هنوزم اینجام. هیچی هنوز دست نشده. خیلی خسته شدم. سال 82 خونه نشینی ِ بعد از چهار سال دانشگاه حسابی داغونم کرد و فکر میکنم بد جور عمرمو به باد داد. این شیش ماهه ی سال 87 هم بدترین روزای عمرمه. ایکاش حداقل کارمو ول نکرده بودم. گرچه چه میدونستم برنامه ی سفرم اینطوری بهم میریزه. خیلی خسته شدم. دیروز رفته بودم جردن. خیلی دلم میخواست میرفتم شرکت و به همکارا سر میزدم اما نخواستم غرورم بشکنه. اونا حالا فک میکنن من رفتم. اگه یهو میرفتمو میدیدن من هنوز اینجام لابد کلی بهم میخندیدن.
کماکان سفرای یه روزه و نصف روزه به جاهای دور و نزدیک ادامه داره. البته خب از فردا پس فردا که ماه رمضون شروع میشه مسافراتامونم تموم میشن.
یه چند تایی عکس براتون میزارم. یکی شون هم یعنی اونی که عکس دریاست مربوط میشه به همون مسافرتی که اوایل امسال رفتم و دارم برای ادامه اش جون میکنم.
علی الحساب پاشم برم برنج رو بپزم. تا یکی دو ساعت دیگه مامان اینا میان من یه کار مفید امروز انجام ندادم.
برنجم درست کردم. وای که از حساسیت دارم میمیرم. امسال بیچاره شدم از دست آلرژی. اسممو گذاشتن خانوم هاچیپووو!!! یادتونه که. همون شخصیت کارتونیه
بازم فعلن همین. حرفی بیشتر از این برای گفتن ندارم.
راستی این چند وقت چند تا مهمونی داشتیم که از بنیه قارچ و پیاز و دسر ژالبی که پارسال تو وبلاگ فرانکلین خونه بودم عکس گذاشتم. یکی از عکسا که سبد گل خشک هست رو هم همینطوری گذاشتم. گل خشکهاشو یکی دو سال قبل از جاده چالوس جمع کردم و درستش کردم.
ارتفاع ساحل تا لب دریا حدود ۷۰ متر

