تبليغاتX
زمین شناس کوچولو
زمین شناس کوچولو
بایرام مبارک اولسون

من اومدم.Flower

آخه دیروز نبودم. وای چه کیفی کردم دیروز. یه کار اداری داشتم، کلهم روز رو مرخصی گرفتم. بماند که طیق معمول کارم انجام نشد. وقتی واسه یه کاری همه مدارکت رو هم ببری که دیگه چیزی نتونن بهت بگن از آسمون یه بهونه میرسه. خلاصه واسه ناهار رفتیم دربند و زیر بارش برف ملایم ناهارو زدیم به بدن. چی میشد اینقدر جرات داشتم یه وقتایی واسه دل خودمم که شده مرخصی بگیرم و همینطوری الکی نرم سرکار. :دی

امروز صب هم ساعت 5 بیدار شدم دیدم تو حیاط هیچ خبری نیست. ولی ساعت 6 که خواستم بیام بیرون دیدم واییییییییی چه خبره برف چشم آدمو کور میکنه. یه بوران شدیدی بود که خدا میدونه. اومدم بالا بابا رو از خواب بیدار کردم گفتم منو ببر مترو. الانم که هوای تهران صاف شده اما خبر دارم کرج داره برف میباره.

خب دیگه ما کم کم بریم. اومدم که عید روز عرفه عید قربان و جشن کهن ایرانیان شب یلدا رو بهتون تبریک بگم.

FlowerFlower FlowerFlowerFlowerFlowerFlowerFlowerFlowerFlowerFlowerFlowerFlowerFlowerFlowerFlowerFlower

الهی که هرچی از خدا میخواید بهتون بده. از خدا بخوایم که همه مریضها شفا پیدا کنن.  ایشالله که هر آرزویی تو دلاتون دارید بهش برسید.

گوش کنید

ای عاشقان ای عاشقان دل را چراغانی کنيد
                                                                        ای می فروشان شهر را انگور مهمانی کنيد
معشوق من بگشوده در روی گدای خانه اش
                                                                        تا سر کشم من جرعه ای از ساغر و پيمانه اش

بزم است و رقص است و طرب مطرب نوايی ساز کن
                                                                        در مقدم او بهترين تصنيف را آواز کن
مجنون بوی ليلی ام در کوی او جايم کنيد
                                                                        همچون غلام خانه اش زنجير در پايم کنيد

 

پ ن: به وبلاگ صبح بهاری حتما سر بزنید و فال شب چله تون رو یادداشت کنید.

پ ن: سابجکت رو حال کردید. ترکی از خودمون در وکردیم.

 

 

لينك | نوشته شده در پنجشنبه 29 آذر1386ساعت 13:10 توسط سورنا |
ای نازنین...

دلم خیلی گرفته

میخواستم چیزای دیگه ای بگم. اما نشد. اینو گوش بدید شاید شما هم به حال من رسیدید. خیلی این آهنگو دوس دارم.

 

 

لينك | نوشته شده در دوشنبه 26 آذر1386ساعت 15:4 توسط سورنا |
:-x

میگم خیلی باحاله. ما پارسال یه جشن مفصل یلدایی تو وبلاگمون گرفتیم و همچین شدیم تا رسم و رسوم شب چله رو توی شهرای ایران جمع کردیم و گذاشتیم تو اون پست. آقا الان یه ده روزی هست که توی سرچهای منتهی به وبلاگم کلمات شب چله و مراسم شب یلدا در شهر های ایران و خلاصه این جور کلمات فراوونه. خلاصه ملت دارن حال میکنن به جای گشتن توی شونصد تا سایت هلو همچی صاف میپره تو گلو. نوش جونشون ما که بخیل نیستیم. این یکی قالبمون هم که رایت کلیکش بازه. همچی کپی پیست کنید تا بترکید.

خب ما حرفامون تموم شد. چی بگم خب وقتی حرفی ندارم برای گفتن بیام چی بگم مثلا؟ خداییش عجب روزهای بی سوژه ای شده ها.

آهان یه خورده هم حرف سی ا س ی از خودمون در وکنیم.

میگم این علی آبادی عجب رویی داره ها. داره دستی دستی فوتبال ایرانو نابود میکنه بعد مرتیکه الاغ حاضر نیست خودشو کنار بکشه. آی هر روز که اخبار فنداسیون! :دی فوتبالو گوش میدم میبینم این یارو مث بختک چسبیده به سمتشو میگه حاضر نیستم کنار برم. البته فعلا که فنداسونمون معلقه اما خوبه فیفا هم علنا اعلام کرد ما این مرتیکه بز رو قبول نداریم و اگه بیاد توی انتخابات شرکت کنه کلهم فوتبال ایران تحریم میشه. یکی نیس بهش بگو آخه بز! پست و مقام اینقدر ارزش داره که داری بخاطرش خودتو جرواجر میکنی. از اونور این یارو صفایی. الهی به زمین گرم بخورید که هیچ کس نیس ریش صاب مرده شما رو بگیره و بکشدتون پایین. خب برید کنار بزارید این انتخابات وامونده انجام بشه بلکه توی این فرصت (کمتر از) دوماهی که مونده به مسابقات مقدماتی یه تیم تشکیل بدن و حداقل یه غلطی بکنن. الحمدالله نه رییس فدراسیون داریم نه سرمربی نه برو بچز. صاحاب نداره آخه. فقط علی دایی طفلکی رو فرستادن اونجا بره قرعه باقلوا برامون برداره بیاره. خب همین افشین خان ( ملقب به امپراطور) چشه؟ همین علی دایی چشه؟ من به شدت با مربی گری این دو نفر موافقم و از ایشان حمایت میکنم. واسه من اومدن دس گذاشتن رو فرگوسن و رودگولیت و فان باستن و .etc والله خیلی خوبه آدم لقمه برداره اندازه دهنش.

آخیشششششش. یه عالمه دیگه فحش تو دلم مونده به این هنداسیون! و دم دستگاه بگم که حالم جا بیاد. ........... گفتم. :دی.

ما رفتیم دمبال ز ِنگِدی مون

 

پ ن:  

 

لينك | نوشته شده در یکشنبه 25 آذر1386ساعت 12:16 توسط سورنا |
امان از روزی که برای گفتن حرفات حتی یه وجب جا بهت ندن.

امان از روزی که با دست گذاشتن جلوی دهنت حق حرف زدن رو ازت بگیرن و اینطوری قدرتشون رو به رخ بکشن.

خدا خیلی دلتنگم. اما بازم خفه میشم. بازم میریزم تو دلم.

اینجا هم سکوت. توی چشمام اشک. توی دلم غم. تو گلوم بغض.

سکوت میکنم.

سکوت میکنم

سکوت میکنم

سکوت

سکوت

سکوت

.

.

.

 

لينك | نوشته شده در جمعه 23 آذر1386ساعت 14:54 توسط سورنا
چند تایی

خدا مرگم بده. تهدید دوستان از حالت کلامی و اس ام اسی و کامنتی داره به کفگیر ملاقه ای تبدیل میشه. شادی جان فکر این تن نحیف مام باش که ممکنه زیر ضربات سهمگین شما جان به جان آفرین بشیم. (اینو همینجوری گذاشتم آخه خیلی باحال بود )

باور کنید هیچی به این مخم نمیرسه که بنویسم. حالا سعی میکنم ببینم چی تراوش میکنیم.

 

یکی از چیزایی که این روزا خیلی آزارم میده همین طرح برخورد با خانمهای ب د ح جاب!!! هست. داره برام کم کم به یه کابوس تبدیل میشه. وقتی میخوام برم بیرون ترس برم میداره. همین دیروز میخواستم از ونک رد بشم همچین که دیدم اونجا وایسادن دست و پامو گم کردم. آخه شنیدم به پانچو هم گیر میدن. میخواستم "وجعلنا..." رو بخونم باور کنید زبونم نمیچرخید.  منم دلو زدم به دریا از وسط اون زنیکه ها رد شدم دیدم چیزی بهم نگفتن. وضع شال سر کردن من هم اونقدر فاجعه آمیزه که ترجیح میدم هرجا میرم با مقنعه باشم مگر اینکه مهمونی جایی برم و با ماشین باشم. وگرنه از راه شرکت هرجا برم با همین مقنعه میرم. دیروز تو مترو سه تا دختر که توی همین هفته گرفته بودنشون داشتن تبادل اطلاعات میکردن از ترس داشتم سکته میکردم. اما خب بعضیا هم حقشونه. درست لباس بپوشن تا نگیرنشون. بعضیا که بهشون بیخودی گیر میدن آدم دلش میسوزه. مثلا من عاشق مانتوی کوتاهم اما الان دیگه نمیشه پوشید. یا مثلا پارسال سارافونم که زمستون میپوشیدم شیش وجب بالای زانو بود اگه امسال بپوشم میدونم حسابم رسیده اس.

این سریال دکتر قــــریب رو دیدید دیشب؟ حسین پناهی هم توش بازی میکنه. آی دیشب گریه کردم. به خدا حیف بود. خدا بیامرزش. اینقدر من دوسش داشتم که خدا میدونه.  به نظرم از همه شون بهتر داره بازی میکنه. گرچه بخاطر نقشش احتمالا زود از داستان خارج میشه. اون زمانی هم زنده بود وقتی بازیهاشو میدیدم گریه میکردم. مثلا سریال دزدان مادربزرگ.

یه وقتایی واقعا از خودم خجالت میکشم. خدا روشکر همکارام از ذهنم و چیزایی که گاهی در موردشون فکر میکنم باخبر نمیشن. وقتی سحر رو میبینم که فقط دو روز دیگه اینجاست و بعد برای همیشه میره به خودم میگم آخه واقعا ارزششو داره؟ کاش دلم کمی وسیعتر میشد. اونوقت از خودم راضی میشدم. همون "کمی" کافیه.

پسرخاله ام نخبه کشوری شده و دانشگــآه تهران دوروز براشون جشن گرفته بود. آخرشم میدونید چی بهشون هدیه دادن؟ یه لوح تقدیر با قاب خاتم. بخور بخورا مال این شک*م گنده ها و مفت خوراس بعد اینا که باید قدرشونو بدونن یه تیکه کاغذ. ای بخوره تو سرشون.

اینقدر بدم میاد وقتی تو موبایلم دارم یه فایلی رو نگا میکنم بعد یهو یکی میگه: میشه اینو برام بلوتوث کنید. واسه چی رو موبایل مردم نیگا میکنی آخه، بی تربیت.

خب اینم از حرفای من دیگه فک کنم چیزی به فکرم نمیرسه. بازم نزدیک ژانویه داریم میشیم و هوارتا کار ریخته رو سر من. برم به کارام برسم که کلی عقبم.

 

پ ن: خانوم کوچولوی عزیزم   بخاطر همه مهربونیات، بخاطر همه نگرانیهات، بخاطر کامنتهای آرامش بخش ات، بخاطر اس ام اسات و بخاطر اینکه هستی، ازت ممنونم.  خیلی خوشحالم بخاطر داشتن تو و داشتن دوستای خوبی که توی این یکی دو سال پیدا کردم.

 

 

 

لينك | نوشته شده در سه شنبه 20 آذر1386ساعت 15:46 توسط سورنا |
پست پ ن دار

این عکس پسر دایی نگارِ.  دو روزه که هی نگاش میکنم و وقتی این هیجان رو تو صورتش میبینم میخوام بخـــورمش.  حالا خوبه که من کلا از بچه بدم میاد ولی بعضیا یه حسی تو وجودشون هس که آدم براشون ضعــف میکنه. بقیه عکساشو میتونید توی همون پست نگار ببینید.

TinyPic image

 

اینم عکس محمد. پارسال که رفته بودن مسابقات. احمدی نژاد هم بود. بعد از مسابقه هم یک سکه بهار آزادی به هر کدومشون داد. محمد هم کنار استاد نظم ده (استادشون توی باشگاه که داور بین المللی تکواندو هست و توی مسابقات سیدنی هم قضاوت کرد) ایستاده. که میشه اولین بچه از سمت چپ. (قابل توجه آقا سهیل :دییی)

TinyPic image

 

پ ن1: اینقدر لجم میگیره وقتی دو قطره بارون میاد اینجا همه میفتن تو هول و ولا که ای وای دیدی چتر نیاوردیم. امروز دیگه خیس میشیم. الهی آب ببردتون حالا که اینطوره.  این دو قطره برف و بارون مگه چتر میخواد!!!

پ ن2: اینقدر بدم میاد این همکارم هی تندی میاد پشت مانتیور من ببینه من چیکار دارم میکنم اینهمه تایپ میکنم. همه فک میکنن چت میکنم. شکر خدا از وبلاگو وبلاگ داری و وبلاگ نویسیه من خبر ندارن.  منم خیلی شیک ضایعشون میکنم. همه پنجره ها رو میارم پایین میگم: هیچی

پ ن3: اینقدر ذوق میکنم وقتی به یه مامان نی نی دار میگم جنسیت نی نی ات مثلا دختر میشه یا پسر بعدا همونی که من گفتم میشه. درست مث امروز.

پ ن4: اینقد به خودم افتخار کردم   وقتی دیدم دیشب برای شام، پلو و کتلت و پیتزا و ساندویچ ژامبون مرغ و سوپ ورمیشل داریم و من با عزت نفس کامل به جای اینکه تا سرحد مرگ بخورم اونقدر خوردم که فقط سیر شدم.  تازه پلو و کتلت هم نخوردم. از کیکی که مامان پخته بود هم یه فینگیل خوردم.

 

 

 

لينك | نوشته شده در دوشنبه 12 آذر1386ساعت 15:30 توسط سورنا |
اینم یه پست دیگه واسه امروز

هر ماه منتظر بودم یه ماهی برسه من وقت کنم در ابتدای اون یه پست بزارم که در اون پست از این تقویم ماه زیبا استفاده کنم. ( گرفتید چی شد؟) :دیییی

هیچی دیگه امروز که چار صب دوباره یییهو بیخوابی زد به سرم موبیلمو که نیگا کردم دیدم بههه امروز اول دسامبره. پس میشه از این عکس خوشمل استفاده کنم.

پس امروز از دو پست لذت!!! ببرید( بچه پررو :دی)

 

 

خب این نظر نداره دیگه. خودمم میدونم خیلی خوشدله   

لينك | نوشته شده در شنبه 10 آذر1386ساعت 15:20 توسط سورنا
تموم شد

آخه من چه خاکی تو سرم بریزم با این لیست ناقص الخلقه ای که برام فرستادید. این برنامه ناقص الخلقه تر هم عمرا اینطوری جواب بده. میدونم که آخرش مجبورم اینهمه اطلاعات رو دستی پیدا کنم.

 

نتیجه میشود که: تابلوهه دیگه نتیجه نمیخواد خب. یعنی من سرم خیلی شلوغه شمام انتظار آپ بیشتر از این نداشته باشید. تا اطلاع ثانویی.

پ ن1: دیدید شبکه سه گاو رو پخش کرد. الهی جز جیگر بگیرن چی میشد شب جمعه پخش میکردن تا به یه ضرب و زوری بیدار میموندیم. خب من که ساعت 10:30 شب مرحوم شده بودم. خیلی دلم میخواس میدیدمش.

پ ن2: سعی میکنم از وبلاگاتون عقب نمونم و بیام بخونم. اگه علامت رو توی کامنتاتون دیدید بدونید که پستتون رو خوندم اما وقت کامنت گذاری ندارم.  (آخ چقد هم مهمه که من پستتون رو بخونم )

 

اگه قول بدید پستتون کوتاه باشه سعی میکنم حالا یه کامنتکی بزارم. مث الان که برای بزرگ کامنت گذاشتم. فقط یه عکس

لينك | نوشته شده در شنبه 10 آذر1386ساعت 10:4 توسط سورنا |
عکسای باغ
TinyPic image  کیک تولد لیلی

TinyPic image 

TinyPic image  باغ خرمالو  

TinyPic image کدو تنبل

میگم این سایته تینی هم خیلی خره ها. اومدم عکس براتون آپلود کنم دیدم زده شما برنده اید. آخه 999.999 امین نفر بازدید کننده هستی. منم بش گفتم برو بابا.

حرف خاصی برای گفتن ندارم فقط گفتم بیام عکسایی که گفته بودمو بزارم ببینید. حالا همچین جالبم نشدن. آخه بودن توی همون محل با دیدن عکس کلی فرق فوکوله :دی.

پس:  زت زیاد.

 

لينك | نوشته شده در دوشنبه 5 آذر1386ساعت 10:41 توسط سورنا
گردش علمی

میگم این عمه ها عجب موجوداتی هستنا. جلو روت یه چیزی میگن تو دلشون یه چیز دیگه. خیلی هم تابلوئه.

پنجشنبه خیر سرمون گفتیم بریم منزل عمه خوش بگذره بهمون. بماند که چون تازه رفتن خونه جدید همچی یه نموره گم شدیم. آخه سیمین خانوم اس ام اس زده اسم ساختمونشونو برام نوشته خب بچه جون اول باید اسم کوچه رو بگی. وارد خیابونشون که شدم یه مغازه دیدم یییهو دلم بادوم زمینی سرکه نمکی خواست رفتم یوخده هله هوله خریدم همچی که از مغازه اومدم بیرون GPS ام سوخت. ای خداااااا کودوم وری برم. مام که قـُددد. همه کوچه ها رو تا ته رفتیم دیدیم نچ این اونی نیست که قبلا با ماشین اومده بودیم. خلاصه زنگ زدیم و سیمین خانوم گفت وایسا اومدیم دنبالت. هیچی دیگه خیر سرمون رفته بودیم مهمونی. اول تا آخر عمه خانوم داشت تیکه بار ما میکرد و منم بیخیال. خداییش جای لیلی خیلی خالی بود که یه جواب بهش بده که دهنشو ببنده. ولی خیلی خوشحال بودم. چون کاملا مشخصه که اون موضوع همچین داره خوب وجودشو میسوزونه اینه که به لبش رسیده و مثلا میخواست مارو ناراحت کنه درحالیکه تابلو بود خودش آتیش گرفته که به حرف اومده.

بگذریم.

جمعه ولی تلافی همه چیز دراومد. ظهر رفتیم باغ خرمالو. فک کننننننن درختای خوشمل خرمالو که خزان کردند و بارون هم خوردند و برگاش ریخته رو زمین. ای خدا که چه منظره ای بود.  (خود خرمالو رو زیاد دوس ندارم اما درختشو خیلی)

بعد به مناسبت تولد لیلی رفتیم گردباد. اما چون خیلی شلوغ بود رفتیم سارا. حیف که پدر پوله رو نتونستم در بیارم. اصلا با این حساب که خوراکم اینقدر کم شده دیگه بوفه رفتن فایده نداره.

بعد رفتیم تجریش که لیلی و سیمین بوت پاشنه باریک برای مهمونی خریدن. من که عمرا با اون کفشا نمیتونم راه برم. بعد هم رفتیم تندیس سنتر که برای همکارم هم از همونجا کادوشو خریدم اما کادوی لیلی کماکان مونده. بعد هم رفتیم دربند.

پت اگه بدونی چقد جاتو خالی کردم. هم دربند هم تندیس. خلاصه همون پایین مایینا انواع و اقسام هله هوله جات رو زدیم به بدن. اول از این آلو قرمزا گرفتیم بعد باقالی و بعد هم فال و بعد لواشک. آی چسبید. خصوصا که بارون و ابر و مه و سرما و خلاصه جمیع زیباییها دست به دست هم داده بودن تا این خوراکیهای بعضا کثیف :دیییییی گوشت بشه به تنمون. بعد که خواستیم برگردیم دیدیم نمیشه آخه بدون خوردن جیگر بریم خونه. این بود که جیگرو هم به نیش کشیدیم و اومدیم بریم خونه که من شروع کردم به غر زدن که من میخوام برم ولنجک. خلاصه بابا راضی شد و رفتیم ولنجک. توی راه هم از آجیلایی که ظهر از تو شریعتی خریده بودیم زدیم تو رگ. ولنجک هم پیاده شدیم و زیر بارون آسمون و رعد و برق رو نیگاه کردیم. ماشینای دیگه هم اونجا بودن که یکی شون یه آهنگ باحال گذاشته بود. مکررا خوشمان آمد.

خلاصه بعد هم گردش علمی تموم شد و برگشتیم خونه و لالا.

پ ن1: خواستم عکسای باغ خرمالو رو براتون بزارم که دیدم آقا محمد دوباره سیم رابط رو از توی کیفم درآورده و وصل کرده به کامی. ساعت 2 که از مدرسه برگرده زنگ میزنم و خونه  میدونم باهاش چیکار کنم. 

پ ن2: فینکی جونم پرسیده بودی دیروز بهم خوش گذشت یا نه باید بگم که اگه حوصله داشته باشی همه پست رو بخونی متوجه میشی که خیلیییی خوش گذشت.  

پ ن3: هرچی پنجشنبه ها رو دوس دارم به جاش این شنبه ها همیشه حال منو بد میکنه.

 

 

لينك | نوشته شده در شنبه 3 آذر1386ساعت 13:37 توسط سورنا |
پنجشنبه ى عزیز

میمیرم واسه پنجشنبه ها. تموم هفته رو میشمرم تا بشه پنجشنبه. نمیدونم چرا. اصلن نمیدونم دقیقا از کی بود که عاشق پنجشنبه شدم. گرچه پنجشنبه ها هم تا ساعت دو باید سرکار باشم اما بازم از اینکه یه خورده زودتر میرم خونه خوشحالم.

نمونه اش همین امروز. صب که میای بیرون از خونه میبینی هوا لطیف و نرم شده. تو مترو سرتو به خوندن روزنامه جالب هفته گذشته گرم میکنی (آخه خوندنی باشه کوفت باشه... ببخشید تاریخ مصرف گذشته باشه) باز توی اتوبوس همینطوری میخونی و میخونی. سرتم بلند نمیکنی تا جایی که حس کنی کله ات داره از درد میترکه. بعدش خسته میشی تسبیحتو در میاری یه دور ذکر میگی. میرسی یه جایی که حس میکنی اگه پیاده روی نکنی یه حس خوب رو از دست دادی. از اتوبوس میپری پایین. وقت هم به اندازه کافی که داری. میپری مجله مورد علاقه ات رو میخری و یه دونه هم کتاب هدیه همشهری بر میداری. توی این هوا رادیو میچسبه. میزنی رادیو پیام. وای خدای من صدای ناظری میاد. یه آهنگ کردی. روحت باز میشه. دلت میخواد بخونه و بخونه. به لطف کفشهای راحتت حس میکنی توی این سبکی هوا تو هم داری پرواز میکنی.

کــات

شرکت

منتظرم ظهر بشه اما هیچ برنامه ای ندارم. دلم میخواست با زهره   میرفتم سینما. اما از اونور دوس دارم محمد رو ببرم با خودم. دلم میخواد زهره رو ببینم. خیلی دلم براش تنگ شده.  بیمعرفتم نه. آره میدونم. اما به خدا خیلی به یادتم. توی این هوا دوس دارم برم تو خیابون شریعتی قدم بزنم. فک کنم پارسالم این رو گفته بودم. ولیعصر و شریعتی رو توی روزای بارونی خصوصا خیلی دوس دارم. جون میده واسه قدم زدن. البته دوس دارم یه همپا هم داشته باشم. لیلی هم به مناسبت تولدش امروز با همکاراش میرن بیرون. دوس داشتم به منم میگفت تو هم بیا. اما خب نگفت. لابد دوس نداشت. فردا کله ات و میکنم. هی بهت غر میزنم. خیلی خری. چرا منو دعوت نکردی. به جای این حرفا پاشم برم کادوتو بخرم. دو روز گذشته از تولدت و من منتظر بودم آخر هفته بشه بعد برم. واسه همکارم چی بخرم. چه بدبختی شدا. نمیشد پشت سر هم به دنیا نیاین؟

ههههههه الان لیلی زنگ زد. بهش گفتم که اینجا بهش گفتم خیلی خری. برنامه امروز فردا رو بهم گفت چیه. درنتیجه زود بریم خونه که میخوایم وقتی اوشون هم تشریف آورد بریم ددر دودور.

کله تون پکید آره. خب این طفل معصوم رو دریابید گیده.

حوصله شکلک مکلک هم ندارم. بابا سرعت نت من خیلی پایینه. این شبکه هوشمندای کوفتی به درد مردن هم نمیخورن. هی DC میشن. واسه همین جونم در میاد تا براتون شکلک کاری کنم.

 

پ ن: امام رضا جونم. قربونت برم من الهی. تولدت مبارک باشه.

دمش گرم محسن چاووشی. گل خوند:

تو دل یه مزرعه یه کلاغ رو سیاه                     هوایی شده بره پابوس امام رضا

اما هی فکر می کنه اونجا جای کفتراس           اخه من کجا برم یه کلاغ که رو سیاس
من که توی سیاهیا از همه رو سیاه ترم                        میون اون کبوترا با چه رویی بروم؟

الان اون کلاغه منم.

در به درا ایران سانگ رو هم فیلــتر کردن. ای خدا خفه تون کنه ایشالله. آخه واسه چی؟؟؟ (شدم این پیرزن غرغروا )

 اضافه شد همین الان بلافاصله: وبو باز کردیم دیدیم یه خدا خوب کرده ای! :دی مارو پینگ کرده. الهی خوش ببنی مادر. هر کی که بوده. :دییییییییییییی

 

لينك | نوشته شده در پنجشنبه 1 آذر1386ساعت 11:2 توسط سورنا |
Copyright By justgeology - This Template Designed By HOTWEBS