وای ، باران
باران ؛
شیشه ی پنجره را باران شست
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟
این رو نسیم در آخرین روزهای اسفند برام نوشت.
حالا هم اینجا مینویسم.
خداحافظی میکنم. اما نمیدونم کی دوباره سلام میکنم. بلاخره ما هم راهی سفر شدیم. یه سفر طولانی. هرچی باشه سورنای مارکوپولو بودم دیگه. حالا هم دارم طولانی ترین سفر عمرم رو میرم.
نمیگم کجا. کسی هم نمیدونه. دوست ندارم کسی بدونه کجا دارم میرم. اما تا روی غلطک افتادنم زیاد طول میکشه.
به هر حال خودم هستم و خودم. آروم آروم پیش میرم ببینم به کجا میرسم.
اومدم تا هم خداحافظی کنم. هم بگم منتظرم باشید چون اگه زنده باشم حتما برمیگردم. دیگه اینکه سال نو رو هم بهتون تبریک بگم.
به یاد همه تون هستم. هیچوقت خاطرات خوبتون رو فراموش نمیکنم.
خب من دارم میرم دیگه. با قلبی آرام و روحی مطمئن به میسپارمتون. خدا حافظو کشت شما زنده باشید.
این اسمایلی ها هم که کار نمیکنن.
جردن و مترو و تهران و دود و دمشو گ ش ط ارچادشو همه و همه چیزش مال خودتون. ما که راحت شدیم. بریم یه جور با خاطراتمون سر کنیم.
راستی حالا فهمیدید چرا کارآموز داشتم این یه ماه؟ :دیییییی
لينك | نوشته شده در یکشنبه 26 اسفند1386ساعت 10:45 توسط سورنا |
*ladies and gentlemans pay atention*
سلام . اول اینکه من سحرم ! با سورن جونم
داشتم صحبت میکردم ! اینکه چرا نه نظرا رو تایید میکنه نه وبلاگش رو آپدیت میکنه ! ازم خواست که بیام اینجا خبر بدم . 
حالا لطفا شما آرامش و خونسردی خودتون رو حفظ کنین تا بگم !
سورن
دوباره یه کارآموز اومده ور دلش
! یعنی دقیقا چسبیده بهش ! از کنارش جم نمیخوره (عمق فاجعه رو باید کاملا واستون توصیف کنم
)
و این روزا حسااااااااااااابی سرش شلوغه . 
همین دیگه ! فقط اومدم همینو بگم ( به خدا این کم حرفی از بچگی گریبان گیرمون بوده
!)
ایشالا هرچه زودتر سورنا
خودش بیاد بنویسه و بگه چطوری شد نتونست دوباره اینو دک کنه

این گل هم از طرف من و سورن
=> 
پ.ن : نظرات تایید نشده هم ، سورنا
بعدا میخونه و تاییدش میکنه ان شاالله .
سورنا نوشت:
پ ن تر: کارآموزم هنوز نیومده. یعنی یه روز من زود رسیدم. الهی قربونت برم سحرم. فدات شم بابت زحمتی که کشیدی. من معلوم نیست کی برگردم. چراغ اینجا رو روشن نگه دارید تا بیام. وای یکی زنگ زد شاید خودشه. بابای![]()
خودش نبود.
بابا چش از مانیتور بر نمیداره. دلم پرپر زد واسه همه تون. حرفا تو گلوم ورم کرد. ولی بازم از سحر خیلی خیلی ممنونم. ما رفتیم دگر. خدافز
لينك | نوشته شده در دوشنبه 20 اسفند1386ساعت 22:20 توسط سورنا |
سام علیکم
ما اومدیم
بیاین بشینید میخوام تعریف کنم که ماجرای این کارآموز ما چی شد. ![]()
یه کاسه آجیلم بزارید که حوصله تون سر نره.
خب ماجرای خاصی نداش فقط اینکه ایشون دیگه از امروز نمیاد. همین ![]()
حالا برید خونه تون.![]()
اوققققققققققققق چه بیمزه بود. ![]()
هیچی بابا جریان از این قرار شد که ما هرچی بررسی کردیم دیدیم این دخمل خانوم به درد کار ما نمیخوره. اولا من اخلاقم مث سگ ِ
البته بلابه نسبت شماها. ولی خب نمیتونم چیزی به کسی یاد بدم. فک کن حالا از بیخ باید خیلی چیزارو یادش میدادم. مثلا باید فتوشاپ رو یادش میدادم. من کجا حوصله دارم از پایه شروع کنم به یاد دادن به این خانوم؟
تازه بحث اصلی ما برنامه ی تخصصیه شرکته. که کار اصلی اش اون بود و در کنارش باید فتوشاپ و یه سری نرم افزارای دیگه رو هم از قبل بلد میبود. برای همین خیلی دوستانه باهاش صحبت کردمو گفتم به درد این کار نمیخوره. ![]()
خودشم قبول کرد. خصوصا با دیدن سختی کار اینجا و برنامه ی تخصصی مون بنده خدا وحشت کرده بود. (ای ول به خودم با این روحیه دادنم
) من بعد از چهار سال هنوزم یه وقتایی توی این برنامه ی لعنتی گیر میکنم. چه برسه به اینکه بخوام کلهم بسپرمش دست یه تازه کار.
از تمام راهکارهایی که در اختیار بنده قرار دادید تا یه دختر بیگناه رو گرفتار اعتیاد وبنویسی کنم واقعا ممنونم.
گرچه دیروز زده بودم به دنده بیخیالی و جلوش کامنت میزاشتم وب میخوندم و از این جور چیزا...
ای ول آقا سهیل. هنوز بیخیال نشدن. ![]()
ما لفتیم
آهان یحتمل فردا پست نزارم پنجشنبه هم که جمعه اس و جمعه هم که جمعه اس پس شمبه در خدمتتونیم. اگه زنده بودیم البته. ![]()
بابا یکی بیاد به داد دل من بخ بخت برسه خناق گرفتم خببببببببببب.
آقا برای ما یه کارمند جدید آوردن که مسئولیت آموزشش علی الحساب با منه.
منم و یه دونه کامپیوتر که باید وبلاگمو به روز کنم. به برو بچز سر بزنم. خلاصه هزار یه کار غیر شرکتی دارم.
حالا با این برنامه من موندم و هر از گاهی گریز زدن به وبلاگا و تند تند خوندن اونا و یه پست چارخطی مث این گذاشتن. بابا من ورم میکنم اگه نتونم وباتونو بخونم.
از صب تند تند خوندم اما نمیشه برای همه کامنت گذاشت. حس میکنم جونم داره از تو قلوه ام میزنه بیرون.
بابا من حرف دارم .
این دیگه آخر کولی بازی بودا.
دختر خوبیه دوس دارم بمونه اینجا ولی تا آخر اسفند همین آشو همین کاسه اس. یعنی اگه یه روز سورنا دق کرد مرد بدونید از دوری شماها بید.
آیکون مایکون هم چخ مخ. وقت نمیکنــــــــــــــــــم. وقت شد
اجالتا قربون همه تا بریم ببینیم چه خاکی میتونیم به جلمون بکنیم.
شاعر میگه:
میان ماه من تا ماه گردون تفاوت از زمین تا آسمان است ![]()
حالا این هیچ ربطی به هیچی نداره ها ولی خب امروز که ماه گرفتگی خوشدل کامل بود میشه یه جوری ربطش داد به ماه گرفتگی. ![]()
صب تا از خواب بیدار شدم رفتم پشت پنجره تقریبا دو سوم ماه گرفته شده بود. همه اهل خونه رو بیدار کردم تا پاشن ماه گرفتگی رو ببینن.
یه عالمه جــیغ و داد کردم. زمانی که از خونه میخواستم بیام بیرون یه ابسیلن از ماه فقط مونده بود. خلاصه که هالشو بردیم.
موقع بیرون اومدن طبق معمول داشتم جلوی در کفشامو میپوشیدمو ور ور میکردم. بابا رو فرستادم پایین گفتم ماشینو روشن کن تا من بیام. وقتی رفتم دیدم بابا هرچی این دکمه ریموت رو میزنه در پارکینگ باز نمیشه.
منم داشت دیرم میشد. رفتم اهرم رو بچرخونم که دستی درو باز کنم دیدم دستم پر از گریس شد. بابا پیاده شد اما نتونست درو باز کنه. هرکاری کردیم یکی از لنگه های در باز نمیشد. گفتم نکنه مثلا این واسه اینه که ماشین الان از خونه نره بیرون( خیلی خرم نمیدونم چرا هرچیزی فوری به دلم بد میاد.
خب در کوفتی خراب شده همین ) به بابا گفتم من ماشین میگیرم خودم میرم. هوا هم که یـَـــــــــــــــخ یه پراید اومد گفتم مترو؟ گفت بیا بالا. فک کردم خانوم جلو نشسته نگو آقا بود.
خلاصه سکته ناقص زدم تا رسیدم.
گفتم عجب ــــهی خوردم سوار شدم.
آخه انداخت تو یکی دو تا کوچه فرعی. خلاصه تا شب هفت خودمو تا برسم مترو دیدم. ![]()
میگم این گشـــت ا*شاد خیلی خره ها.
مث مور و ملخ ریختن تو خیابونا. وای آدم وَشـّت میکنه. فک میکنه خبری شده. در متروها که نگو دیگه. این زنیکه ها مث چیز وامیستن اونجا. اوققققققققق. خوشم میاد این زنــا درد و عار هم نمیکنن. همچی مانتو کوتا میپوشن انگار خونه خاله دارن میرن. بازم اوققققققققق به همون کوفت ِ ارچاد.
این شعر تو وبلاگ صبح است ساقیا ی امروز خیلی به دل و قلوه ام چسبید. آدم همچی هوس یه جوب آب و نهر روانی و گل و بلبل عاشق و یار دلسوخته میکنه.
( این اسمایلی ا که همه اش یه نفره شد
) این وسطا همچی یه جوجه کباب هم بزنه به بدن آخ چه شود.
(سلام پت
)
كنارآب وپاي بيدوطبع شعري وياري خوش معاشردلبري شيرين وساقي گلعذاري خوش
الااي دولتي طالع كه قدروقت ميداني گوارابادت اين عشرت كه داري روزگاري خوش
اگه خدا قسمت کنه امروز با برو بچز میخوایم بریم دیزی بزنیم تو رگ واسه ی اولین بار.
تا حالا نخوردم. اهلش نیستم. میخوام امتحان کنم ببینم کشنده است یا نه. کلن تصمیم گرفتیم تا عید که سه تا پنجشنبه مونده واسه ناهار بریم یه جایی. ![]()
خب دیگه ما بریم دیگه. ![]()

