه.

اما
با این همه
تقصیر من نبود
که با این همه ...
با این همه امید قبولی
در امتحان ساده تو رد شدم
اصلا نه تو نه من!
تقصیر هیچکس نیست
از خوبی تو بود
که من
بد شدم!
****
حرفهاي ما هنوز ناتمام
تا نگاه ميكني
وقت رفتن است
باز هم همان حكايت هميشگي
پيش از آن كه با خبر شوي
لحظه عزيمت تو ناگزيز ميشود
آي ...
اي دريغ و حسرت هميشگي
ناگهان
چقدرزود
دير ميشود
خیلی جالبه. امروز میخواستم در مورد دوستی براتون بنویسم که بسیار مسخره و باور نکردنی زندگیش از هم پاشید. نمیدونستم چطور بنویسم که پست امروز فرانکلین رو خوندم. همون چیزی که تو ذهن من بود از دهن فرانکلین بیرون اومد.
مهتاب دوست سیمین همسن و سال سیمین هم هست. یعنی 22 سالشه. کمی بیش از یک سال قبل با برادر یکی از دوستاش نامزد کرد. با پسری هم سن و سال خودش که جز مدرک دیپلم و پول بابا هیچی نداشت. دانشگاه که نرفته بود سربازی هم نرفته بود طبیعتا کاری هم نداشت. مهتاب دختر فوق العاده خوبیه که موقعیت خونوادگی خوبی هم داشتن و البته مامانش چند سال قبل بر اثر سرطان فوت میکنه و مهتاب تک و تنها تو خونه می مونه به همراه باباش. چون حقوق مامانش به حساب اون ریخته میشد از نظر مالی هیچ مشکلی نداشت. وقتی نامزد کردند قرار شد برای اینکه حقوق مامانش رو قطع نکنن عقد بمونه تا روز عروسی. یعنی زمانی که نیما سربازی اش تموم بشه و بره سرکار. سرتونو درد نیارم. پسری که جیره گیره خونه باباش باشه و برای نفس کشیدن بخواد از بابا پول بگیره آخر و عاقبت نداره که. از اونور هم خیلی جالبه که خونواده نیما به شدت به حساب بانکی مهتاب چشم داشتن و میخواستن با پس انداز چند میلیونی مهتاب برای پسرشون کار و بارراه بندازن تا خودشون مجبور به خرج نشن. از طرفی ما چون یک شب در یک سفر مهمان خانواده نیما بودیم تا حدودی اونها رو شناخته بودیم. و همون شب دیدیم چطور مادر نیما برای دوست نیما که خونه اونها دعوت بود داره نقشه میریزه تا دختره اش رو غالب کنه. بعد از مدتی شنیدیم که این اتفاق افتاده و اونها هم عقد کردند. اما بخاطر دخالتهای شدید خونواده نیما که عملا قصد تیغ زدن میلاد ( که وضع مالی خوبی هم داشته ) رو داشتن و حالا دخترشون در آستانه طلاق هست و میلاد باید نصف مهریه که 500 میشه رو بپردازه.
خلاصه که مهتاب الان اومده کرج و نامزدی اش رو هم سر همین مسائل که بیشتر از طرف مادر و خواهرهای نیما بوده با نیما بهم زده. علیرغم اینکه نیما خودش پسر خیلی خوبیه اما فقط پسر شرط نیست. هرچی باشه اون حالا حالاها وابسته به پدرشه و مهتاب باید با خونواده اون هم زندگی کنه. اینه که به توصیه بزرگترا همه چیز تموم شد.
برای مهتاب از صمیم قلب ناراحتم. اگه مادرش زنده بود مطمئنا نمیزاشت کار به اینجاها بکشه یا اصلا دخترش با سن کم ازدواج کنه. چون مهتاب بیشتر بخاطر اختلافاتی که با پدرش داد این وصلت رو قبول کرد وگرنه اون خودش از نظر مالی کاملا تامینه و به کسی وابسته نیست. از طرف دیگه تا کی آدمهای بیشخصیت و پست فطرتی مث خونواده نیما باید اینطور با زندگی بچه شون بازی کنن و پول دوستی براشون از سرنوشت دختر پسرشون با ارزشتر باشه. تا کی باید جوونای ما حداقل سی سالشون بشه تا بتونن بلکه رو پای خودشون وایسن.
یکسال مهر و محبت این دو تا جوون که خیلی هم برازنده بودن تو دل هم لونه کرد و علیرغم اینکه قبلا همدیگه رو نیمشناختن اما توی این مدت خیلی با هم انس گرفته بودن. اونوقت حالا بخاطر دخالتهای دیگران باید قید همه چیزو بزنن چون نیما حالا حالا ها با جیب باباش کار داره. و اگه بخواد جلوشون وایسه از همه چیز محروم میشه و توی جامعه لعنتی الان دیگه نمیشه نون بازو رو خورد و زندگی کرد. چیزایی تو دلم هست که همه تون اونا رو خوب میدونید.
برای دوره زمونه پستی که توش داریم زندگی میکنیم متاسفم.
ببخشید که طولانی شد. توصیه میکنم پست فرانکلین رو هم بخونید.
ای کاش علاوه بر ما وبلاگ نویسهایی که رنج سنی مون معمولا بین 20 – 35 سال هست بزرگترا هم میتونستن سرکی به نوشته های ما بکشن و میفهمیدن چقدر رفتارای اشتباه دارن.
بلاخره بعد از شونصد قرن یه فیلم دیدم.
بی وفا Unfaithful که توش فقط ریچارد گره رو میشناختم که توی Shall we dance? با جنیفر لوپز بازی میکرد. فیلم قشنگی بود اما حرصم از دست این زنه دراومد.
همکارم میگفت همیشه مردا خیانت میکنن یه بار بزار یه زن خیانت کنه. اما به نظر من مرد و زن نداره. خیانت هرچی باشه کار خیلی کثیفیه.
مامان اینا دیروز برگشتن بدون اینکه حتی یک عملیات انتحاری کوچیک انجام بدیم.
من که سرما خوردم و اصولا حس هیچ کاری نداشتم. دیروز با حال بدم برای ناهار خوراک مرغ خوشمزه درست کردم که حدود ساعت 12 مامان زنگ زد: ما رسیدیم قم ناهار نخورید ما کباب میگیریم میایم خونه. ساعت سه بود که غذا رسید و خوراک مرغ من موند رو دستم.
شب جمعه خودمو با بدبختی تا ساعت 8 بیدار نگه داشتم و بعدش بیهوش شدم. تا ساعت ده فردا صبح.
مدتها بود اینقدر نخوابیده بودم. با وجود اینکه قرص و شربتی هم نخورده بودم اما نمیدونم چرا اینقدر گیج بودم.
نه تورو خدا فقط شانس ما رو داشته باشید. کلی واسه خودمون خوچحـــــــــــــــــــال که رییس جان سفر یه روزه دارن میرن به اصفهان و امروز حالی به حولی.
وقتی ساعت 9 دیدم رییس جان از جلوی در اتاقم رد شدن همچین برق سه فاز از مخم پرید.
خندیدم گفتم تشریف نبردید؟
گفت نه آخه کتمو عوض کردم بلیط تو جیب اون یکی کتم جا موند.
ای خـــــــــــــــــــدا آخه من به این حواس پرت چی بگم.
آخه من به این Chance ِ کوفتی (به قول افشن قطبی
) چی بگم.
نمیشد عیش مارو امروز کوفت نمیکردی؟ ![]()
.... نسیــــــــــــــــــــم من الان با این صدای خوشدل چیکار کنم؟ نیس خیلی صدای خوشدلی داریم همچین افتاده تو مماخمون که از صحبت کردنمون بسی کیف میکنیم. ![]()
پ ن: بابایی تولد 53 سالگیت مبارک. ![]()
ما اومدیم به چند تا نکته موچولو ![]()
مامان و بابا رفتن اصفهان. دوباره خونه افتاد دست ما.
اما چه فایده که سرکاریم و نمیشه همه مون دور هم جمع بشیم.
محمد هم که میره مردسه.
دیروز به مامان گفتم مامــــــــــــــان زود بیای ها (خودش میدونه که در راستای مسائل شام و ناهاری بیشتر نگرانم) مامان گفت آخر هفته میایم. اگه میخوای 5شنبه میایم. گفتم نه حالا که اینطوره همون جمعه بیاید که دو روزم به ما خوش بگذره.
دیشب رفتم خونه. الهی بمیرم دیدم محمد دوتا عصا گرفته با اونا باید راه بره. آخ که این بچه یه دیقه محض رضای خدا نمیشینه رو زمین. عصا رو که دیدم یاد دنی افتادم تو بچه های کوه آلپ.
بمیــــــــــــــرم براش.
حالا تو اون تاریکی نمیشد عکس بگیرم ازش وگرنه میزاشتم ببینید چطور با عصا راه میره. (دیشب فرت و فرت برق قط میشد).
امروز تو اتوبوس همون خانم پیره – خانوم اتوبوسیه پست قبلی – رو دیدم. آی خنده ام گرفــــــــــــــــــــتـه بود که خدا بدونه.
اونم وقتی منو دید نیشش باز شد.
فک کنم فهمید چه جونوری جاشو داده بود بهش و چقد فحش خورده بود. ![]()
این چند روز تو شرکت بزرگترین تفریحمون شده خوردن چایی با لیمو ترش که میچلونیم توش با رطب و خرمایی که از جنوب برامون رسیده. آی حال میده.
فقط بعدش بر اثر جدال خرما و لیموترش معده مون ترش میکنه. ![]()
... دیروز به نسیم میگم به نظر تو چرا هر روز متروی ساعت شیش و رب خراب میشه. با قیافه جدی گفت آخه من و تو توشیم.
فک کنم راس گفته. ![]()
دیروز از حرصمون آی اونقد تو مترو خندیدیم که خدا میدونه. از بس مترو شلوغ بود اگه سوزن مینداختی زمین نمیاومد. وای که عاشق نسیمم.
از بس خوش خنده اس. منم که جونم در میاد واسه غش غش خندیدن.
از بس هم این واگن خانوما ماشالله چولوغه که عمرا صدا به صدا نمیرسه. ![]()
همین گیده. بابای ![]()
آهان: خواستم نظرات رو ببندم گفتم باز میاید گله میکنید. آخه این چیزی برای نظر دادن نداره که. ![]()
لينك | نوشته شده در سه شنبه 1 آبان1386ساعت 15:59 توسط سورنا |


