اگه فچ میکنید که من حالم خوب شده باید بگم کاملا در اشتباهید
اما یه خوبی هی که این اخلاق گند من داره اینه که بعد از یه مدت از دپ زدن خسته میشم و دوس دارم بیخودکی همینطوری چلنگ تخته بندازم و ورجه وورجه کنم.
آره دیگه یه همچین چیزی تو همین مایه ها.![]()
هیییییییی مادر خل شدیم رف.
حس میکنم بخاطر بارون امروزه که حالم اندازه اشک مورچه بهتر شده. بارون رو که ندیدم اما صب که پاشدم همه جا از بارون دیشب خیس بود. جیگرتو برم خدا که همه کارات سر وقتشه. ![]()
حالا حتما باید یه چیزی بگم؟ باور کنید حرفی برای گفتن ندارم. اگرم بخوام بگم ممکنه به سمت غر میل کنه. پس ترجیح میدم سکوت کنم.
همینقدر اومدم اعلام کنم که هستم ولی خستم. ![]()
![]()
![]()
هرچی فکر میکنم جز این هیچی برای گفتن ندارم.
آی دنیا دلگیرم ازت
آی زندگی سیرم ازت
آی زندگی میمیرمو
عمرمو میگیرم ازت...
این غصه های لعنتی
از خنده دورم میکنن
این نفسهای بی هدف
زنده به گورم می کنن
چه لحظه های خوبیه
ثانیه های آخره
فرشته ی مردن من
منو از اینجا میبره
چه اعتراف تلخیه
انگار رسیدم ته خط
وقت خلاصی از همه اس
آی دنیا بیزارم ازت
نمیخواستم به حال این روزهام پی ببرید. اما به خدا دارم خفه میشم.
امروز میخوام تا کرج دهن این آهنگ رو مسواک کنم. ( سلام میثم :دییییی ) وای که میدونم چقدر از این چرندیات بدت میاد.
دیشب که لیلی سی دی اینو آورد خونه سیمین همه اش میذاشت گوش میداد. محمد هم از این آهنگای افسردگی متنفره. خلاصه دعواشون شد
محمد هم رفت تو اتاق. منم اینجا اینقدر گذاشتمش که همکارم صداش دراومد. البته من آهنگای افسردگی کلن گوش نمیدم اینم همینجوری انگار توی این هوا میطلبه.
یه حس خوبی دارم الان. حس میکنم نمیدونم چطور بگم. الان دو ساعتی هس که دارم پیوسته وبلاگا رو میخونم. نسبت به دوستام حس خوبی دارم. حس میکنم خیلی دوسشون دارم. نمیدونم چرا یه چیزی توی رگام داره میجوشه. حس یه مسافر رو دارم.
انگار دارم میرم از اینجا. جدی میگما. نه اینکه حالا سر به سرتون بزارم. ولی باور کنید یه جوری ام. دلم بیقراره. خلاصه اگه یه زمانی هیچوقت سورنا رو ندیدید بدونید که خیلی دوستون دارم و همه بدیهامو ببخشید. ![]()
شما هم با این تهرونتون.
امروز دربه در شدم. آخه ماشین اشتباه سوار شدم. اونم انداخت تو شریعتی. منم از شریعتی فقط از سر میرداماد بلدم بیام تو جردن. که اونم رد کرده بود از پل رومی هم که بدتر دربه در میشدم. درنتیجه منم بیخیال شدم گفتم از میدون قدس که بلدم خلاصه کله سحری همچین تهرون گردی هم کردیم.
بنده خدا نسیم وقتی فهمید خیلی ناراحت شد. میگفت تقصیر من شد. آخه به مسیر نسیم میخورد اما به من نمیخورد. از میدون قدس پیاده اومدم تجریش. هوا مث صبحای بهار بود. لطیف و پاک و خنک.
فک کنم همینا دیگه.
فردا مشتاتون درد نگیره.![]()
باقالی با گلپر و سرکه و فلفل فراوون از نوع دربندی برای اونایی که گفتن چرا پست قبلت غذا نداشت ![]()
همه چی قروقاتی شده. من نمیدونم چرا این بلاگرد و بلاگرولینگ باهمدیگه مردن. خب بابا یکی یکی. یه جا خوندم حکایت بلاگرد شده مث ترکمنستان که گازو روی ایران بسته بود. حالا الان دقیقا نمیدونم این دوتا چه ربطی به هم داشتن
اما همونی که توی وبش ربطشو نوشته بود خوب تونسته بود بهمدیگه ربطشون بده.![]()
وقتی میخوام به برو بچز سر بزنم باید دونه دونه حدس بزنم الان وقتشه کی آپ کرده باشه. بعضیا رو که میبینم آپیدن همچییییییی ذوق میکنم به حس شیشمم.
بعضیام که آپ نکردن انگار با مخ میرم تو دیوار.![]()
دیروز مریم گلی از اهواز اومده بود خونه مون. تا عصری اینجا بود و بعد رفت خونه خواهرش. توی پارکینگ که منتظر بود آژانس بیاد اینقده بخلم کرد و گریه کرد. دلم گرفت.
برف امروز خیلی خوشدل بود انگار داشتن تو هوا پنبه میزدن. ![]()
امروز صب از خواب بیدار شده بودم خل شده بودم.
آییییی واسه خودم داشتم یه تیکه هایی از مهمان ناخوانده رو میخوندم. اونایی که همسن و سال من هستن حتما یا تاترشو دیدن یا نوار قصه اشو گوش دادن. وای اونجایی که پیرزنه میاد سگه رو میبینه. بهش میگن سگه زیر سم خر حلیم شده.
پیرزنه میگه خَرَم مگه حلیم میشه.
بعد میگه. اوا این سگه رو کی همچی کرده. له و لورده چون حَلوَرده کرده. قس علی هذا... خلاصه من یکی مهمان ناخوانده یکی هم خاله سوسکه رو حسابی حفظم. خصوصا اونجاهایی که خاله سوسکه میگه: یه اسم بگو که اسم باشه جادو کنه طلسم باشه. به رنگ گندومی ام بیاد به چشم بادومی ام بیاد پیدام کنی خوشم بیاد بهار بشه نسیم بیاد.![]()
هان چیه. کودک درونم بدجور از خواب بیدار شده.
تازه من مطمئنم که الان آقا سهیل و بزرگ و فینکی خوب میدونن من چی میگم. سن بقیه تون قد نمیده که این نوارا رو حفظ باشید. ![]()
از اونور لیلی و سیمینی که از خواب بیدار شده بودن تو اتاق مرده بودن از خنده. ساعت شیش صب پاشی جنگولک بازی کنی و لابلای آرایش کردن و آماده شدن برای اومدن سرکار، یاد عهد شباب بیفتی.
پنجشنبه با همکارم رفتیم یه شو لباس. وای اینقده اونجا خودمونو کنترل کردیم که نخندیم وقتی اومدیم بیرون ترکیدیم از خنده.
فک کننننن یه لباسایی گذاشته بود که اگه به این زن کولیای دوره گرد بگی اینو بردار بعد هزار تومت بده به من بهت میگه خر خودتی این که صدتا شور رفته.
خدایااااااااا من نمیدونم به اسم لباس ترک میان شو میزارن چه احمقایی پا میشن میرن اینا رو میخرن. کت گذاشته 170 هزار تومن. وجدانا 1700 تومنم میداد کسی نگاش نمیکرد. مسخره هااااااااا. ولی قرار شد هفته ای یه بار بیایم اینجا سیر دلمون بخندیم.
یه حسی بهم میگه یه چشم نامحرم این وبلاگو میخونه.
همین دور و بر هم هست. یعنی توی همین شرکت خودمون. به جان خودم این وبلاگ یه وبلاگ سوخته محسوب میشه. شاید یه روزی رفتم از اینجا. خدا رو چه دیدی. مورمورم میشه وقتی این فکر میخوره به سرم.![]()
از خونه ی ما تا مترو پیاده اگه بخوای بیای یه نیم ساعتی راه هست. اما با ماشین میشه دو کورس. چون از اینور مترو ته خط برام حساب میشه و خط بعدی که سوار میشم اول خط هنوز ماشین دور برنداشته پیاده میشم. با این حساب خیلی سخت ماشین گیرم میاد هرروز و بهترین گزینه اتوبوس ِ که اونم هر 75 سال یه بار میاد. هر شب همین کابوسو دارم که امشب اگه اتوبوس نیاد چیکار کنم. دیشب یکی از اون شبا بود. اونقدر وایسادم تا مترو بعدی هم از راه رسید ولی باز ماشین گیر من نیومده بود. ( از وقتی دور برگردون روبروی خونه مون رو بستن دیگه ماشینا توی خیابون اصلی مون نمیرن و همه از خیابونها بالاتر میندازن میرن که به درد من نمیخوره ) خلاصه یه پیکان اومد و گفتم ... یه نگاه بهم کرد گفت بیا بالا. ترسیدم اما نمیشد تا صب وایسم. یهو دیدم علیرغم اینهمه مسافر حرکت کرد و شیشه جلو رو هم داد بالا. هول شدم حسابی. گفت باید مستقیم برم دیگه درسته؟ (خدایا این چرا از من میپرسه؟) گفتم بله. هی برمیگشت عقب توی صورت من نیگاه میکرد. خیلی ترسیدم. یهو گفت من میرم از بالا دور میزنم میام اشکال که نداره. ( خدایا غلط کردم این سرچاراه باید بره سمت راست اصلا به بالا کاری نداره
) فقط یه چیزی به فکرم رسید اومدم یهو درو باز کنم اما دست کردم تو کیفم مثلا دنبال مویابلم میگردم سر چارراه قبل از اینکه بره بالا که خیلی مسیر بدی بود گفتم مرسی آقا من ماشین خودمونو دیدم بابام اومده دنبالم. مث جت از ماشین پریدم پایین. حالا همه جونم داره میلرزه وایسادم کنار خیابون وانمود کردم دارم با موبایلم حرف میزنم. از اینور یه ماشین داشت توی خیابون از کنارم میاومد. منم شالمو گرفته بودم جلوی دهنم و همینطور زیر لب فحش میدادم.
داشتم سکته میکردم. وقتی دید محل نمیزارم رفت. اما مسافتی رو باهام اومد.
نمیدونم به کی میشه اعتماد کرد. ما سه تا خواهر همه تهران محل کارمونه. نمیشه که بابا شیش بار مارو بیاره مترو و برمون گردونه. پس امنــیـت توی این خراب شده چی میشه؟ 
من خیلی ترسو ام. خیلییییییی. تنها نمیتونم بیرون برم. با خیلی از دوستام بخاطر اینکه شبا تا برگردم دیروقت میشه قرار نمیزارم. تنها خرید نمیرم. بجز مسیر هر روزم هیچ راهی نمیرم. ماشین غریبه سوار نمیشم. اگه کسی حتی حسن نیت داشته باشه خیلی بد و تند باهاش برخورد میکنم. نمیدونم چیکار کنمو چطور ترسو از بین ببرم. ولی میخوام بدونم این آدمای لجن و کثافتی که این کارا رو میکنن چه لذتی میبرن؟ چرا آخه واقعا چراااااااااااااااا؟![]()
این جور وقتاس که از دنیا و مردن و هرچی جنبنده توی اونه متنفر میشم. دلم میخواد دنیا رو با هرچی آدم کثافت توشه با دستای خودم به آتیش بکشم. 
اونی که منو پینگ کرده بود بیسیار بیسیار آدم باحالی میباشد. دمش گرم باد. (منظورم اینه که خب الانم پینگ کنه دیگه) ![]()
لينك | نوشته شده در دوشنبه 15 بهمن1386ساعت 15:58 توسط سورنا |
لال مونی گرفتم. نمیدونم چه مرگمه. حوصله ندارم اصلا. بیشترشم وقتی اینجا میام اینجوری میشما. وگرنه نه تو محیط کار نه تو خونه اینطوری نیستم.
دلم میخواد حرف بزنم. یه چیزی بگم اما انگار اینروزا همه خیلی بیحوصله تر از اونی هستن که نوشته های بی سرو ته منو بخونن.
دوس دارم از جشنواره فجر حرف بزنم و اینکه خیلی وقته نرفتم سینما. دلم میخواد بگم خیلی دلم میخواد برم تاتر "ملاقات بانوی سالخورده". دوس دارم از وقایع این روزا و بدشانسیامو بلایی که تو مترو سرم اومد بگم.
ولی خیلی خسته ام از این روزای خاکستری. روزای یخ و منجمد شده. انگار زمان هم یخ زده. انگار همه دلا یخ زده. انگار همهجا خاکستری شده. اصلا همه چی زیر سر همین خاکستریه.
چهارشنبه با مامان سر خاکستری دعوام شد. دلشو شکوندم. آخه من از این رنگ بدم میاد. فرداش از سرکار که برمیگشتم رفتم براش یه شاخه گل خریدم آشتی کردم.
بعد هم رفتیم بیرون یه کم بگردیم. جلوی طلا فروشی چشمم به نرخ سکه افتاد.
سکه تمام 220 هزار تومن. نیم 115 هزار و رب سکه 65 هزار تومن. ولی ماشالله زن و دختر بود که مث مورچه توی طلا فروشیا میلولیدن. بدم اومد.
از طلافروشی خوشم نمیاد. در این حد دوس دارم که چیزی داشته باشم نه خودمو مث ویترین پر از طلا بکنم. در عوض عاشق عطاری ام.
با مامان رفتیم توی یه عطاری.
گفت چی لازم داشتم گفتم همه چیز. عاشق بوی عطاری ام. آویشن خرید با پونه و دارچین. چیزای دیگه هم بود. یادم نمیاد. یه پلاستیک پر بود. تو عطاری خیلی بهم خوش میگذره.
آخه همه چیز اونجا طبیعیه و سنتی. هرچی گفتم سبزی دوغ بخر نخرید گفت عید مامان بزرگ برامون میاره. توی کشوی کابیت مامان بزرگ پر از شیشه ها و قوطیهای خوش عطره. سهم من همیشه محفوظه. ![]()
بعد از عطاری رفتیم دیدن دورتی و اهل بیت
. خیلی دوستشون دارم. طبق معمول خونه خیلی شلوغ بود. عاشق کافی هستم که مانا رز برامون درست میکنه. بهش گفته بودم قبلا برای همین وقتی میرم اونجا سریع توی فنجونای خوشگلون اول کافی میاره. نسترن پرید تو آشپزخونه تو دستش چند تا بسته کاکائو آورد دورتی بهش گفت چرا توی بشقاب نمیزاری نسترن گفت ببخشید من آداب پذیرایی بلد نیستم و من عاشق این راحتی هستم که توی خونه ی اونا هست. مامان میگه اونا بخاطر فرهنگشون بهشون ایرادی وارد نیست ولی من میگم من از تعارفات ایرانیا خسته شدم. بعد هم مانا رز از نمیدونم دقیقا میشد چی بهش گفت
اسپاگتی! ماکارونی! آخه ماده اصلیش مخصوص فیلیپینه. خلاصه یه همچین چیزی دوتا بشقاب برای من و مامان آورد. توش میگو و مرغ و یه سری سبزیجات بود. طبق معمول خوشمزه. دیگه نه میوه ای پذیرایی شد نه چایی. کی گفته توی همه مهمونیا باید میوه و چایی باشه.
وااای که از چایی متنفرم. از چایی خوردن و چایی آوردن تو مهمونی بدم میاد. خودمم که کلن چای خور نیستم. پسر عمو هم که نیست. رفته ... برای گذروندن طرحش. دورتی عکسای عروسی خواهر زاده اش رو آورد که رفته بودن فیلیپین با لباس مخصوص همونجا. پسر عمو یه لباس سفید پوشیده بود که خیلی بامزه شده بود. با اون موهای فرفری اش.
کلی انرژی گرفتم و بعد رفتیم خونه.
دیشب هم رفتیم بیرون و دوباره سر راه برگشتن به خونه هــوس کردیم بریم شاورما غذا بگیریم. مامان میگفت حالا برو این یکی دستکشتو امشب جا بزار و بیا.
مامان گیر داد به خانومه بگو یه دستکش مث این پیدا نکردن؟( رفتم دوباره لنگه ی دستکشمو خریدم ) گفتم مامان فک کردی کسی حاضره از خیر یه جفت دستکش نو بگذره. اونم نه یه لنگه بسته هردوتاش با هم!!! از بس طولش دادن تا سفارشو حاضر کنن وقتی اومدم توی ماشین نشستم مامان اینا گفتن کاملا بوی دود گرفتم! خوردنیییییییییییییییی ![]()
آخیشششششش دلم سبک شد. همین خودش کلی شد.
اینم واسه ی سکوت مینویسم.
امروز ناهار ماهی قزل داشتم با کباب تابه ای.
ولی وقتی دیدم دوستم کشک بادمجون آورده حاضر شدم باهاش عوض کنم. درنتیجه ما الان یَک کشک بادمجان فرد اعلا با سیر اضافه داریم که میخوایم بزنیم به بدن. ![]()
اینم برای اینکه سکوت نگه پستتو بدون حرف خوراکی تموم کردی. ![]()
کلن پایه بازیای وبلاگی نیستم. اما خب امروز قصد داشتم یه پست آه و ناله ی توپ براتون بزارم تا حالتون خوب بهم بخوره. اما وقتی دیدم هستی جون منو به یه بازی دعوت کرده گفتم مگه مرض دارم روحیه ملتو خراب کنم. بزار منم تو این بازی شرکت کنم باشد که خلق گند خودمم بهتر بشه.
توی محل قبلی که بودیم یه همسایه داشتیم با چار تا پسر. آخرین اونها که فک میکنم 18 سالش بود روی این برفهای اخیری که اومد خورد زمین، ضربه مغزی شد بعد رفت تو کما و دیروز هم فوت کرد. واااااااااااااای که خیلی دلم سوخت. الهی بمیرم که مادرش چطور میتونه این داغ رو تحمل کنه. یکی دیگه از همسایه هامونم همزمان با همین اتفاق، پسرش توی پاساژ تعادلش رو از دست میده و میفته طبقه پایین اونم حالش اصلا خوب نیست و توی بیمارستانه. این یکی رو خوب میشناختم چون خواهرش با سیمین دوست بود و حدود 18 سال با هم همسایه بودیم. خیلی پسر خوب و آقاییه. اینم 24 سالشه. خدا نجاتش بده. 
خب بریم سراغ بازی
1- خودتو معرفي كن: سورنا 26 ساله. اینو که صد دفعه گفته بودم.
2- خصوصيات: حساس، ساده، آروم با پتانسیل تبدیل شدن به زلزله، زود عصبانی میشم، کم طاقت، (اینا که همه اش منفی شد. ای بابا همینیم دیگه) آخریش هم اینه که عاشق گفتن دعای خیر در حق دیگران هستم.
3- فصل مورد علاقه: جاست بهار
4- رنگ مورد علاقه: سفید و سرخابی
5- غذاي مورد علاقه: سکوت جان تو بگو. بدغذام اما نه مثلا بگم پیاز بدم میاد. سیر بدم میاد. نه اتفاقا اینا رو تو غذا دوس دارم. ولی بیشتر از همه عاشق کباب، میگو، ماهی، ماکارونی، سالادهای مختلف، قورمه سبزی، ژامبون و کلیه غذاهای قرتی بازی. اینا رو هم با هر دست پختی دوس ندارم.
6- ميوه مورد علاقه: آلبالو، هلو انجیری
7- موسيقي مورد علاقه: سنتی خصوصا صدای شهرام ناظری
8- بدترين ضد حالي كه خوردم: مورد خاصی نبوده اما به صورت ریزتر این روزا همه اش داره حالم گرفته میشه.
9- ناشيانه ترين كاري كه كردم: "ترین" اش رو یادم نمیاد. اما همین هفته گذشته در یه پراید رو بدون نگاه کردن به بیرون باز کردم و یه موتوری اومد رفت توی در هم دست خودم داغون شد هم در ماشین راننده بدبخت. کلی شرمنده شدم.
10- بهترين خاطره: بازم "ترین" اش یادم نیست اما یکی از خیلی خوبا تولد پارسال لیلی توی کافی شاپ سنتر گاندی و کافی شاپ کافه دو فرانس. معمولا مسافرتهایی که میریم هم خاطره های خیلی خوبی میشن.
11- كسي كه بخوام ملاقات كنم: اول از همه امام زمان رو بعد هم شاید دوستایی که توی شاهرود داشتم.
12- كسي كه نخوام ملاقاتش كنم: خیلیا اون آشغالایی که توی دانشگاه بودن مث ***یس، *****ــسنی و خیلیای دیگه که واقعا آدمای آشغالی بودن تو دانشگاهمون.
13- براي كي دعا مي كنم: برای خیلیا. بی ربط و با ربط. گفتم که عاشق دعای خیر هستم.
14- موقعيت من در ده سال آينده: اینو حقیقا معتقدم که آدم از یه لحظه دیگه اش خبر نداره. اما اگه زنده بودیم و کلن همه چی مثبت بود شاید توی رشته ام یه چیزی بشم
(همین الان یه ضد حالی بهم خورد که دهنم جدن سرویس شد. ای ... به این شانس.
به خدا خسته شدم
)
اینقده اعصابم از دست خودم خورده که میخوام سرمو بکوفم به دیفال. ![]()
شب- خارجی- ول توی خیابون
خونوادگی رفته بودیم بیرون. رفتیم گوهردشت. سیمین میخواست آت و آشغال بخره من و محمد هم رفتیم. چشمم افتاد به دلی شس هوس ژامبون مرغ کردم. رفتم داخل خریدم. در این حین توجه داشته باشید که دستکشهای نازنین چرمم دستم بود و با دقت درمیاوردم و دوباره دستم میکردم. بعد که خواستیم بریم خونه آقا محمد هوس شاورما کردن.
بابا اونور خیابون با فاصله دورتر ماشینو نگه داشت من درحالیکه دستکشهای خوشگل و ایضا چرمم دستم بود با محمد رفتیم داخل شاورما و سفارشاتمونو دادیم و باز گشنج یادمه دستکشها تا اونجا هم دستم بود. پول رو دادم. بعد که پلاستیک سفارشها رو گرفتم توی دست قطعا دستکشها دستم بوده وگرنه با وزن اون کیسه و فاصله ای که تا ماشین طی شد دستام یخ میزد ====> تا اینجا دستکشها باهام بود. ![]()
صبح- داخلی- در حال کفش پوشیدن
وااااااااااا پس این دستکشها کجاست؟
ماماااااااااااااان این دستکشهای من کوش؟
مامان: چه میدونم. من: گم شدنننننننننننننن
بقیه اش من همه اش: بدو سوییچ رو برداشتم رفتم تو پارکینگ ماشینو زیر و رو کردم اما نبود. لیلی هم توی اتاقو یه دید انداخت نبود.
نتیجه گیری:
دستکشهای نازنینم گم شد.
از عمر ایشان دقیقا یک ماه میگذشت. فاتحه بخوانید لفتن
حالا شما نبینید من این مدلی نوشتم. خداییش خیلی دلم سوخت و تنها حدسم اینه که توی ماشین روی پام بوده و زمان پیاده شدن افتاده توی پارکینگ و از اون زمان تا صبح 10 ساعت زمان بوده تا کسی رد شده باشه و اتفاقا یه جفت دستکش خوشگل و نو که درحال چشمک زدن
به ایشان میباشد را دیده باشد.
حالا پول قلبمه دستمون نیومد هِـــــــــچ باید دوباره برم بخرم.
قالبم خیلی خوشدل شده
نمیگم کی درست کرده چون اگه دلش میخواست بقیه بدونن لابد اسمشو یه گوشه اش میزد دیگه.
از همین جا میگم شونصد تا بـــوس رو لپت.
دستت هم درد نکنه عسیسممممممممممم.
وینی پو هم هِـــــــــچ ریطی به زمین شناسی نداره همیجوری سازنده قالب عجقش کشیده وینی بزاره.
من الان نسبت به پست قبلی حالم یوخده بهتره اما خب این که دلیل نمیشه. به مرگ و این صوبتا هم علی الحساب فچ نمیکنم اما هنوز یه چیزایی تو دلم نگرانم میکنه که به مرور زمان درست میشه ایشالله. برام دعا کنید.
لينك | نوشته شده در شنبه 6 بهمن1386ساعت 15:16 توسط سورنا |
دیگه از خونه هم که با اجازه تون نمیتونم آن شم. آقا محمد زد کامی رو ترکوند.
هوا هم که کماکان سرده و من ایضا کماکان در حال سگ لرزه زدن هستم.
خیلی حالم قروقاتیه. یه چیزایی حالمو بهم میزنه از یه چیزایی خسته شدم. دوس دارم یه کسایی رو بگیرم بزنمشون تا حرف مفت نزنن. دلم گرما میخواد. دوس دارم یه آفتاب تند بتابه بهم. دلم میخواد برم لب دریا. دوس دارم الان هات چاکلت بخورم. میخوام الان پاشم برم یه جایی که اند آرامش باشه گریه کنم. دلم میخواد الان صورت خدا رو بببوسم. میخوام یه چیزایی زودتر بگذره. میخوام ته زندگی ام خوب باشه. میخوام این دلنگرانیا ازم دور بشه. دوس دارم یه پول قلبمه گیرم بیاد. میخوام این شانس گند دست از سرم برداره. دلم میخواد یه خرمهره داشتم. دلم میخواد الان یه آهنگ توپ گوش بدم. دوس داشتم برف میبارید من از پشت پنجره نگاش میکردم. بعد زود هم آب میشد. دلم میخواست دلم آرومتر بود. دلم میخواست با چند تا از دوستای خوبم دیدار میکردم. دوس داشتم حرفم بیشتر از اینا برش داشت. دلم میخواد اه چرا اینقدر آسمون ریسمون میبافم
بزارید بگم دلم چی میخواد. دلم میخواد زود بمیرم. دلم میخواد حالا که یه روزی باید برم همین حالاها برم. دلم میخواد برم. اما مرگ بد نه. یه مرگ راحت.
چیزی نشده. یهو دلم گرفت. خیلی خسته ام. همه چیز سر جای خودشه. همه چیز خوبه. دلم یه خورده خاکستری شده. مث همین غروبای زمستون. مث همین روزای سرد و خاکستری.
دستام سرده. قلبم یخ کرده. دلم خدا رو میخواد. البته اگه اونم منو بخواد...
لينك | نوشته شده در چهارشنبه 3 بهمن1386ساعت 16:15 توسط سورنا |
